-
درس آقای تاگور
1389/04/20 22:39
اگه شعله رو تیکه تیکه کنن...اگه از سر تا پاشو قیمه قیمه کنن...اگه دل و جیگرشُ ریز ریز کنن...اگه رقص و آوازشُ به بگیر ُببند و بکش بکش تبدیل کنن...اگه فقط مجبور شی نخراشیده ای مثل جبار سینگُ تحمل کنی و ده تا اگه ی دیگه.... ! اما در عوض بهت یاد میده که : افعی رو با دست نمی کشن....بلکه زیر پا لهش می کنن. پس پیش به سوی کفش...
-
حالمان خوب است
1389/04/19 04:55
بزن زنگُ......... احتمالا هر کدوم تون که وارد وبلاگ میشید دچار ِ یه ذوق خفیف یا شایدم شدید میشید که این زنِ بازم برگشت... شایدم برا بعضی ها حکم یه شوکرم...اما هر چی که هستم...هر کی که هستم ...هر جا که هستم از جام که اینجا باشه تکون نمی خورم...البته یه نموره به کوری چشم اونایی که این زن به مذاق شون خوش نمیاد. اول...
-
من و باران
1389/04/17 09:51
تصمیم نداشتم از خونه برم بیرون اما این بارون...این هوا...انگار آدمی رو میطلبه.....احساس رو میطلبه...روح رو میطلبه...... بلند میشم مانتوم رو میپوشم همراه با شال سبز رنگم....نه اون سبزی که نمادی شده برای یه ایده....(که از هر چه تفکرات رنگینه بیزارم) به عمد سبز میپوشم تا طعنه ای به پاییز بزنم....به اینکه من هنوز زنده...
-
کامینگ سون
1389/04/13 20:58
-
قدرت دوبله ی ایران
1389/04/12 21:51
چند روزی ست به خاطر استراحت جسمی تجویز شده ی توسط پزشکم و از ان مهم تر دیدن بعضی از بازی های مهم فوتبال بیشتر از همیشه شاهد برنامه های تلویزیونی هستم. مطلب بی اندازه مضحکی که باعث حیرتم شده این ست که در فیلم های خارجی رابطه ی تمام زنان و مردان رابطه ی خانوادگی و فامیلی ست...البته به مدد دوبله. در دیالوگ ها دختر به...
-
خودم و خودم...
1389/04/10 20:40
انگشتر دلربائی که هدیه ی دخترم در روز مادر ست را به انگشت می کنم تا دلم ربوده شود...دوست دارم دلم برود....اما نه به هر جا. کمی براندازش میکنم...برایم اندکی...نه...کمی از اندکی بزرگتر است...برای همین روی انگشت نشانه ام جا خوش کرده. اما مهم نیست...مهم اینست که مرا یاد دخترِ عزیزم می اندازد که هنوز از من دور است. روز ها...
-
فهمیدن و نفهمیدن
1389/04/10 01:37
تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!! چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم، آسایش و خوشبختی بخشیده است !!! مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی . امروز گرسنگی فکر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است . برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به...
-
مسلمانی...
1389/04/09 22:51
واعظی پرسید از فرزند خویش هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی آزاری و خدمت به خلق هم عبادت هم کلید زندگی ست گفت زین معیار اندر شهر ما یک مسلمان هست آنهم ارمنی ست.
-
شعر کعبه
1389/04/09 14:06
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی گفتم ای مایه هر...
-
کدوی ژول ورن
1389/04/07 19:40
امروزه مردم روی ماه قدم می زنند و جا پاهاشان را مثل کدو هایی در دنیای ارواح میکارند.. در حالی که سالانه در دنیای زنده ها بیش از سه میلیون نفر از گرسنگی می میرند.
-
برادر و خواهر تنی..
1389/04/07 01:05
وقتی خواهر و برادر دست به دست هم میدن میشه همین که شده...! یعنی شرکت مخابراتُ صدا سیما و نونی که به هم قرض میدن. برادر ناتنی رو هم بازی نمیدن...! حالا هی اس ام اس بدید کی برنده ست کی بازنده.
-
اینجا 7 تیر است.
1389/04/03 22:13
تهران...۷ تیر ...گرما...ترافیک گره خورده...بوتیک های اغواگر.... زنان سرگردان.... مردان منتظر...فست فود های شلوغ...دست فروشان خسته... و یک زن مثل هزاران زنِ درمانده از یافتن پوشش مناسب و آبرو مند برای خود. اینجا خیابان 7 تیر تهران است...یه عبارتی پایتخت پوشش زنان ایران. اینجا تا چشم کار میکند شاهد دختران و زنانی هستی...
