-
کجاست دین رحمت؟
1389/02/26 20:57
گاهی ..............! وقتی عمیق فکر میکنم ... به اینکه کجای کار خدام... دل و ذهنم ویار میکنه... هوس میکنم تو یه کشور لائیک به دنیا می اومدم... تو دنیایی که رنگ خدا بی رنگی بود... جایی که همه چیز بود و خدا نبود... دوست داشتم بر اساس یه اتفاق.... بر میخوردم به یه واکنش از یه مسلمون... بعد منو میبرد به دور دست های سوال.....
-
بیچاره من...
1389/02/25 22:47
نجف : وارد یه سی دی فروشی میشم .... ازش در خواست یه سی دی سوزناک عاشورایی میکنم... طرف محو تماشای من... تهرانی ...؟! بله... شروع میکنه به جمیل جمیل کردن... ول کن معامله نیست... به جای اینکه کارمُ را بندازه معطلم میکنه... بهش توصیح میدم که از همراهانم عقب میمونم.... حالیش نیست .. بازم داره وراجی میکنه... میگه تو جمیل...
-
هدفم جمله ی آخرم ِ...
1389/02/23 18:48
اصولا چون زنی هستم با قدرت تطابق بالا تصمیم گرفتم برای سفرم با گروه رادیو معارف از خونه چادرم رو سرم کنم و فراموش کنم که پوششم مانتو و روسری ی. یه بلوز بلند نخی مشکی با راهای آبی , همراهِ یه شلوار مشکی اتو کشیده... و شال سبزی که باعث پیشونی سفید شدنم شد رو سر میکنم... همراه با چادر حریر اسود مشکی فوقِ تمیز. تو آیینه...
-
انسان و انسانیت...
1389/02/21 10:01
انسان و انسانیت... واژه هایی عمیقی که اغلب در سطح استفاده می شود ... براستی مفهوم واقعی این دو واژه چیست.؟! تو.... دوستِ من... مایلم دیدگاهت را بدانم. ******************* لازم ست توضیح بدهم که سفر ِ کربلای من با اهالی رادیو معارف بودِ... اعتراف میکنم گروه خوبی بودند... آقای x دو روزی ست که مهمان وبلاگ من هستند... این...
-
ایران...عشق من
1389/02/19 00:06
رفتم.... برگشتم.! و قوی ترین حسی که تو وجودم موج میزنه اینه که : عاشق وطنم هستم... عاشق سرزمین مقدسم... عاشق فرهنگ کشورم ... عاشق مردمان وطنم ... و... عاشق ایران هستم. یک هفته اسیر تو کشوری که بی دینی و بی غیرتی بیداد میکنه... یک هفته غربتی که تا مغز استخوانت رو میسوزونه... یک هفته زندگی تو سرزمینی که هنوز قدم به قدم...
-
خون آشام های ذهنم...
1389/02/18 14:29
فقط این پشه ها نیستم که جای نیششون تنمُ آزار میده.. بعضی ها عمل کردشون دقیقا مثل همون پشه ها ست... روح و ذهنمُ نیش میزدن ُ آزارم میدن. کاش خون تنمُ n تا پشه بخوره.... اما گیر یکی از این خون آشامای ذهنم نیوفتم.
-
یه سفر ...
1389/02/10 00:40
دیگه ساکمُ بستم... دو تا پیراهن نخی...دو تا شلوار...دو تا شال ....دو تا چادر...یکی مشکی یکی گلدار... که از هر ادوم اون ها یکیش تنم خواهد بود.... همراه وسایل شخصی با مقداری خوردنی و با کلی دارو. داروی های میگرن... معده درد... کمر درد... مسکن های قوی و یکسری ویتامین هایی که باید بخورم. چادر مشکیم رو کش دوختم تا دردسر ِ...
-
مَردَم مردای قدیم...
1389/02/09 14:24
جدیدا خیلی حالم گرفته میشه.... وقتی میبینم پسرا بینی شونو مثل عروسک باربی عمل کردن... ابرو هاشون رو مدل دار تمیز میکنن.. موهاشونو اتو میکشن... موهاشونو شاخ میکنن... صورتشون بند میندازن... ناخناشونو بلند میکنن... کرم پودر روشن و تیره میزنن... رنگ و مش و های لایت میکنن... لباسای تنگ و کوتاه ...شلوارای فاق کوتاه...
-
یک سفر دیگه
1389/02/08 18:28
آروم آروم دارم بارُ بندیل سفرمو رو میبندم... سفری که میشه گفت یه جورایی از آسمون افتاده تو بغلم... حس میکنم آمادگی این سفر رو ندارم...اونقد با بی میلی دارم مقدمات سفر رو مهیا میکنم که لج همه دراومده. مقداری ترس و واهمه ... مقداری ناراحتی های جسمی و باقیش ناراحتی های ذهنی م باعث شده که حسی برای این سفر به خرج ندم....
