خاطره بازی

خاطره بازی  اینبار من با به کیف منجوقی قدیمی.ازهمون کیفایی که دهه چهل و پنجاه حجاج از مکه میاوردن و غالبا هم میشد کیف دستی مادرا و مادربزرگا. بیشترین کاربردشم  این بود که بشه جای چادر و سجاده پیرزن های نمازخون مسجدی که ملزومات نمازشون رو با اون حمل میکردن.یسری از همین مادربززگام این کیف نمازشون رو دیگه ببر و بیار نمیکردن و میذاشتن رو طاقچه مسجد و خودشونو از دردسر حمل راحت میکردن.

ما هم از این کیف های منجوقی داشتیم که نمیدونم از کجا رسیده بود به مامانم و مامان بزرگم،یا شایدم خریده بودنش،نمیدونم،فقط به خاطر دارم که مادر و مادربزرگمم ازش داشتن. منم قاتل اون منجوقاش بودم و تو اولین فرصت سعی میکردم با ناخن نداشته م اونا رو از سطح کیف بکنم و برای خودم  جمع و نگهشون دارم. البته همیشه من مقصر نبودم چرا که منجوق ها به مرور میریختن و دست آخر یک کیف کچل با زمینه مشکی و تک و توک منجوق ازش باقی میموند.

یادش بخیر،تو همون عالم بچگی عاشق این کیفا بودم.بزرگتر هم که شدم  از فامیلای حج رفته شنیدم ‌که این کیفها ساخت چینه.ولی بعدها تو سفر عمره و تمتعِ خودم  یا حتا کربلا هایی که  رفتم هیچ جا ازش ندیدم که برای خودم بخرم تا اینکه  چند روز پیش تو یه عتیقه فروشی پیدا کردم و در یک چشم بر هم زدن خریدمش.

مال دهه پنجاهه.مطمئنم یه حاجیه خانم از مکه یا مدینه خریده و حالا بعد از کلی سال رسید به من.(احتمالا باید بگم خدا رحمتش کنه)

منم میخوام به تاسی از زنان قدیم از این کیف برای چادر نماز و جانماز و کتاب دعام استفاده کنم. 

پینوشت: جون میده دست پریسا رو بگیرم باهم بریم مسجد محل برای نماز،درست عین من و مادربزرگم.

پینوشت:۶ صبح عازم قمم.کارای مهمی باید انحام بدم.عزیزی که تو خصوصی برام صحبت کرده بودین، قربونتون بشم من، برمیگردم و جوابتون رو مینویسم.

مستور در تیم خدا

۱۴ سال پیش بود که تقالیب درونی من (با سفر ناخواسته ی کربلا) آغاز شد و منجر شد به عطشم برای دانستن و بالتبع شروع مطالعه ی قرآن و برخی کتب ساده و در نهایت بعد از چند ماه با اشتیاقی وصف ناپذیر انجام فریضه حج تمتع و بعد هم تغییرات ظاهری من و انتخاب پوشش چادر با دل و جان و در ادامه ۳ سال گوشه نشینی و باز مطالعه ی حزفه ای تر و طلب گشوده شدن درهای معرفت و دانایی و در کمال ناباوری ورودم به حوزه و دانشگاه در همان مباحثی که نیاز و  مطلوبم بود و در نهایت شدم این زنی که اکنون هستم.

معترفم که راه دشواری را طی کردم و البته بحز اراده و همت خودم نقش امدادهای عجیب و غریب غیبی را هم انکار نمیکنم( چون به وضوح آنها حس کردم و دیدم).قطعا  اگر به خودم بود تاب و توان این اندازه از سختی را نداشتم.