-
کجایی؟
1389/04/02 12:20
خدایا من دقیقا اینجام ... تو دقیقا کجایی...!؟
-
تهران یا تهرون...
1389/04/01 02:26
تو این یکی دو سال شهرهای مختلفی رو دیدم و احساس میکنم تا حدی به تجربیاتم اضافه شده. تو این سفر ها اولین موردی که توجهم رو جلب میکنه لهجه ی افراد اون شهر ِ.و من دوست دارم این همه تنوع تکلم و شیوه ی زندگی رو. جالبِ که تو هر شهر فکر میکنم لهجه ی همون اهالی قشنگترین بیانِ ولی شهر بعدی نظرم عوض میشه و رأیم رو به اهالی شهر...
-
تعلیم رانندگی
1389/03/31 21:32
مدتی ست چشمانم دائما ماشین های تعلیم رانندگی میبیند... مثل مور و ملخ ریخته اند در هر کوی و برزن...انگاری کار نان و آب داری شده است...اکثر آنها هم متعلق ست به بانوانِ. ظاهرا اپیدمی شده است که فردای روز ۱۸سالگیت بروی و آئین نامه امتحان بدهی .... حالا خدا داند که چشمت کِی بتواند به جمال بی مثال این 1تکه کاغذ منور شود....
-
فصل تغییر
1389/03/29 17:12
دارم به یقین میرسم که ملاقاتم را طالبی... و گویا اشتیاق تو بیشتر از من ست... تکاپویت را حس میکنم... یاد خشکیده ات دوباره در دلم جوانه میزند... آیا بهار شده...؟! پس با پاییز ِ از راه رسیده چه کنم...؟ میدانم وقتش رسیده... با تمام وجود حسش میکنم... سر به آسمان دارمُ پای بر زمین.. بخواه که ... فصل ما ، فصل ناب تغییر است...
-
جنس خارجکی
1389/03/26 20:32
من به این نتیجه رسیدم که هر چی میخرم خارجی ش رو بخرم ...هر چند کمی گران تر... به این یقین رسیدم که این گرونی بی علت نیست...پول کیفیت رو دارم میدم کیفیتی که با آدم حرف میزنه ...بماند که من عاشق بعضی از جعبه ها و بسته بندی هاش هم هستم و مثل بچه ها اونا رو جمع میکنم ضمن اینکه به کشور سازنده ش هم یه پدرصلواتی میفرستم....
-
منُ تنهاییُ این بار گران
1389/03/26 18:46
امروز تنهایم...مدت هاست تنهایم...اما امروز بیشتر از همه ی آن مدت ها. دست و دلم به کار نمی رود...شاید عمدا... شاید سهوا...اگر هم برود بی اشتها میرود. گفتم بی اشتها...یادم افتاد گرسنه ام...اما آن اشتها را هم ندارم. وقتی دلم پر درد ست ...وقتی ذهنم پر حرف ست...همه چیز به هم می ریزد. کنار دستم داخل بشقابی با گل های ریز آبی...
-
تنهایی
1389/03/26 14:11
سوار تاکسی میشوم. رانده پیچ رادیو را باز میکند. آقای کاشناس برنامه: « آدم از یه سنی به بعد دوست داره دوباره نوازش بشه. دوست داره یکی دستش رو بگیره. آدما هر چی بزرگتر میشن تنهاتر میشن. پدربزرگها و مادربزرگها رو ببینید». ...
-
دلم....
1389/03/25 03:33
دلم بد جور هوای گورم را کرده...! کاش گوری داشتم...! کفنم که هست! چه خوب...! لااقل لباس آخرتم را به سلیقه ی خودم خریدم. بد نیست جوشن کبیرش را پولک و منجوق کار کنم...جذاب تر می شود...! باید به فکر خرید خانه هم باشم...! خانه ی آخرتم. این تنها خانه ای ست که کسی رغبتی به خرید و فروش آن ندارد. فکرش را بکن...اگر باب بود چه...
-
بی نام ِنامی
1389/03/21 15:42
در هیاهوی زمین گم شدی و نفس کم آورده ای...! دلت به جایی بند نیست...سرگشته و حیرانی..دنبال آرام ِجانی...! و در یک غروب کشیده می شوی به جایی که نمی دانی کجاست...! فقط می روی...باید بروی...انگار کسی صدایت میکند و هدایت...! می ایستی... مکث می کنی...نگاه می کنی...گورستانی نیمه تاریک و تهی از نفس کشی...! جلوتر می روی... مکث...
