گیم اُور

زمان اونقدر برام سریع میگذره که انگار ایستاده.

زیاد شنیدیم که در مورد وجود خداوند میگن از شدت حضور ناپیداست.فکر کنم برای زمان هم بشه چنین جمله  ای گفت.اینکه از شدت سیر متوقف و مسکوتِ.زمان یجوری برام داره سریع میگذره که غالبا کارام قاطی پاطی میشن و منو دچار اضطراب واسترس و گاهی دلسردی میکنن.انگار افتادم تو سراشیبی و دارم قل میخورم میرم پایین.معنی اون پایینم که میدونی چیه؟!(از  حرکت ایستادن و تمام شدن)


یاد دوران کودکی و نوجوانی و حتی جوانیم میوفتم،اینکه زمان اونجاها خیلی کند بود.ده ساله بودم فکر میکردم اوووه پونزده سالگی چقدر دور و دست نیافتنیه.پونزده ساله شدم گفتم اوووووه بیست سالگی چقدر دوره و دست نیافتنیه و ازدواج و مادر شدن و چهل سالگی که کلا فضایی بود برام.اصلا چهل سال به بالاها برام پیر به نظر میرسیدم.پدر و مادرای میانسال و خمیده های مسن که دولا دولا و با چوب دستی و عصا تاتی تاتی میکردن برام مسخره بودن.میگفتم اینا دارن فیلم بازی میکنن و دلم میخواست بگیرم راستشون کنم و بگم حالا راه برو حقه باز.از سرمایی بودن پیرمردها و پیرزن ها هم حرصم میگرفت.از اینکه همه ی سال حتا تو تابستون بافتنی تنشونه و باید بخاطرشون کولر و پنکه رو خاموش میکردیم بدجور حرص میخوردم.از همه بدتر اینکه ناز میکردن که اینو نمیتونم بخورم اونو نمیتونم بخورم و انگار از یه کره دیگه اومدن که هیچکاری رو نمیتونن بکنن، و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.


حالا غرغرِ من چیه؟!

خب همیناست دیگه.یا یه مدت معده ست یا  یه مدت کمر و زانو و پا،یا یه مدت ریه و چش و چال.چشمام که دیگه دو و سه و چهار و شش و بعضی از اعداد رو تو گوشی و مانیتور تشخیص نمیدن و ایضا برخی حروف.یه فیلمایی بود قدیما که طرف عینیکی بود و عینکش میوفتاد زمین و دیگه همه چی رو تار میدید و بعد مینشست زمین و کورمال کورمال با دستاش دنبال عینکش میگشت،با دیدنشون خون خونمو میخورد که پدرسگ برش دار دیگه،من الان اونم.هر چیم میخورم یا بلغم میشه یا صفرا وسودا و منع میشم از 90 درصد خوراکی ها و لعنتیای طب سنتی میگن فقط ارده بخور،شیره بخور،و لعنتی ترهای طب نوینم که آدمو میبندن به قرص و شربت تا کبد و کلیدت از کار بیوفتن و یه نونی به همکاراشون برسونن.و در نهایت منی که روزگاری نه چندان دور از دیوار بالا میرفتم حالا رو زمین صافم سعی میکنم با احتیاط راه برم.چون یا پام تو چاله و چوله های پیاده روها پیچ میخوره کمااینکه 7 سال بعد از افتادن تو چاله شهرداری و پیچ خوردن مچ پا و کشیدگی شدید تاندون دوماه تو گچ بودن و خزیدن رو زمین،مچ پام دیگه مچ نشد و هنوزم درد دارم و لنگ میزنم،یا دم پایی های دم در آشپزخونه باعث سکندری خوردنم میشن و بارها و بارها با کل بدن ولو شدم تو آشپزخونه و دادم رفته هوا و حتا گریه کردم از شدت درد.


یادمه خونه پدری،یه همسایه دیوار به دیوار داشتیم بنام زهره خانم.کلید تو جیب زنگ میزدم میگفتم زهره خانم کلید ندارم کسیم خونه نیست میشه از حیاطتتون بپرم تو خونمون؟زهره خانمم دلش میسوخت که این بدبختا مادر ندارن بذار برن درو برای خودشون باز کنن.بعدم به طرفه العینی از دیوار میرفتم بالا و رو بلندی چند متر مثل آکروباتیست ها رو قسمت باریک دیوار راه میرفتم تا برسم به درخت گیلاس حیاطمون  و مثل میمون از شاخه ها آویزون بشم و بعدم خودمو از دو متری بندازم پایین و حال کنم.

