آخرین آپ سال 88

باد وحشتناکی در حال وزیدن ست....آنقدر وحشی که مرا میترساند...انگار برای بیرون کردن سال 

 کهنه عجله دارد...بادزنگی که پشت پنجره ی اتاقم  آوبزان ست دیوانه وار بهم میخورد و صدای فریادش بلندست...خانه شده مثل خانه ی ارواح...انگار غول ها در و پنجره ها را چسبیده اند و 

 دارند با تمام نیرو تکانش میدهند....پنجره ی اتاقم بازست ....اما خود بخود بسته میشود ...آنهم به صدای مهیب....بعدش همراه حمله ی وحشیانه ی باد دوباره باز می شود...گلدان سفالی که روی بالکن بود میافتد وسط حیاط و میشکند....سکته میکنم...چیزهایی روی زمین کشیده میشند که نمیدانم چیستند. صبح نگاه خواهم کردتا ببینم چه را چه تصور کرده بودم...بیشترین حسی که دارم اینست که زوزه ی باد دارد گوش هایم را کر میکند.. 

میگویند در3 حالت دعا کنی دعایت مستجاب میشود....برای اینکه درهای آسمان بازند...البته  

عامیانه اش اینست....مسلم دلیل علمی هم دارد.شاید هدف تجمع انرژی های مثبت باشه)

یکی موقع بارش باران ست....یکی موقع وزیدن باد...انهم از این نوع...بعدی اش یادم نیست. 

پس میخواهم دعا کنم...برای خودم ....برای تو....برای همه تان.  

از خدای خوبم برای خودم و خودت سلامتی میخواهم....البته برای همسر و بچه هایم قبل از 

خودم...چون دیگر یک جورهایی من آنها شده ام....و دیگر منی وجود ندارد. 

برای خودمان و شماها آرزو میکنم سالی باشد سرشار از انرژی و انسانیت...شرف و آبرو... 

خنده و خوشی...آرامش روح و جسم....و خلاصه هر طلبی که از زندگی داریم. 

سالی که گذشت برای من سال پر استرسی بود...6 ماه اول سال را در تب و تاب کنکور پسرم 

سر کردم و سرکنده شدم....یعنی پوست سرم کنده شد...و خدا را شکر رشته دلخواهش قبول   

شد....این یعنی نیمی از دغدغه ی زندگیم به اتمام رسید. 

نیمه دوم سال بیشتر در حیطه ی خصوصی ی خودم بود...و در واقع بعد از حذف اولین وبلاگم  

در بلاگفا و نقل مکان به بلاگ اسکای یافتن دوستانی تازه و داد و ستد ذهنیات همدیگر بود... 

که البته دیدار چند لینک شیرینی خاصی به آن نیز یخشید. 

آقای میم را دیدم...کیوسک را دیدم....پسرک 200 تومنی را دیدم و دیروز دفتر کاهی را. 

البته ملاقات یک نفر دیگر هم بود که جزء لینک های  هم نیستیم ولی خیلی خوب همدیگر را  

میشناسیم....سید علیرضا عرشیها را میگویم. 

از سعیده مامان رهام بهم یک هدیه رسید....یک گردنبند با گوشواره ش که برام خیلی ارزشمند ست لینک های زیادی را اضافه کردم و البته حذف کردم....افراد زیادی هم مرا یک طرفه لینک کردند که من از انها تشکر میکنم... 

داخل لینک هایم هستند افرادی که شناختی کافی ازشان ندارم و خیلی کم بهشان سر میزنم...اما تعدادی هم جزء افرادی هستند که اگر نباشند برایم محسوس اند و دلم بی تاب میشود.(مامان رهام یکیشان ست)(شخص بعدی مرد بزرگ وطنم آقای کاووسی عزیزست 

 که گل وبلاگ من اند . من بازهم از ایشان برای تمامی روزهایی که از من و ما و وطن عزیزم محافظت کردند سپاسگزاری میکنم و از ایشان در خواست میکنم حقشان را بر ما حلال کنند ) 

(آقای میم فرد دیگرست که  هرگز راضی نشد آدرسش را کسی ببیند)  

اما میخواهم اینجا او را لو دهم که میم پسری 23 ساله ست که بی اندازه آرام ست و از هیجان بیزار. (کیوسک هم یکی از پیوندهایم ست که هرگز اولین کامنتش را فراموش نمیکنم...: خانم دکتر شما چقد ماهی....و همیشه بهم انرژی داده.