-
جهنمی به نام سمند زرد
1389/03/19 17:37
سال ها بود که قسم خورده بودم در وسایل نقلیه کنار مردها ننشینم...! و سال ها بود که با همین شیوه تردد میکردم....! بارها به خاطر اینکه کنار مردی ننشینم با تاخیر به محل زندگیم یا جایی که کار داشتم رسیدم...! اما ۲ روز پیش وقتی دلم هوای خانه را کرد علی رغم اینکه می دانستم مشکل سواری های بین شهری را خواهم داشت بار و بندیلم...
-
دو نامه...
1389/03/18 12:14
کامنت یک زن به یک خانم...: سلام...یک سوال ازت دارم...! چرا وبلاگ منو میخونی ؟ ... و کامنت یک خانم به یک زن با جوابیه ی آن. ********** متقابلا سلام با عرض معذرت قانونی وجود نداره که به من بگه کدوم وبلاگ رو بخونم و کدوم وبلاگ رو نخونم همون قانون به سرکارعالی این اجازه رو میده که نظرهایی که واست میذارن رو انتخابی تایید...
-
برای تو که نیستی...
1389/03/12 17:07
سلام نیمه ی گمشده ی من...! دلم بد جور هوایت را کرده...! مشامم شدید ویار بویت کرده...! نگاهم خیلی دلتنگ چشمان عسلی سبزت شده...! دلتنگ ِشنیدن صدایتم...! دلم نظاره ی اندامت را میخواهد...خصوصا وقتی راه میروی...آخر میدانی خیلی خاص راه می روی...آنقدر خاص که از میان هزاران نفر قادرم تشخیصت دهم. می خواهم رازی را با تو در میان...
-
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
1389/03/07 05:27
تسلیمم در برابر خواسته ات...همیشه بوده ام...مگر نه...؟! شاهد هم دارم.... تمام عمرم. حالا اینجایم...و منتظر یک گوشه ی چشم زیبایت. مدت هاست انتظار میکشم...می خواهی تشنه ترم کنی...؟! اما من که تشنه ام...! عطش می کشدم....نمی بینی...نمی فهمی...؟! وای ...وای...ببخش مرا...نفهم منم.! شدت پشت شدت...منظورت چیست...؟! امنحانم...
-
دا....
1389/03/04 22:19
بالاخره تمام شد... دا رو میگوم. کتابِ دا. خاطرات روزهای آغازین جنگ توسط زنی به نام سیده زهرا حسینی.کتابی که در طول 2 سال 112 بار تجدید چاپ شده.خواندن این کتاب را در تعطیلات نوروز شروع کردم. با اشک هم شروع کردم.تا اواسط کتاب کند میخواندم....چون قادر به ادامه نبودم...عذاب میکشیدم...غصه میخوردم... آشفته میشدم...عصبی...
-
۲۳ روز...
1389/03/01 16:00
۲۳ روز وحشت ...خون ۲۳ روز ناله...فریاد ۲۳ زور شیون...عزا ۲۳ روز گرسنگی...تشنگی ۲۳ روز اشک...مویه ۲۳ روز کشته ...مجروح ۲۳ روز بهت...ناباوری ۲۳ روز آوارگی...در به دری ۲۳ روز امید...ناامیدی ۲۳ روز ایثار...مقاومت ۲۳ روز مسجد جامع...خرمشهر ۲۳ روز درد ...۲۳ روز انزوا...۲۳ روز خیانت...۲۳ روز محاصره و ۲۳ روز قتل عام... و...
-
گورستان شهرداری
1389/02/29 17:20
آخرای بهشت زهرا چند هکتار زمین بی صاحب هست با چند هزار تا سنگِ گور لب به لب که هیچ اسمی روشون کنده نشده ...! هر ده سال یه بار اون زمینُ با لُدر شخم میزننُ مرده های تازه میکارن ! هیشکی ام نمیدونه که این همه مُرده بی شناسنامه نفله ی کدوم تیر غیبی ان...!
-
شلمچه...
1389/02/27 19:00
نمی خواستم آپ کنم...حتی نمی خواستم به کامنت ها جواب بدم... چون اونقدر بی حوصله م که حتی حوصله ی خودمم ندارم. اما خدا به پدر شبکه های تلویزیونی ما طول عمر بده که تونست منُ از تو لکم بکشه بیرون. همین الان...الانِ الان شبکه گلستان داره با یه شخص مصاحبه میکنه. خیلی ریلکس عین بچه ی آدم داشتم گفتگو رو گوش میدادم تا اینکه...
-
خرافه
1389/02/26 21:14
خدای من .. میبینی چقدر خرافه وارد دینت کردند...! همین خرافه ست که منو ارت گریزون کرده...