فقط ذره ای از بهشت.

یا رب

جایی که من درس می خوانم یک جورهایی با همه ی جاهای دیگر فرق دارد. آنجا به حالاتی بر می خوریم که یقینا عمومیت ندارد و کمتر دیده شده یا می شود. در محوطه و کریدرهای محل درس من پر است از موبایل هایی که با اطمینان رها شده و کسی نگاهشان هم نمیکند چه برسد به کارهای دیگر.! پای گلدان های شمعدانی,  توی باغچه زیر سایه ی بوته های رز, پشت پنجره ی کلاس ها,توی نماز خانه, توی قفسه اعلانات و حتی گوشه ای کنار دیوار ...و چقدر خاطرها جمع است که وقتی برای برداشتنش برمی گردیم گوشی هایمان حتی یک میلیمتر حرکت نکرده.

وقتی گرسنه از کلاس می زنیم بیرون و طول راهرو را می دویم به طرف بوفه, کسی آنجا در انتظارمان نیست. قیمت ها نوشته شده و ما هر چه را برداریم خودمان پولش را محاسبه و داخل دخل می گذاریم و باقی پولمان را هم خودمان برمی داریم. 

آنجایی که من درس می خوانم اگر یک روز غیبت کنی یا حال و حوصله نداشته باشی ده ها نفر دوره ات میکنند تا تو را حمایت کنند و حالت را سر جایش بیاورند. آنجا که من درس می خوانم اگر ناخواسته از دهانت توهینی خارج شود قطعا پاسخی نخواهی شنید و همین کافی ست تا بفهمی چه کار قبیحی از تو سر زده و فردایش آویزان بیایی و طلب حلالیت و بخشش کنی و چقدر هم زود و راحت همراه بوسه بخشیده میشوی.

آنجایی که من درس میخوانم روز به روز از رذائل اخلاقی مان کاسته و به انسانیت مان اضافه می شود و این تلطیف روح و روان چقدر به کمکمان میاید وقتی مواجهیم با دروس سنگینی که به واقع اشکمان را در میاورد. دروسی که اگر از زمان خواب و خوراکت یا هر زمان دیگرت هم بزنی باز هم قادر نیستی وارد عمق مطالبش شوی و اگر فقط 50 در صد آن را بتوانی ارائه دهی موفق به درک مطلب شده ای و می توان امیدی به خود داشت.

آنجایی که من درس میخوانم بوی بهشت را میدهد.

 همین.

...

جناب علی سلام. اجازه میخوام جواب کامنت شما رو اینجا بنویسم و بنده رو معذور بفرمائید از تاییدش. چون احساس میکنم موقع نوشتن مقداری عجله فرمودید و تا حدی هم دو نفر همنام رو اشتباه . با توجه به متن کامنت تون شاید برای دوستان یا خواننده های خاموش اینجا ایجاد شبهه کنه.

من نه ایمیل شما رو داشتم که براتون میل بدم نه روانشناسم که ازم کمک خواستید. البته وقتی به وبتون اومدم کاملا به یادتون آوردم. شما جزء نفرات آخر وبلاگم بودید و تا حدی با من ناآشنا. تعجب هم میکنم چطور روزهای آغازین که نوشتم شما پیدام کردید. !!!! بهر حال ازتون ممنونم که به یادم بودیدو و براتون بهترین اوقات رو آرزو می کنم.


مرور خاطرات


یا رب


چند ساعت است که دارم درون کامنت ها و نامه های خصوصی ام بالا پایین میروم.خیلی از افراد را به همراه صفحاتشان به یاد آوردم و تعدادی را هم به خاطر نیاوردم.شاید چون خواننده دائمی اینجا نبودند! با آدرس هایی که به جا مانده بود به بعضی وبلاگ ها سر زدم ولی متاسفانه تعداد کمی از آنها باقی مانده بودند که به روز شدنشان هم متعلق به چند ماه پیش یا یکی دو سال قبل بود.

