سفر با قطار این فرصت را در اختیارم قرار داد تا خودم را کمی دیگر به معبود یگانه نزدیک تر حس کنم.
زمانی که مسافران در کوپه های خود در حال خوردن تخمه و چیپس و پفک بودند و صدای خنده و حرف شان در فضای واگن بلند بود من پشت پنجره ی قطار ایستاده بودم و به زمین و آسمان خیره بودم . به تک و توک درختی که گویا برای رفع خستگی کلاغ ها آنجا ریشه دوانیده بودند مینگریستم و یقین داشتم همه ی آن پرندگان که در حال استراحتند یا باقی شان که بال گشوده و به این سو و آن سو میروند مأمورانی هستند که در این لحظه وظیفه دارند تلنگری به روح تشنه ی من وارد آرند. در آن هنگام هدف آفرینش چقدرررر برایم نمود پیدا کرد!
اینکه موجودات عالم لحظه ای را به بطالت نمگذرانند و حتی استراحت شان نیز هدف است.
به کوه های دور و نزدیکی که از جلوی دیدگانم عبور میکردند مینگریستم و می اندیشیدم به مسئولیتی که بر دوش دارند و تصور لرزه و متلاشی شدن آنها و هموار شدنشان برای حضور اولین تا آخرین انسان در برابر دادگاه الهی در ذهنم جان میگرفت.
دیدن غروب خورشید و آغاز آرامش برای نیمی از عالم و آغاز حرکت برای نیمی دیگر وجد آور بود . یک جور تعویض شیفت بین ماه و خورشید و تابع بودن موجودات زمینی بر این واقعه.
دهکده ها و کاروانسراهای مخروبه ای که روزگاری در آن حیات و هیاهو جاری بود ولی اینک جز مقداری از دیواره باقی نمانده .
وقتی با تمام روحم خیره بودم به افرینشی که از جلوی چشمانم عبور میکرد به وضوح میشنیدم صدای تسبیح پرندگان را , حس میکردم سجده ی خورشید و ماه و ستارگان را , اطاعت آسمان و زمین را برابر خالق لمس میکردم .
میدیدم زنان و مردانی که در آن خانه ها و زمین ها در حال کارند و میشنیدم صدای کودکانی که در کوچه پس کوچه های تنگ و خاکی در حال بازی و
شادی اند .
و ناخود اگاه آیات قران در ذهنم مرور میشد و برای هر پدیده و حالتی که میدیدم آیه ای به ذهنم میرسید و برای هزار و هزار و هزارمین بار میرسیدم به این یقین که قران کتاب زندگانی ست و عبرت.کتابی پر از پند و اندرز...بشارت و بیم ...عافیت و عاقبت...هستی و نیستی ...
یا لطیف
هر بار که به شهر کتاب میرفتم (و هنوز هم ) اولین چیزی که مرا نظر مرا جلب میکرد پازل هایی بودند که نمای زیبای گوشه ای از
ساختمان را به عهده گرفته بودند. در بدو ورود اولین اشتیاقم دیدن طرح ها حیرت انگیز آنها بود. بارها همه شان را از قفسه بیرون
میاوردم نگاه میکردم و دوباره سرجایشان می گذاشتم. یکبار یک منظره برفی نظر مرا جلب کرد که تا مرز خرید هم مرا پیش برد.
اما مثل همیشه هراس از سرهم کردن آن همه ی وجودم را گرفت و بسته به سرجایش برگشت. دیگر عادتم شده بود که هر بار
بروم و به آن منظره برفی خیره شوم .حس عجیبی را به دورنم میریخت . حسی آرام و لذت بخش. خودم را درون آن تصویر حس
میکردم و حالم خوب میشد. این ماجرا نزدیگ به دو سه ماه و هفته ای لااقل دو بار برایم تکرار میشد. تا روزی که با قاطعیت برای
خریدش عازم شهر کتاب شدم.اما زهی خیال باطل. خریده بودندش. عصبانی بودم از دست خودم و چشمم برای همیشه ماند به
دنبال آن منظره برفی.سفارش هم کارساز نشد چون آن پازل دیگر تکرار نشد.
دو سه ماه پیش هم بطور اتفاقی در اینترنت پازل منظره برفی را دیدم که همان حس را در من بوجود آورد. اما هنوز جرأت خریدش
را نداشتم. چند بار تماس برای تهیه و تا پای واریز هزینه به حساب فروشنده هم رفتم ولی گویا این ماجرا طلسم شده بود.
هفته پیش در مغازه ی دیگری که اصلا مناسب پازل نبود پازلی دیدم که خوشم آمد
پ ن: مهر 1401 است و من این پست را از رمز دار بودن خارج میکنم. یادم نمیاد حس و حال نوشتن اون روزم رو. با این اراجیفی که نوشتم