ای روزگاررررر....
زیاد نگذشته از اون زمانی که یه دختر کم سن و سال و عمیقا چشم و گوش بسته بودمو ازدواج کردم و رفتم به یه شهرستان منفور که هیچ امکاناتی هم نداشت و یجورایی تبعید گاه حکومتی هم محسوب میشدو بعدم بچه هام شیر به شیر دنیا اومدنو بعدم با بی تجربیگی محض ولی مستحکم با بی کسی مطلق شروع کردم به بزرگ کردن بچه هام.
اون زمانا هیچ امکاناتی دال بر آموزش مهارت های فرزند پروری وجود نداشت،منم که به خاطر بی مادری آموزش اینجور مسائل رو نداشتم و یجورایی محروم از مهر و محبت مادری بودم و با این حس آشنا نبودم ،خیلی غریزی و با تمام نیروی جسمی و عقلی و عشقی که داشتم بچه هامو بزرگ کردم و خدا رو هم شاکرم که هر چند لنگان و الکن ولی موفق شدم بچه ها رو سالم بزرگ کنم،اونهم تو شرایطی که به هیچ عنوان مطلوب نبود.
اربعین داشتیم آماده میشدیم بریم حرم که دلمو زدم به دریا و یه رازی که مدت ها تو دلم بود رو تلویحا به دخترم گفتم و نظرش رو پرسیدم. گفتم چنین کاری تو ذهنمه و میخوام بزودی بهش عمل کنم!
دخترم یدفه حالت تهاجمی به خودش گرفت و با تحکم و تندی گفت بیخود کردی....تو صلاحیت عقلی رو اینجور مسائل نداری و بهتره این تیپ تصمیماتو نگیری و بذاری ما به جات تصمیم بگیریم.
اعتراف میکنم حرف تو دهانم خشکید.اینکه دخترم منو بی عقل میدونه منو شوک زده کرد.منی که یه دانشگاه با اساتید گردن کلفتش رو عقل و عقلانیتم قسم میخورن چطوریه که تو چشم بچم سفیهی بیش نیستم؟!
نمیخوام بگم ناراحت شدم،نه. فقط شوک شدم.البته با سر زیادیو غرور کاذب دخترم هم بخوبی آشنام،اما نه دیگه تا این حد که منو یه زن مفلوک ببینه.نمیدونم شاید چون الان خودش مادره، و رو زار و زندگی وتحصیل و کارش مسلطه، دنیا رو هم از همون تسلط بالاش نگا میکنه!! شاید به نظرش خیلی پیر شدم، که البته خاصیت بچه هاست پیر دیدن پدرها و مادرهاشون.
من اون کاری رو که تو ذهنم دارم رو در صورت مهیا شدن شرایط انجام خواهم داد و خودم رو در این تصمیم گیری بشدت عاقل میدونم و قطعا هم کارم منطقیه.اما دوست دارم به عالم و آدم بگم بابا.....پدر و مادراتون همونایین که شماها رو بزرگ کردن و شدین این عقل کلی که الان هستین،پس قطعا آدمای ابله و احمقی نیستن،تنها فرقشون با شماها اینه که چند سال زودتر تجربه اندوزی کردن.یعنی فقط زمان بین عملکرداتون فاصله انداخته....همین.
کاش عمر آدمیزاد بیشتر از این مقداری بود که هست.البته فقط برای انسان های اهل علم.تا بتونن بهتر و عمیق تر به اون جایگاه یا رضایتی که مطلوبشونه برسن،نه انسان هایی که زیست حیوانی که چه عرض کنم، حتی میتونم بگم زیست نباتی دارن.
چیه آخه این عمر کوتاه و بی کیفیت که تو خوش بینانه ترین حالتش بیش از بیست سالشو بچه و کله خراب محسوب میشی،بیست سال اخرشم دیگه نا نداری زندگی کنی و باید از آرتروز کمر و دست و پا و قند و اوره و معده و کلیه و چش و چال و دک و دندون ناله کنی.بین این دو دروه هم پرتی زیاد داره،اگه مردی که دنبال یه قرون دوزاری اگرم زنی که باید زار و زندگیتو جم کنی،سر و تهشم که گفتم.
بنظرم خدا حیات علی الخصوص حیات مادی انسان رو گذاشته رو دور تند و ضرب الاجل داره کلیت انسان رو پیش میبره،شاید برای همینه که تو قران بارهااا و بارهااا گفته بزودی آن روز فرا میرسد،بزودی جنس و انس گرد هم میایند، آن روز نزدیک است و تو چه میدانی آن روز چیست وووووو مداااام داره میزنه تو سرمون که آی آدم، وقتت تنگه.
