من از اوناش نبودم و نیستم که چون حوزویم هر جا که اثری از آثارم هست رو پر کنم از عکس و نوشته های تند و تیز مذهبی.بنظرم نیازی به این حد از غلو و آگراندیسمان باورها و تفکرات نیست.چرا که معتقدم اونچه که اصل و اصیله عمله نه حرف که به یه فوت بنده.
اینو از این جهت مینویسم که هر وقت میرم تو گروه های حوزوی که بالاجبار و بالاختیار درش عضوم خندم میگیره.
از چی؟!
از لوگو و عکس های پروفایلم.آخه یه جور عجیبی ناهمگن و نافرم با عکسای پروفایل باقی طلابه.پروفایل اونها شخصیت های مذهبی و سیاسی و شهدا و کلی حدیث و جملات قصار در رابطه با مهدویت و امامت و رسالت و دعا و این تیپ عکس هاست،ولی عکس پروفایل من یا گربه ست،یا لورل و هاردی و دیوید سوشی(پوآروی عزیزم)،یا مانتیس و مار و مارمولک(حیوانات مورد علاقم) یا استیکر خنده و اینجور چیزا.
جدا غرضم از بیان این مطلب تمسخر و استهزا و لودگی نیست.چون من اصلا نمیتونم ایدئولوژی هام رو بکنم تیر و فرو کنم تو چش و چال دیگران که یا ایهاالناس،منو ببینید!من اونجوری بودم اینجوری شدم،دلتونم بسوزه،من تونستم شما نتونستید.اگه غیبت نشه مثلا چیزی شبیه خانم الهام چرخنده که از چنین چرخشی هایی که آلوده به ریاست به واقع دچار تهوع میشم.چون عقیده دارم اگر قراره بچرخی، باید با باطن بچرخی،نه ظاهر.بعدم چنین چرخشایی افتخار نیست که!ابر و باد و مه و خورشید و فلک یاریت کردن تا تو به فطرت خودت برگردی. پس این داد و هوار و هل من مبارز طلبیدن نداره .
الغرض....حوزه یه گروه تو ایتا ساخته و ماهارم اد کرده.بعد رفتم تو لیست گروه ببینم آیا از مخاطبای گوشیمم کسی تو لیست هست یا نه که خودم گرخیدم.همه عکس ها و اسامی مذهبی و مستعار بود.بعضیا که دیگه شورشو درآوردن و آی دیشون اسامی پسرانه بود. مثلا محمد جواد،سید محسن،علی عظیمی و یا یار 313 و فدایی رهبر و از این جور اسامی.
البته شدیدترین کیس رو تو دانشگاه داشتیم.خانمی بود که مدام با اصطلاحات عربی سلام و احوالپرسی و تعارف میکرد. نه اینکه عرب باشه ها نه، لر و اهل ناف درود بود.منتها چون اونم از سطح 2 وارد دانشگاه شده بود با همون سیستم طلبگی هم رفتار میکرد. مثلا به استاد میگفت میشه این پاراگراف رو یبار دیگه توضیح بدید؟ استاد میگفت چشم و اینم میگفت چشمتون منور به نور حضرت مهدی عج الله تعالی و فرجه الشریف و کلا یجوری رفتار میکرد که استادای ما که همگی آخوند بودن هم این حد از غلو رو نداشتن که این خانم داشت. البته منم که حرص میخوردم تعمدا در برابر چنین تکلمی که واقعا برازنده یه خانم نمیدیدم وارد مبارزه شدم و استادام رو عالیجناب خطاب میکردم و در پاسخ به چشمشون در برابر سوالم میگفتم سپاسگزارم عالیجناب یا سپاس جناب استاد و کلا میرفتم تو فاز لفظ قلم و ادبی صحبت کردن و جالب بود که استادام خوششون میومد. در واقع فقط میخواستم اون همکلاسی رو کمی ادب کنم که کلاس رو با مجلس روضه اشتباه گرفته بود.
یه خاطره از همین دوستمون ثبت میکنم که خودم هر بار یادش میوفتم خندم میگیره.