یک نفر هم هست که گویی با من قهر کرده ست ...میاید و میرود ولی حضورش را اعلام نمیکند. 

(افق را میگویم.....اولین لینک من که نمیدانم در دل و ذهنش چه میگذرد...!)

خلاصه ی کلام اینکه از هر کدامتان یاد گرفتم و میدانم هم که یادتان دادم...اولین اصل 

 یادگیری ....یادگیری انسانیت ست و من در تمام پست هایم و جواب هایم سعی میکردم این  

را  تفهیم کنم.

 میخواهم بگم از بودن همتان خوشحالم ...گرچه بعضی ها برایم هنوز تازه و ناشناسید. 

من در حالی وارد سال جدید میشوم که هفت سین ندارم...خانه م ریخت و پاش ست... 

و تا ساعتی پیش هم فکر میکردم سال تحویل هفته ی آینده ست....این هم از برکات سفرم بود

که روزها و  تاریخ رو گم کرده ام. 

برای همتان دعا میکنم...خصوصا برای سحر که خصوصی ازم دعا خواسته ست...کاش 

 میتوانستم جواب ان سوالت را بهت بدم تا خیالت راحت شود که دل این زن از هیچ کس 

 کینه به دل  نمی گیرد  و اگر حذفت کردم برای خاطر خودت بوده.  

لطفا برایم دعا کنید....خیلی به آن نیاز دارم....برایم آرزوی آرامش روح کنید....این ان  

چیزیست که بیشتر از همه بهش محتاجم....میدانم گاهی تندی کردم ... عفو کنیدم... 

همتان را دوست دارم و به خدا میسپارمتان. 

............................

باز هفت سین سرور...ماهی و تنگ بلور...سکه و سبزه و آب....نرگس و جام شراب

باز هم شادی عید...آرزوهای سپید...باز لیلای بهار...باز مجنونی بید...باز هم رنگین کمان

باز باران بهار...باز گل مست غرور...باز بلبل آوازه خوان...باز رقص دود عود...باز اسپند و گلاب

باز آن سودای ناب...کور باد چشم حسود...باز تکرار دعا...یا مقلب القلوب...یا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب...راه ما گردان تو راست...باز نوروز سعید...باز هم سال جدید

باز هم لاله عشق...خنده و بیم و امید....................عید بر شما مبارک

پایان سفرم...

شاید من بیش از آنچه سزاوار ست زنی هستم که می خواهد : 

به راستی زندگی را در یابد و در میان رازهای این دشت تاریک در پی چاه ها بگردد.... 

چه کسی با عصای نسیان بر سرم می کوبد تا برق حقیقت در چشمانم بدرخشد .... 

و ستارگان نیمروز مرا به شب راستین راهبری کنند ؟ 

............ 

نمی دونم چرا دلم خواست آخرین آپم رو هم از اهواز داشته باشم.... 

تو کابین وسطی کافه نت هتل پارس...که حقیقتا برام تبدیل شد به یه خاطره ی بزرگ....  

می خوام از خودم یه یادگاری دیگه به جا بذارم... 

یه یادگاری با تمام حسم... و با تمام انرژیم....و با تمام خودم.

این مسافرت برام یه جورایی تبدیل شد به بزرگترین و عجیب ترین و به یاد ماندنی ترین سفرم. 

سفری که شاید در بیشتر پیش آمدهاش نقشی نداشتم یا نقشم کم رنگ بود ...نمی دونم  

شاید یه جایی هم شاه نقش مال من بود. 

اما هر چه که بود تموم شد اونم تو میدان شهدا.  

نمی خوام با چرتکه اعمال سفرم  رو محاسبه کنم...می خوام اگه سود و زیانی هم تو  

معامله ی سفرم  کردم با جون و دل پذیراش باشم و به مذاقم خوش بیاد.

میخوام قبول کنم که این یه زن بود که قادر شد ! 

...................................

امروز دو بار منقلب شدم... 

بار اول ظهر تو موزه جنگ خرمشهر بود...وقتی چشمم به دارایی های به جا مانده ی

مردانی افتاد که تو قمار عشق بردن و رفتن تا خاک وطنم رو با افتخار برام پا برجا نگه دارن...  

بار دوم هم امشب تو اهواز...واسه دلم.

....................................

شاید فردا در چنین دقایقی تو خونه خودم نشستم و دارم به کامنت هام جواب میدم...و  

یقین دارم که وبلاگم خونده میشه.

...................................

خدایا ....این چه سفری بود برام رقم زدی....؟!