شب چهادهم فروردین

باز شروع شد. این کلاسای لعنتی.پشت آدمم که هی باد میخوره و دیگه حالی نمیمونه بشینی پای درس و مشق.اونم مباحث سنگین فلسفی.

یادمه بچه مدرسه ای هم بودم تا روز آخر مشقای عیدمو نمینوشتم.بعد شب آخر که از سیزده بدر برمیگشتیم خونه مینشستم پای دفترو کتابم و تا ده دوازده شب رونویسی میکردم و مادر و پدرمم هی میزدن پس گردنم که ذلیل بمیری الهی ...چرا تو ایت بیست روزه ننوشتی؟.اونم چطور مینوشتم...! گنده گنده و بد خط و نکبت. یعنی قشنگ معلوم بود با چه نفرت و تو چه زمان کمی نوشتم.

زمان دبستان من زمان خدا بیامرز شاه بود و سبک مشقای عیدمون با سبک مشقای عید بچه هام که پیک نوروزی بود فرق داشت.به ما یه حفظ شعر بلند بالا میدادن که رسما عذاب قبر بود حفظ اون ابیات سنگین که معنیش دو صفحه شرح بود که قسم میخورم اگر ترجمه روان شعر نبود امکان نداشت بتونیم بفمیم اون شعر چی میگه. کلی رونویسی از درسای کتاب فارسی همراه با اون کلمه ترکیب های عوضی و بیشتر بدانیم و تمرین خوش نویسی و حل تمرین های ریاضی آخر کتاب مثلا حدود 40 -50 تا مسئله همراه یه ازمایش علوم و اینجور کارا. زمان راهنمایی و دبیرستانم داشتیم که سبکش همین جوریرا بود و رسما عید رو کوفتمون میکردن.

القصه....من شب چهاردهم فروردین 12 سال حس خودکشی شدیدی بهم دست میداد. حس بدبختی و بیچارگی و بی پناهی و نفرت از مدرسه و درس و مشق.و باید بگم الانم سال هاست دقیقا همون حس رو دارم بلکه شدیدتر.

امروز سامانه دانشگاهم رو باز کردم و هی صوت کلاسا رو پلی استپ کردم. گفتم با زبان تخصصی که رو میز بود شروع کنم دیدم تحمل استاد گندش رو ندارم. گفتم با فلسفه غرب شروع کنم دیدم استاد اونم خیلی جون میکنه تا درس بده. شواهدالربوبیه رو باز کردم دیدم استاد از اول تا آخر عربی داره حرف میزنه و فقط موجب استرس و اضطرابه و ....همینطور باقی دروس.

بعد به این نتیجه رسیدم که کلا انصراف بدم برم به زندگیم برسم. یعنی همون کاری که پارسال کردم و از یکی از مراکز آموزشی انصراف دادم و اومدم این دانشگاه.

کلا ایام تحصیل ایام سختیه.


سال 1400

خبببب....زنده موندیم و سال 13400م دیدیم.

امیدوارم امسال این ویروس نکبت شرش رو از سر جهان کم کنه. امیدوارم امسال بدبختی هامون کم بشه. امیدوارم امسال کمی انسانتر و آدم تر باشیم و بهم رحم کنیم.