دم دمای غروب و نزدیکای خونه، تو چراغ قرمز ایستاده بودیم و من تحت تاثیر داروهای بی حسی و خواب اور،بی حال و جون سرمو به شیشه تکیه داد بودم و داشتم بیرونو نگاه میکردم که متوجه یه طلبه لاجون و نحیف شدم که ساک به دست کنج میدون ایستاده بود تا بلکه ماشین گیرش بیاد.هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که پسری که ظاهرش هم چندان موجه نبود و بیشتر شبیه بیکارالدوله های ولگرد بود تا یه شخص هدفمند زد زیر عمامه طلبه و اونم بدون هیچ واکنش خاصی دولا شد و عمامشو از رو زمین برداشت،تکوند و گذاشت سرش.
من با اینتیپ کارا اصلا موافق نیستم.اینکه دستت به گردن کلفته نمیرسه ولی زورتو نشون اون مفلوکی بدی که هیچ نقشی تو احوال جامعه بیمار نداره و حتا خودشم قربانی یه سیستم غلطه.
شیشه رو کشیدمپایین و به طلبه نحیف و خجول افغان گفتم: آقا من از جانب اون بیشعور و بدبخت از شما عذر میخوام.
طلبه همونطور که عمامشو داشت رو سرش جابجا میکرد سرشو به علمت تاسف تکون داد.
کمی جلوتر به همسرم گفتم جلوی اون الدنگی که رنگ لباسش سرمه ایه و داره تو پیاده رو میره ترمز کن باهاش کار دارم. رسیدیم به اون آدم جاهل و سرمو از پنجره آوردم بیرون بلند بلند بهش گفتم:خیلی بدبخت و بیشعوری ، خبر نداری بازیچه دست کسایی شدی که اونور مرز نشستن و به آدمایی مفلوکی مثل تو اُرد میدن تا از حماقت سوء استفاده کنن و بعدم بخاطر جهلت ویسکی و شراب بنوشن تا توی جوون بری حبس و گَل دار.
گربه ها دیوانه وار با هم در حال جنگن.جوری با هم زد و خورد میکن و جیغ میکشن که آدم فکر میکنه اینا رو زنده زنده دارن اره میکنن. پامیشم در حیاطو باز میکنم تا کیشتشون کنم،بدون اینکه از من بترسن تا جلوی پای من ملق زنون همو پاره میکنن،منم یه لنگه دم پایی برمیدارم و کنارشون میزنم زمین و اینجوری از هم جدا میشن،منتها یکشون میچپه تو خونه و اون یکیم پف کرده و عصبانی میشینه وسط بالکن و به من نگا میکنه.بی خیال اونی که توئه میشم و در حیاطو میبندم و میشینم رو صندلی پلاستیکی گوشه بالکن.بدل به من خیره ست و منم به بدل.(اسم گربه نره ست که سنش از باقی نرا بیشتره و لات محله ست و اینکه چرا اسمش بدله به این دلیله که دو سال فکر میکردیم لیموست که از بچگی بزرگش کردیم نگو یکی دیگست با همون ریخت و قیافه)
چشمم میوفته به شاخه درختایی که جوونه زدن،به محمدیایی که برگای ریزشون داره برق میزنه از طراوت،به گلدونایی نگا میکنم که تابستون امسال بابام دراومد تا بتونم از گرمای جهنمی زنده نگهشون دارم.یدفه همون حس سختی که گذروندم میپیچه تو وجودم و میگم:واااای ددم واااای بازم شروع شد.بازم زنده نگه داشتن درختا و گلدونا تو دمای کشنده و آفتاب وحشتناکی که حیاط رو میپوشونه شروع شد.درختایی که خودم کاشتم،گلدونایی که خودم با قلمه رشدشون دادم،و حیاطی که هیچکس تو رسیدگیش بهم کمک نمیکنه و اگر من نباشم کسی حتا یه قطره آبم بهشون نمیده تا خشک شن.کاری که چند سال پیش هم انجام دادن و من بعد از سپری کردن یه دوره بیماری شدید و زمینگی بودن، وقتی از بستر پاشدم و بعد از چند ماه در حیاط رو باز کردم و مواجه شدم با درختای خشک شده و حیاطی که تابستون خزان کرده بود و همونجا بود که فهمیدم مسئولیت خیلی چیزا با منه و تا دم مرگ باید ازشون محافظت کنم ولو اینکه رو زمین بخزم.
بهرحال....روزهای نفسگیر من با حیاط داره شروع میشه.روزهای گرم و سوزانی که بی برو برگرد درجه دماش به 50 میرسه و منه گرمایی که زیر افتاب غش میکنم با کشیدن یه پتو مسافرتی رو سرم بابد برم تو حیاط تا روزی یکی دوبار بهشون آب بدم و گلدونا رو صبح زود ببرم سمت افتاب صبحگاهی و قبل از ظهر هم برشون گردونم تو سایه دیوار غربی تا جزغاله نشن،بعدم بیام بیوفتم کنج خونه و از درد دسیک و سیاتیک ناله کنم.
پنجشنبه صبح زودمیرم بیمارستان.بالاخره بعد از مدت ها جواب مثبت دادم به اینکه تو کمرم کورتون تزریق کنن.خیلی تحمل کردم که این روش رو قبول نکنم ولی با توجه به اینکه زن فعالی هستم و خونه داری کسی رو هم قبول ندارم و بی خودی یا با خودی برای خودم کار میتراشم که پشت بندشم تا چند روز زمینگیرم و با این معده داغون هم نمیتونم دارو بخورم دیدم دیگه توان ادامه ندارم و این شد که قبول کردم.این فعلا یکی از راه هاییه که میتونه حدود یک سال کمرم رو اروم کنه و من تو این یک سال وقت دارم که وزن خودم رو پایین بیارم تا فشار از روی کمرم برداشته بشه.هرچند وزن وحشتناکی ندارم ولی دکترها میگن حتا یک کیلوگرم هم تو این مساله مشکل سازه و در ادامش باید عظلات کمرم رو با ورزش تقویت کنم و الا باید کمرم رو پیچ و مهره کنن و این یعنی تمام شدن منی که هنوز از دیوار بالا میرم.
نکته جالب این ماجرا اینه که دخترم تو اتاق عمل بالا سرمه و این اولین باریه که دخترم رو حین کارش خواهم دید.تا حالا هرچی بوده عکس دیدیم ازش ولی اینبار به عنوان متخصص بیهوشی تو اتاق عمل و بالا سرمه.