تو کلاس کسی جز من کتاب شواهد الربوبیه نداشت.همه خودشون راحت کرده بودن و اکتفا میکردن به کتاب مجازی تو گوشی.من اما قائلم کتاب فقط باید فیزیکی باشه تا بتونی زیر خطوط خط بکشی و مفردات رو ترجمه کنی و توضیحات رو حاشیه کنی.ترم 3 بودیم که همین خانم وسطای کلاس از راه رسید و یکی دو صندلی اونورتر من نشست.استاد ملاصدرا وسط کلاس با حرارت داشت خلقت هستی (افلاک) رو توضیح میداد و نظرات اختلافی فلاسفه رو بیان میکرد و نفس از کسی درنمیومد که خانم خ بدون بیان کلمه ای گوشیشو رو صفحه بازِ دوربین دراز کرد سمت من.منم فکر کردم منظوش اینه که از استاد حین تدریس عکس یادگیری بگیرم براش.تو دلمم گفتم این از کجا میدونه من عکاسی بلدم(عکاسی هنری)!!! بعدم گوشی رو گرفتم سمت استاد و با زاویه بندی حرفه ای 3 تا عکس از استاد گرفتم و گوشی رو رد کردم به خودش. بگذریم که خط کتاب و بیان استادو گم کردم و دو دقیقه طول کشید تا مسیر درسو پیدا کنم،ولی تا استاد پاشو گذاشت بیرون دیدم خانم خ از خنده ترکید.حالا من هنوز مشغول نوشتن حاشیه تو کتابم که متوجه شدم دارن راجع من حرف میزنن.برگشتم سمت خانم خ میگم چی شده؟! عکسا تار افتاده؟! میگه من فقط به حال مرگ رسیدم تا تونستم خودمو کنترل کنم جلو استاد.بخاطر اینکه منظور من این بود از همون صفحه ای که استاد داره درس میده عکس بگیری که من متن کتاب رو ببینم و پیش برم.منم یکی زدم تو سر خودم که یا ابلفضضضض این چه حماقتی بود که من مرتکب شدم!!!یعنی اخراج از کلاس از بیخ گوشم رد شد.
پی نوشت: تو فرجه ی امتحانات ترم سوم با خانم خ که رفتارش مغرورانه و دفع کننده بود رفیق شدیم.همون موقع که دست به دامن من شد تا جزواتم رو برای امتحان بهش بدم و من دلم براش سوخت(دچار مشکلات خانوادگی شده بود و ترم 3 رو زیاد حاضر نمیشد)و نزدیک امتحان در اختیارش گذاشتم(خاطرشو طی یه پست نوشتم همینجا) و بعدش همه رفتارهای تلخش رو به باد فراموشی سپردم و دیدم باطنش خیلی بهتر از ظاهرشه.
برای این تاخیر از خودم عصبانیم.
با تاخیری ۳ ماهه و دردی که کم نشد و زیاد شد توسط متخصص مغز و اعصاب ویزیت شدم و طبق پیش بینیم برام ام آر آی گردن و دست راست،تست عصب دست و دارو و منع از ورزش نوشته شد.
با غم به دکتر گفتم:میشه اجازه بدید حداقل پایین تنه کار کنم؟ گفت: به شرطی که هیچ فشاری به دست راستت نیاری ایراد نداره، این در حالیه که حتا تو حرکات پا نیاز به دستتام دارم .برای۳ست هیپ تراستم باید پلیت های سنگین رو جابجا کنم. برای پشت پام باید دمبل ۱۵ کیلویی بیارم و برم و حتا گاهی خرک سنگین که جاش نامناسبه رو هرچند با ریل،جابجا کنم،و یا برای پهلو خم سیم کش نیاز به کشیدن ۲۰وچند کیلو تسمه دارم که این یعنی عملا دیگه تو حرکات پا هم دچار مشکل خواهم شد.
هنوز جمله دکتر تو مغزم جولان میده که گفت پاره شده.اما از شدت ناراحتی دیگه نپرسیدم چی پاره شده و لابد خودش فکر کرد من متوجه شدم چی پاره شده.عضله پاره شده؟!تاندون پاره شده؟!هرچی که پاره شده چند روز دیگه معلوم میشه.
این دقیقا همون اتفاقی بود که من ازش میترسیدم. آسیب ورزشی.و دقیقا هم بیاد دارم کی این اتفاق افتاد.اولین روز از ماه دومم(اواسط فروردین) و در حرکت بالاسینه با هالتر.خوب بیاد دارم که وقتی روی خرک خوابیدم و کمک مربی حرکت رو بهم یاد داد و رفت شروع کردم به زدن حرکت با همون میله خالی که خودش وزن زیادی برام داشت و تو همون ست اول و تو هفتمین یا هشتمین حرکت یهو چیزی داخل شانه م گفت قررررچ و درد پیچید تو بدنم.اما منه احمق حرکت رو نه تنها اون روز که کل این ۳ ماه ونیم ادامه دادم و مدام ناله میکردم که شونم درد میکنه.حتا موقعی هم که تو پوشیدن و درآوردن تیشرت،یا دست دراز کردن تو طبقات کابینت،یا وقتی روی سمت راست بدنم میخوابیدم و درد میکشیدم، بازم نفهمیدم که ممکنه این آسیب جدی باشه.
حالا از اینکه مثل احمق ها به حرف هم باشگاهی هام گوش دادم که در مواجهه با درد دستم میگفتن چیزی نیست و درد عضله ست و مام داشتیم و خوب شدیم و اِل و بِل از خودم که آدم بشدت محتاطیم عصبانیم.
پی نوشت: شنبه ۷ مرداد ساعت ۱۱ شب رادیولوژی بهم وقت ام آر آی داد.