خاطرات زیادی برایم زنده شد. رفاقت ها ...کینه توزی ها...بگو مگوها...خوشی ها و نا خوشی ها و البته حسادت هایی که بیشتراز جانب برخی خانم ها اعمال میشد همگی را مرورکردم.

یکی از بهترین یادآوری هایم ساخت قالب توسط یکی از خواننده هایم بود که به من هدیه شد. گرچه طرحی ساده داشت ولی من دوستش داشتم و به احترام سازنده اش بارها و بارها جلوی خودم را بابت تغییر قالب گرفتم. یاد کیوسک افتادم...میلاد. پسر جنوبی که پر از هیاهو و انرژی بود و گاه کامنت های خارج از عرفش باعث دردسرم شد. خصوصا که روزی همسرم هم کامنت های بی چهارچوبش را خواند و چه بگو مگویی بینمان راه افتاد.

چه دورانی بود.!!! عمیق که فکر می کنم می بینم دقیقا مثل دوران ابتدایی مدرسه بود.تازه با الفبای وبلاگ نویسی و آدم ها آشنا میشیدم و گاه چرندیاتی را مینوشتیم و کپی میکردیم و دلمان میخواست کلی نظر بگیریم آنهم از نوع مثبت. با آدم هایی از هر گوشه آشنا می شیدیم و چقدر لذت می بردیم از اینکه در خانه مان لمیده ایم و این همه دوست مونث و مذکر از همه جای ایران داریم. فرقی هم بین مجرد و متاهل بودنمون نمیکرد...معتاد شده بودیم به هم.

به واقع می گویم دلم برای بعضی هاشان تنگ شده است.برای بعضی هام هم به هیچ وجه. بعضی هاشان ازدواج کرده اند و بچه دار هم شده اند. یکی دوتایشان هم مهاجرت کرده اند به سرزمینهای دور.

با تمام اینها هرگز دوست ندارم آن دوران برایم تکرار شود. دو سه سالی هست که خیلی دست به عصا درون دنیای مجازی راه میروم...یک جوراهایی هم میتوانم بگویم دیگر حال و حوصله آدم ها و جر و بحث ها یا بطور کلی خواندن مطالب تکراری را ندارم.نمی خواهم بگویم صرفا این حال ناشی از بالارفتن سنم است, نه ! مطمئنم دلیلش این است که در زندگی  راه حقیقی را پیدا کرده ام. البته هم اینک از حال و احوالات خودم چندان رضایتی ندارم.از زمانی که درس می خوانم تبدیل شده ام به یک ماشین که فقط دارد دروس سنگین را از حفظ میکند تا تحویل استاد بدهد و نمره قبولی بگیرد. آنهم درس هایی که نه تنها  لطیف نیست بلکه آنقدر خشک اند که تبدیلم کرده اند به یک ربات.

من حال معنوی ی کنج اتاقم را خیلی دوست داشتم. همان گوشه ای که مرا به آسمان وصل کرد.همان وقتی که با ولع عجیبی مشغول خواندن تفسیر قرآن می نشستم و بوی خوش بی منبعی اطافم را احاطه میکرد! من زنی بودم که مورد عنایت و لطف الهی قرار گرفت و به جایگاه آرامی از معنویت رسیدم ولی متاسفم که تحصیل علم دین, همه ی آن حالات را از من گرفت و حالا حتی وقت نمی کنم یک دل سیر نماز یومیه ام را بخوانم, چه رسد به عشقبازی جانانه ای با معشوق.

گرچه اساتیدم معتقدند که وقتش بود از انزوای معنوی بیرون آیم و این بار حقیقت را بطور علمی درک کنم تا بتوانم برای زنانی چون خودم امید و الگویی باشم. اما راستش من دلم خیلی خیلی خیلی زیاد برای آن موقع هایم تنگ شده.

سجاده ام...قرانم...تفاسیرم...اشک هایی که از خوف الهی می ریختم...و سجده های پر از ناله و استغفار....!

چند وقتی ست  که از درس و بحث بیزارم.دلم خودِ آرامم را می خواهد.