-
افسوس
1389/02/01 23:42
افسوس...افسوس...افسوس یک باره دیگه ... مثل صدها بار و هزاران بار ِ دیگه... فعل انسان به پای اسلام نوشته شد.
-
میمونا...
1389/01/30 14:14
تقلید کار میمونه ! اینو همه شنفتن ! تک تک میمونایی که اطرافت زندگی میکنن ! شنفتنُ نفهمیدن ... . . واسه چی اینجوری نیگام میکنی ؟ میدونم اینجا افریقا نیس ! اینجا ایرانِ ! ایرانِ خودمون !
-
دلیل ِ نقابِ من
1389/01/28 17:32
هر چیز ِ عظیم درخور ِ نقاب است . نیچه . . .
-
صدای آرام
1389/01/27 23:23
میگن بهترین صدا صدای آبِ...درسته...صدای آب بسیار آرامبخش ِو خودم با این صدا به آرامش روانی میرسم.اونقد صدای آب رو دوست دارم که تقریبا همه ی جای خونه م آبنما گذاشتم و هر روز یکی دوتاش روشن ِ ...اما با تمام احساس خوبی که بهم دست میده بعد از ساعتی نیازم به سکوت بیشترمیشه و آبنماها خاموش.گاهی با ذهنم کلنجار می رم که...
-
لولا
1389/01/25 22:37
سرمون اگه لولا داشت دیگه هیچ گناهی از ما سر نمیزد برای اینک می تونستیم بازش کنیم چیزای بدُ دور بریزیم و چیزای خوبُ نگه داریم. اما... حالا که لولا نداره خیلی چیزا باید اون تو بمونه. * دوستام یکی یکی دارن وبلاگاشون رو مبیندن احساس میکنم وبلاگ بعدی که باید خودشو جمع و جور کنه منم. هفته هاست بریدم فقط دارم ادای نوشتن رو...
-
زندگی سگی
1389/01/25 22:36
زندگی سگی یه دنیا پراز کینه وحسد یه دنیا پراز تعفن وخفت یه دنیا پراز مکر وریا یه دنیا پراز پوچی وحسرت دیگه تواین دنیا جایی برای خوبی ومهربانی نمانده تمام زندگی در یک جمله خلاصه شده : خوردن برای زنده ماندن وزنده ماندن برای خوردن اگه رحم کنی خوراک قوی تر از خود خواهی شد پس رحم ومدارا نکن این است قانون زندگی فرصتی برای...
-
نجوای شمع
1389/01/25 21:19
دیشب در اتاق یک شمع خوش صحبت داشتم خسته بودم ولی می خواستم با کسی حرف بزنم . شمعی روشن کردم و به صدای آرام نورش گوش دادم تا خوابم برد.
-
زن بابا
1389/01/22 10:30
پخش سریال زن بابا دارد اثرش را روی زندگی ی خصوصی من میگذارد. آن هم خیلی جدی و با شدت و حدت بالا. با دیدن این سریال پدر 70 و اندی سالِ بنده هوس ازدواج کرده و عرصه را به برادرم آنقدر تنگ کرده ست که برادر بنده به تب و تاب پیدا کردن خانمی مناسبِ پدرم افتاده و نمیدانم از خوش شانسی پدرم ِ یا از بد شانسی من کیس مورد نظر هم...
-
دختر کوچولو
1389/01/20 00:01
بستگی داره خودت بُلن شی , یا چُرت بزنی تا آقا جون با اردنگی بیدارت کنه ! اونوخ بایِس بری تو حیاط با قند شکن ننه جون یخ ِحوضُ بشکنی و وضو بگیری ! یادت باشه بعدش زود برگردی تو خونه وگرنه باید واسه شکستن ِیخای دست ُ صورتِ خودتم از قند شکن استفاده کنن ! بعد از اون جلدی چادر نمازتُ سر کن که مبادا آفتاب بزنه وُ نمازت قضا...
-
دشمنی مردانه...
1389/01/18 11:28
میخوام به شما آقایون یاد بدم وقتی قراره با یه خانم ملاقات کنین...حالا به هر شکلش... میخواد خواستگاری باشه...میخواد آشنایی باشه...میخواد تولد باشه...میخواد تبریک باشه... میخواد دیدار لینکی باشه...و....هر دیداری با هر اسم و عنوانی.... هرگز با 4 کیلو شیرینی به ملاقات نرید . مگر اینکه با اون خانم خصومت داشته باشین... که...
-
سوال !
