حالم خوب نیست.

آلودگی تهران بدجور مسمومم کرده.

بگذریم....

از اسفند متنفرم.چرا که خبر از اتمام سرما و شروه نکبت گرماست

من افلاطونم

دیشب داشتم به این فکر میکردم که اینجا از کدام مسائل شخصی ام بنویسم!!دیدم که مدت هاست دیگر دوست ندارم در مورد زندگی ام، همسر و بچه ها و حالات روحی و شهودی و حتا تحصیلی و ورزشی ام هم بنویسم.تا حدی نمیدانم چرا،فقط حس میکنم دیگر مایل نیستم کسی آگاهی و اطلاعاتی از من داشته باشد.البته تعجبی هم نمیکنم چرا که این حال همیشگی من بوده و هست.گاهی نزدیک میشوم و گاهی یکباره دور و مختص به این نوشته های بی رنگ و لعاب و این مکان هم نیست.بطور کل از گریز و رهایی بیشتر لذت میبرم تا مادن و درجا زدن در عادات سطح پایین،مثل عادت به همین فضا.در نهایت  فکر میکردم  تنها چیزی که این اواخر میتوانم راحت در موردش بنویسم برداشت هایم از سریال های کره ایست که نشات گرفته از دغدغه هایست که در مورد اخلاق دارم.

راستش در زمینه مدینه فاضله بشدت پیرو افلاطونم و احساس میکنم بطور ذهنی و روانی در قالب جدیدی فرو رفته ام که خروج از آن غیرممکن است.چرا که با مرور اندیشه های افلاطون به این نتیجه رسیدم که رهروی تفکرات این شخصم هرچند که قرن ها بین اجسام و افکار ما فاصله ست.