پایان امرداد

ماه زیبایی در آسمان دلربایی میکند.

...........

اینکه به آخر مرداد رسیده ایم برایم باور کردنی نیست.

رنج این ماه به حدی بود که گویی تا ابد تداوم دارد.ولی در نهایت  با همه شدت و حدت تمام شد.

کماکان در پرایوت بودن اینجا مصمم هستم.مطلب جدیدی هم برای ثبت ندارم، جز همان تکرار مکررات زندگی.از طرفی هم به دلایلی مدت هاست مایل به ثبت مسائل مهم زندگی،اعم از اهداف،اعمال،پیشرفت ها و تصمیماتم نیستم.اما برای زنده نگه داشتن اینجا به نوشتن متعهدم. نمیخواهم این صفحه به سرنوشت  آن۴ سالی که گم و گور بودم دچار شود.بااین حال میدانم که با حفظ تصمیمات بزودی نطقم باز میشود و مسائلی عادی را مکتوب خواهم کرد.

همین....


نقش های یکسان

من و مادرم نقش های یکسانی داریم.

یک شب او درد و دل میکند و من  با حرف هایم او را تسکین میدم و شب بعدی من حالم خوش نیست و او دلداریم میدهد.

امشب وقتی داشتم او را برای تصمیمی بزرگ راهنمایی میکردم و میخواستم‌ عاقلانه تر و دقیق فکر و عمل کند خنده ام گرفت.چرا که دیشب دقیقا در همین ساعات من داشتم در مورد مشابهی گلایه میکردم و او از من‌میخواست عاقلانه تر فکر و عمل کنم. 

خخخخخ...وجه تشابه ما این است که هر دو در آن واحد هم مادریم هم دختر.گاهی او مادر است و من دختر، گاهی من مادرم و او  دختر.

پینوشت:والدین که مسن میشوند گویی دوباره کودک میشوند. این یعنی دو جایگاه در دو برهه از زمان تعویض میشود.

در قران آیه اش را هم داریم.