دلم میخواست حیات زمینی انسان یه آپشنی داشت برای اوناییه که آمادگی و ظرفیت علمی و عملیشون بالاست و میتونستن دویست سیصد سال عمر کنن و علوم مختلف رو فرا بگیرن.اگر اینطور بود من قطعا ثبت نام میکردم و مدت عمرم رو تقسیم میکردم به چند مرحله و شروع میکردم به آموختن. چند سال ریاضی میخوندم تا ذهنم تو چهارچوب ویژه رشد کنه بعد فلسفه و منطق میخوندم تا بفهم دنیا دست کیه،بعد فیزیک و شیمی و هیئت و نجوم میخوندم تا بازم بفهمم دنیا چیه، بعد موسیقی بعد روانشناسی و دو سه تا زبان یاد میگرفتم،کنارشم رو ادیان و مذاهب و باورها و فرهنگ و جغرافیا کار میکردم تا دلیل این همه اختلاف رو بفهمم،یه مدتم میزدم تو کار جهانگردی و کل دنیا رو میگشتم و اگر عرضه ای داشتم یه اختراعی ابداعی ،تالیفی چیزیم از خودم بجا میذاشتم تا ثمره حیاتم باشه که لااقل بدونم وقتمو به بطالت سپری نکردم.
همه اینا رو که گفتم تازه بخوام یک سوم ِ در خوابش رو کسر کنم میمونه 200 سال از 300 سال. پس 200 سال بیداری دارم.این دویست سالم قاعدتا باید نصف کنم جهت امورات و تلاش های زیستی ،و چیزی که باقی میمونه 100 سال مفیده برام.
با یه حساب سرانگشتی رو عمرای کوتاهمون میشه متوجه شد ما زمان زیادی نداریم، دستاوردیم نداریم.بنظرم ما خیلی خیلی زندگی و حیات رو به مسخره و ملعبه گرفتیم و متاسفانه زمانی میفهمیم چه گندی به عمرمون زدیم که دیگه راه برگشتی نیست و دست خالی باید ادامه بدیم.
کاش میتونستم سیاست خدا رو تو اموراتش بفهمم! یعنی آخه چطوریه که کلی ی ی انسان بی خاصیت وجود داره که مثل حیوان میخورن و میخوابن و یا میدرن و میکشن و ظلم میکنن و جمع میکنن و سیرامونی ندارن،بعد عمروشون مساویه با اونی که هدفش علم و کمک به بشریته؟ یجوریا بنظرم میاد تو این دنیا توازن وجود نداره،به عبارت واضح تر عدل و عدالت برقرار نشده اینجا.
الانم بهتره عدلو معنی کنم که بگم عدل یعنی اعتدال،توازن. یعنی یه موضوع استاندارد، حد و حدود معقول . عادلم یعنی کسی که تعادل و توازن داره.
کوتاه میکنم :
یکی از شبهاتی که تو فلسفه و کلام مطرحه بحث عدله. تو این زمینه خیلی قیل و قال شده که نیاز داره به اونها ورود کرد و خوند و بحث کرد تا به جواب واقعی رسید. فقط بعنوان کلیدواژه میتونم بگم عدلی که ما معنا میکنم با معنای متداول عدل فرقش زمین تا آسمونه.
یه چیزیم اضافه کنم بد نیست،و اونم اینه که همه ما انسان ها بهره ای از عدل داریم که یه امر تشکیکیه،از این جهت که ما تجلی صفات خداوندیم و صفات الهی رو در درجات پایین تر داریم، پس تو وجودمون دارای صفت عدلیم .حالا اینکه ازش استفاده میکنیم یا نمیکنیم یه مقوله دیگست و اگر میخوای بفهمی کی عادله ببین استاندرهای اخلاقی و روحی طرف چه اندازست.در واقع کسی که از نقطه وسط افراط و تفریط تکون نمیخوره،عادله.
با این اوصاف،بهتره خودمونو زیر ذره بین بذاریم ببینیم تو باطنیات چقدر توازن داریم.اگر تو این اسکن درونی برخوردیم به اینکه تو صفی زرنگی کردیم جلو بیوفتیم،تو ترافیک زدیم شونه خاکی تا از جلو انداختن خودمون حال کنیم،سرعت مجاز صد و بیست جاده یا 40-50ه تو کوچه خیابونمون یه عشر رفت بالا و به حد و حدودهای وضع شده گفتیم زکی،دروغ گفتیم و سر زن و بچه شوهر و دوست و همسایه و مردم داد زدیم یا شیره مالیدیم،با همکارو همکلاسی زن و مردمون لاس زدیم و خر کیف شدیم، به حیوانی ظلم کردیم، به نباتی اجحاف کردیم،اصلااااا زیادی خوردیم و زیادی خوابیدیمو زیادی حرف زدیم.......ما عادل نیستیم و لطفا خفه شیم و دم از عدالت الهی نزنیم.