الان و بعد از ۱۳ سال که با عشق و آگاهی  ملبس به چادر هستم و آن را نه مطلقا و صرفا به دلیل امری حکمی، که به لحاظ آرامش و آسایش جسمی و روحی خودم در وهله اول دوست دارم، باید بگویم که به دلیل رفتارهای جاهلانه، متعصبانه و خشونت باری که با مساله حجاب میشود علاقه ام به چادر دچار تزلزل و افول گشته و دلیل آن هم‌ صرفا این است که نمیخواهم شبیه ماموران بیسواد امربه معروف و نهی از منکری باشم که خلاف حلال و حرام الهی عمل میکنند و خدا و دین و پیامبر و امام را در سلاخ خانه های جهالتشان سلاخی  کرده اند.دیگر نمیخواهم با ظاهر و پوششم شبیه آنها باشم و به نوعی غیر مستقیم بازیکن تیمشان محسوب شوم. دیگر خسته شده ام بس که در اجتماع بیان کردم من با این طیف نیستم و پوششم آگاهانه و با تحقیق و عشق انتخاب شده.دیگر حالم بهم میخورد از اینکه زنان با دیدن من روسریشان را جابجا میکنند. من جدا از خودم شرم دارم که ظاهرم باعث وحشت دیگران است و باعث میشوم به دین اهانت کنند، فلذا کم کم دارم به خودم میقبولانم که چادر را کنار بگذارم و با پوشش عبا و  روسری در اجتماع تردد کنم.لااقل اینگونه وجدانم آسوده است که در تیم خدا هستم.

پینوشت:من با علم و آگاهی از نفس حجاب الهی و حتا از دیدگاه جامعه شناسی و روانشناسی و جرم شناسی و و و معتقد به پوشیدگی برای بانوان هستم و با ولنگاری و عدم تعصب زنان به بدن خودشان  بشدت مخالفم و پوشش مناسب یا بعبارتی پوشدگی را مهم ترین مساله زنانه میدانم،بشرط آنکه زن با آگاهی و با حس شهودی خود این استتار را بپذیرد نه با چماق و تحقیر و زندان وووو.

پوشیدگی یا همان حجاب عربی حسی فوق العاده و بی نظیر است،حسی امن و آرام و شدیدا موافق و همسو با فطرت و روحیات یک زن.اما متاسفانه این مساله زنانه ملعبه دست سیاست و سیاسیون گشته و نتیجه اش هم این ملغمه نفرت باریست که میبینیم.جامعه ای دو قطبی،مردمانی خشن و در مقابل هم،نفرت از دین و گریزان از کشور و در نهایت عناد و سرسختی و مشاهده ی استرچ های مشمئز کننده ،سر و سینه مشهود و ناف های پیرسینگ زده ی بیرون افتاده و دماغ سوختگی هایی که بین حامیان حجاب و منزجرین از حجاب رد و بدل میشود و حکومتی که بقای خود را در گروی موی زنان میداند.

پینوشت:من مطمئنم درصد بالایی از دختران و زنان در مورد حجاب  شدیدا دچار ناآگاهی اند و الا چرا باید از کوچک و بزرگ چاق و لاغر،پیر و جوان،بلند و کوتاه،شهری و روستایی یک شی ء زشت و زننده و چندش به نام شلوار استرچ (جوراب) را به تن بکشند و  بی مهبا در شهر تردد کنند و چشم برخی مردان هرزه و بیمار را به خود معطوف کنند.با آن عده معلوم الحال هم که خودشان بیمارتر از مردان بیمارند هم کاری ندارم و معتقدم  قویا باید جلوی اینها را در جامعه گرفت ولی قشر عظیمی از زنان در ناآگاهی بسر میبرند.

در نهایت کاش عرفی به مساله حجاب نگاه میشد نه حکمی(البته حجاب حکم نیست بلکه توصیه الهیست و نمیدانم چطور جرات کردند و تبدیلش کردند به وجوب الهی) چرا که پوشش عرفی منطقی تر است و اصولا جزء فرهنگ برخی ملل از جمله ایرانی ها هم بوده و تبعا عملی تر است. کاش آن اوایل آقایان کاسه داغتر از آش نمیشدند و نسخه حجاب اجباری را نمیپیچیدند تا بشود این که حالا بقا را در گروی گیسوان زنان ببینند و بر خود بترسند و بلرزند.