1389/01/16 21:22
آقا ! اجازه ! یه سوال داشتیم : ما کلاس اولیا که هر روز تو مراسم صُب گاه ده تا زنده باد و مرده باد می گیم وقتی بزرگ شدیم می تونیم آدمای دیگه رُ دوس داشته باشیم ؟
-
وقت زایمان...
1389/01/14 18:17
سال هاست آبستنم یک بارداری نا خواسته با بد ویاری ی تمام و کمال و ۲۴ عیار آنقدر که روزی صد بار می مردم و زنده می شدم آنقدر که روزی صد هزار بار آرزوی مرگ می کردم می دانستم دوران بد ویاری گذراست فقط باید بتوانی تحملش کنی و من تحمل کردم سختِ سخت آنقدر سخت که یادش هم سخت ست با تهوعی به شدت انزجار آلود ... از همه چیز و همه...
-
آی خدا ,شکرت
1389/01/10 15:22
هر بار که می بینمش به خودم میگم: آخیش....!!! خدا رو شکر... شوهر من نیست !! .............. شاید این جمله روزی ده ها بار از مغزم عبور کند... گاهی همسرانه در مورد بعضی مردان قضاوت میکنم... و اکثرا هم به این نتیجه می رسم که اگه همسرم نبود احتمالا ازدواج نمکیردم.
-
درخت پیر
1389/01/08 21:57
خیلی سال پیش یه باغبون نهالی رُ حاشیه ی کویر کاشت... اما نهال ریشه نمی گرفت...جوونه نمی زد...رشد نمی کرد... و روز به روز پژمرده می شد... باغبون خیلی تلاش کرد تا نذاره این نهال خشک بشه. چند سالِ سخت گذشت...خیلی سخت هم برای نهال ...هم برای باغبون... تا بالاخره نهال آروم آروم شروع کرد به ریشه دووندن... و به جای تمام اون...
-
بدون شرح....
1389/01/06 20:03
چیزی مسخره در دوستی ماست از من میخواهی که جامه ی کریستین دیور بر تن کنم و خود را به عطر شاهزاده ی موناکو عطر آگین سازم و دائره المعارف بریتانیکا را حفظ کنم و به موسیقی یوهان برامز گوش فرا دهم به شرط اینکه همانند مادر بزرگم بیندیشم...! از من می خواهی که پژوهشگری چون مادام کوری باشم چون مادونا و رقاصه ای دیوانه در شب...
-
بند
1389/01/06 19:26
-
انتخاب کن...
1389/01/05 03:00
مشتی گره کرده برافراشته و محکم یا دستی گشوده به خواهش دراز و منتظر... انتخاب کن : زیرا روزی به یکی از این دو می رسیم.
-
دوربین مخفی...
1389/01/02 15:20
نمیدانم چرا بعضی ها از تمسخر و دست انداختن مردم لذت میبرند...! از اینکه بعضی ها رو عنتر و منتر کنند...خیط شان کنند.. کنف شان کنند...بهشان بخندند.... و هزار ضد حال دیگر.....حال میایند! من که به این جور آدما میگویم بیمار روانی. حتی اگر این بیمار روانی کارگردان و عوامل دوربین مخفی باشد...! نهایت بی انصافی ست که برای شادی...
-
آخرین آپ سال 88
1388/12/28 03:26
باد وحشتناکی در حال وزیدن ست....آنقدر وحشی که مرا میترساند...انگار برای بیرون کردن سال کهنه عجله دارد...بادزنگی که پشت پنجره ی اتاقم آوبزان ست دیوانه وار بهم میخورد و صدای فریادش بلندست...خانه شده مثل خانه ی ارواح...انگار غول ها در و پنجره ها را چسبیده اند و دارند با تمام نیرو تکانش میدهند....پنجره ی اتاقم بازست...
-
پایان سفرم...
1388/12/25 23:18
شاید من بیش از آنچه سزاوار ست زنی هستم که می خواهد : به راستی زندگی را در یابد و در میان رازهای این دشت تاریک در پی چاه ها بگردد.... چه کسی با عصای نسیان بر سرم می کوبد تا برق حقیقت در چشمانم بدرخشد .... و ستارگان نیمروز مرا به شب راستین راهبری کنند ؟ ............ نمی دونم چرا دلم خواست آخرین آپم رو هم از اهواز داشته...
-
رو که نیست....
1388/12/23 14:31
میگن پول که داشته باشی همه چیز داری. یعنی همه چیز می تونی بخری ! از آدامس شیک گرفته تا آدم شیک! تازه هر کاری هم می تونی بکنی ....مثلا با پول می تونی الاغ را وادار کنی که قدقد کنه و روی یه پا واسته یا کنار هدیه تهرانی بشینی و با اون عکس یادگاری بگیری . البته بعد از اینکه یه تابلوی عکس 3 میلیون و هفصد هزار تومنی اونو...