وقتی به آینده ی علم فکر میکنم حسرت عجیبی روحم رو فرا میگیره و احساس بیهودگی سنگینی بهم دست میده.راستش دوست داشتم هزار سال دیگه که علوم به جایگاه های عجیب و غریبی رسیده به دنیا بیام.الان و در همین عصر آگاهی و دانش ما نسبت به علوم هزار سال دیگه دقیقا مثل علوم هزار سال پیشه نسبت به علوم کنونی ما،همین قدر ابتدایی و سطحی.البته دو هزار سال و سه هزار سال بعد هم همین نسبت خواهد بود.با این تفاصیل همیشه فکر میکنم آینده چطور خواهد بود؟بشر به چه چیزهایی پی خواهد برد؟چه چیزهایی کشف خواهد شد که الان برای ما نامکشوف و نامعلومه؟
شاید چون فلسفی هستم و بالاجبار از تالس خوندم تا ملاصدرا و در زمان و ذهن فلاسفه سفر کردم این حس در من ایجاد شده که در آینده هم کسانی فلسفه خواهند خواند که ماها براشون تبدیل شدیم به شاگردان آکادمی افلاطون.حالا افلاطون که خیلی دوره ولی یقینا در آینده مثلا 500-600 سال دیگه وقتی کتب فلسفی علامه طباطبایی رو بخونن ما میشیم معاصر این فیلسوف.البته من که بچه بودم ایشون وفات کردن ولی بهرحال معاصر محسوب میشیم.
تو اسلام میگن اون هایی که پیامبر رو دیدن و از ایشون دین رو یاد گرفتن صحابی لقب دارن.اونهایی که صحابی رو دیدن و دینشونو از صحابی گرفتن تابعین لقب دارن و اونهایی که تابعین رو دیدن و از اونها یاد گرفتن اتباع تابعین لقب دارن.حالا نسبت ما به علامه طباطبایی گویا میشه تابعین.... چی دارم میگم اصلا.
میخوام اینو بگم....من بشدت غمگینم.این علوم فسقلی و جیزغیلی که ما داریم میخونیم ولله هیچه در حالیکه عطش دانستن داره منو زجر میده و من میخوام بدونم آخرش میخواد چی بشه؟! یبارم اینجا نوشتم که این عمرهای 50-60 ساله که نیمی از اون در کودکی و کهولت سپری میشه برای انسان خیلی کمه و این اصلا انصاف نیست.ایکاش خدا به انسان های علمی بیشتر عمر میداد تا سیر از دنیا برن هرچند که علم انتها نداره و تازه طبق گفته خود خدا در قران انسان تا اندازه ای به علوم دست پیدا میکنه که خداوند اجازشو داده و این یعنی اسرار عالم برای همیشه سر بسته و راز خواهد موند.اما فکروشو بکنننننننن... این همه علم تازه چیزیه که خدا بهش اجازه داده و میده.یعنی مغز من میخواد منفجر بشه از این همه اسرار عالم که قراره طی سده ها و هزاره ها مکشوف و هویدا بشه.
کاش بلاگ اسکای برای صدها سال باقی میموند تا حرف های من بشن اون بطری سرگردان و شناورِ اقیانوس که حامل یادداشته و یه روز یکی منو اینجا پیدا کنه و بخونه و بدونه در این تاریخ کسی بود که در حسرت یادگیری بود ولی هم زمانش محدود بود هم زمانه ش.
یاد یه حکایت افتادم که تو نوجوانی شنیدم و باز اونجا مفهومش رو درک نکردم.میگن اسکندر روزی وارد شهری شد که امواتشون رو جلوی در خونه هاشون دفن کرده بودن.روی هر کدام از قبرها عمرهای کوتاهی نوشته شده بود که موجب تعجب اسکندر شد،مثلا دو سال،سه سال،ده سال، پس از اونها در مورد قبرها و سن مردگان پرسید. اونها پاسخ دادن که عمر انسان از نگاه ما همون زمانیه که او در پی تحصیل علم و تهذیب نفس باشه و باقی عمر او محسوب نمی شود.
البته منظور علم واقعیه هاااا نه اون مدارج و مدارک مزخرفی که برای استخدام و ازدواج گرفته میشه.علم ها و عالم هایی مثل علامه و امثالهم.
خلاصه اینکه خیلی به آیندگان غبطه میخورم.