یه همکلاسیم داشتم که خونش اصلا تو محله ما نبود ولی صبا میومد سر کوچمون با من بره مدرسه و ظهرام با من میمومد تا سر کوچمون و برمیگشت خونش.یعنی 6 صب از خونش میزد بیرون و 3بعدازظهر میرفت خونش.منه خرم فکر میکردم رفیق صمیمی و جفت روحیمه سیر تا پیاز همه چیمو بهش میگفتم ولی روزی که خودم چند دقیقه زودتر از خونه زدم بیرون و لیدا و با حسین پسر همسایمون تو فرورفتگی دیوار یه خونه دیدم تازه متوجه شدم که ای دل غافل،موضوع من نبودم بابااا، سیبل کلفت محله بود.بعدم که منعش کردم از این کار رفت گذاشت کف دست حسین و اونم گفته بود حق نداری با این دختره بی مادر بگردی و این شد که فروخته شدم به یه بازی کثیف.بعد از اینم که حسین لیدا رو دک کرد لیدا برگشت به سمتم ولی منه کینه ای دیگه نتونستم باهاش دوستی کنم و این شد که لیدا از زندگیم رفت بیرون و باقیش بماند که به ما ربط نداره و حسین و علی مشیری هم  که دوستای من و برادرم بودم که با هم بزرگ شده بودیم و از کودکی به نوجوانی رسید بودیم و از قضا جزء خانواده های خوش نام و بنام هم بودن که یه پاشون ایتالیا بود یه پاشون ایران تبدیل شدن به منفورترین پسرای محل و منم راه رفتن به مدرسم رو عوض کردم و از کوچه و پس کوچه های پایین محله میرفتم مدرسه و برمیگشتم که دیگه چشمم به قیافه هیچکدومشون نیوفته.

اوه اوه اوه....چه منحرف شدم از چیزی که میخواستم بگم.

من و لیدا که اونم بچه طلاق بود ولی برعکس من با مادرش زندگی میکرد وقتی از مدرسه برمیگشتیم خونه ،یا میرفتیم تو ساندویچی مسیرمون و ساندویچ میخوردیم،چون میدونستیم ناهار نداریم(لیدا مادرش کار میکرد بیرون)یام بقالی ممد اقای محل ما میرفتیم نوشابه و چیپس و پفک یَا شیر و کیک میخوردیم بعد میرفتیم خونه هامون.اما اونچه مهمه و هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه اینه که چرا منه ابله هار میشدم و میگفتم ممدآقا در نوشابه رو باز نکن،بعد شیشه نوشابه رو میگرفتم مینداختم لای دندونای آسیا و قلپ بازش میکردم و تازه به شیشه خودمم بسنده نمیکیردم و نوشابه لیدا رو هم اینجوری باز میکردم و خرکیف میشدم از این هرکول بازیای خرکی.ََ


خیلی پر حرفی کردم....فقط میخواستم بگم زمان یا به عبارتی عمر خیلی خیلی خیلی سریع داره میگذره و فرصت ما لحظه به لحظه به پایانش نزدیک میشه و.... گیم اُور.



پ ن: 11 روز قم بودم وبا مشت و لگدای پسرم برگشتم.میگم چیه دلت برام تنگ شده؟ میگه مسخرشو دراوردی پاشو بیا دیگه،غذا نداریم بخوریم. اینم از آخر و عاقبتمون.

پ ن:من چشمامو تو 9 سال تحصیل از دست دادم و حالا بدون عینک هیچ چیزی رو از نزدیک نمیتونم ببینم.

پ ن: مثلا اومده بودم بگم گذز زمان رو از پست قبلی به امروز حس نکرده بودم،تقریبا یک ماه شد.

پ ن:راااستی وراجی و حرافیم یکی از علایم افزایش سن یا خودمونی تر بگم پیریه.

البته خانما و آقایون هیچوقت پیر نمیشن بلکه جذاب تر و آرامتر و مهربانتر میشن.