هنوز مابقی ی ملبغ سازمان حج و زیارت را نپرداخته ام...اما هر روز برای خودم پارچه سفید
می خرم و چادر و لباس و مقنعه میدوزم...ملافه و رو بالشی...ساق دست و جوراب و کفش سفید.
ته دلم احساس میکنم نمی روم اما در حال تهیه ی مقدمات هستم. فکر کنم سازمان مرا ببیند یک
اردنگی نثارم می کند ...چون دم و دستگاهش را خیلی بهم ریخته ام.آخرین زائر در دقیقه نود احتمالا من خواهم بود.
27 خرداد امسال در کاروانی ثبت نام کردم....دو دل...به این نیت که میتوانم به راحتی کنسلش کنم. هر روز که میگذشت بیشتر از حس و حال رفتم میافتادم.خصوصا دو سه نفری که به نوعی مرا تحریک به رفتن میکردند.با تشویق آنها ناراحت میشدم ولی به روی خودم نمیاوردم.دوست نداشتم برای ریا و خود نمایی جلوی کسی راهی شوم...در همین هنگام بودند دو سه نفری هم که مرا از رفتن منع می کردند...با حرف آنها هم ناراحت میشدم ولی به روی خود نمیاوردم.
مدتی در گیر و دار همین دو حالت در نوسان بودم و مردد. تا اینکه با تمامی کسانی که به نوعی به رفتن با نرفتن تشویقم می کردند قطع ارتباط کردم یا کردند.
در گیر و دار کارهای کاروان بودم که مواجه شدم با آقای دکتری که اتفاقا خیلی اُپن تشربف دارند .
ایشان تا متوجه حضور من در کاروان شدند بسیار خوشحال شدند...دستی به پشت شانه من زد و گفت : 1 ماه به من و تو خوش خواهد گذشت .مانند مجسمه ای از وی جدا شدم و همانجا فهمیدم که این حج برای من حج واقعی نخواهد شد.
20 روزی گذشت و دیگر اولتیماتوم سازمان حج و زیارت داشت پایان می گرفت که ..............!
به جای مهر زائر،مهر انصراف رفت مقابل اسمم در سایت سازمان. آنهم با سختی ی زیاد.
بلافاصله سایت سازمان را باز کردم و شماره ی تک تک کاروان را گرفتم...در نیمه ی دوم مرداد اگرجای خالی پیدا کنی یعنی اینکه پروردگار طالبت است و من بعد از زیر و رو کردن تمامی کاروان ها بالاخره یک جای خالی پیدا کردم.و مجددا ثبت نام کردم برای ذکر لبیک گفتن.
نوشته شده در تاریخ 9 شهریور 1389