نیازمند یک زنم

از لحاظ داشتن همجنس من زن تنهایی هستم.البته این تنهایی کاملا خودخواسته بود.دلیلم این بود که هر ضربه ای خوردم از زنان خوردم،اونهم زنانی که غالبا دوست و فامیل و اشنام بودن.ضرباتی که از همجنسانم خوردم باعث شد دیدم نسبت به جماعت زن تغییر پیدا کنه و در واقع باعث سلب اعتمادم بشد و ازشون بترسم.

زنی که مظهر لطافت روح و مهربانی و شفقته میتونه به خطرناکترین موجود عالم تبدیل بشه و کاری باهات کنه که صد تا مرد باهات نمیکنن. شاید گفتن این حرفا به این دلیل که خودم زنم  تف سربالا محسوب بشه اما من تمام سعیم رو کردم که زن خطرناکی برای هیچکس نباشم و فکر میکنم موفق هم بودم.امین بودن برای انسان و حیوان و گیاه ، تو یک جمله جهانِ هستی سرلوحه زندگیمه و خواستم و میخوام که امین باشم برای هر موجودی که باهاش روبرو میشم.

بگذریم.....

میدونی چی دلم میخواد؟ الان تو این سن ،بشدت دلم میخواد یک زن تو زندگیم ظاهر بشه و بشه محرم و امینم.من خلاء وجود زن ها رو حالا تو این سن بشدت حس میکنم  و انگار کنج درونم یه حفره خالی  و تاریک و دردناک وجود داره.نمیدونی چقدر دلم میخواد دستای یک زن رو تو دستام بگیرم بدون اینکه بترسم .نمیدونی چقدر دلم میخواد کنار یک زن جوک بگم و ریسه برم از خنده و مدام بزنم به پای اون زن ،انگاری که به پای خودم میکوبم. نمیدونی چقدر دلم میخواد با یک زن حرف بزنم بدون اینکه بترسم حرفام جایی درز پیدا میکنه و برام دردسر درست بشه.نمیدونی چقدر دلم میخواد سفره دلم رو کنار یک زن باز کنم و از آدم ها و اتفاق هایی که باعث رنجمن گله کنم و اونم دلداری و تسکینم بده.نمیدونی چقدر دلم برای زن های امین و مطمئن تنگ شده.

جنس این زن ها مال امروز نیست.مال کوچه و خیابونم نیستن.این زن ها زن های با وجدان و فهمیده ای هستن و لازم هم نیست سواد آکادمیک داشته باشن.اصلا نمیدونم این زن ها چطوری انقدر امین میشن؟!!!

خلاصه که من بشدت نیاز به یک زن دارم.زنی از جنس نور که بتابه به تاریکی های درونم و روح سرد و خشن منو گرم و پرنور کنه.

من معتقدم برای استعلای روح و روان نیاز به یک زن هست نه مرد.

انتخاب من عدم بود

میگن روز رستاخیز وقتی پرونده اعمالت رو جلوی روت باز میکنن و میدن دستت و میگن بخون از شدت پشیمانی و ترس به گریه و التماس میوفتی که بذارید برگردم به دنیا تا اعمال صالح انجام بدم. غافل از اینکه راه برگشتی نیست.

این صحنه رو مجسم کردم تا بگم حسرت فقط مال قیامت نیست و انسان تو همین زندگی مادی خودش هم مدام دچار حسرته.حسرت های مادی  و غیرمادی.

حسرت گذشته و بودن کنار پدر و مادر و خواهر و برادرات و یا به عبارتی حسرت دوران گذشته  هم یکی از اون حسرت هاست که با افکار خودت بنوعی  التماس به بازگشت میکنی درحالیکه اونهم سودی نداره.

انسان و بطور کلی هستی ناگزیر از عبوره،عبوری بی بازگشت.

.

.

.

اگر بر وجود خودم حاکم بودم ،قطعا انتخابم عدم بود.