-
حس من
1388/08/12 16:12
تا حالا شده حس کنید که از پا آویزون شدید....و دارید تاب میخورید....؟ مغزتون داره متلاشی میشه....و همه اجزاء تون برعکس عمل میکنه.......؟ با زمین فاصله تون فقط چند سانته....ولی همین چند سانت مثل سال نوری میمونه..... هر چی تقلا میکنین وضعتون رو برگردونین....بدتر و خسته تر میشین..... یه کم حسش کنین....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...
-
احساسم درد میکنه.....
1388/08/11 16:22
گاهی بدجوری احساس عجز میکنم از ناتوانیم برای تفهیم احساسم!!! گاهی احساسم کشیده ایست برای احساسم!!!
-
محکومیت...
1388/08/09 21:21
امروز سارا رفت.... فردا دارا میرود..... پس فردا هم آق بابا میرود....(باز کنفرانس...باز سمینار.....باز باز آموزی....) و این یعنی... یک زن انفرادی با احساسات شاقه................................
-
بچه ها دوستتون دارم
1388/08/06 19:37
تا سارا چشمش به من افتاد پرسید : باز گریه کردی؟ گفتم : کار دیگه ای میتونم بکنم ؟ گفت : چشمات یه بند انگشت گود شده. گفتم : دلم چی ؟ اونو میفهمی چقدر گود افتاده؟ گفت : به خودت رحم کن...تا حالا اینجور ندیده بودمت . گفتم : حالا اولشه...................
-
احساسم
1388/08/05 12:24
میخوام احساسم رو برات تشریح کنم: من مدتی ی مثل آدمی هستم که وسط اون پلِ گیر کردم که از یه تعداد تخته که با طناب رو یه دره ی عمیقِ عمیق معلقِ و میترسم با کوچکترین حرکتی تعادلم رو از دست بدم و پرت شم ته اون دره وحشتناک.دستام رو محکم گرفتم به همون دو ریسمان که حکم زندگی رو برام دارن. میبینی.......چقدر حتی حسش وحشتناکه!...
-
سکوت
1388/08/05 11:28
سکوت هم نوعی زیستن است ...زیستن در ورای کلمات همچون ماهیان که بی صدا...........زیر آب فریاد می زنند
-
من همش به تو فکر میکنم.......
1388/08/03 17:12
وقتی که قاشق ها را می شورم به تو فکر می کنم. وقتی که منتظر تاکسی هستم به تو فکر می کنم. وقتی که مقنعه ام را سرم می کنم به تو فکر می کنم. وقتی که دوچرخه سواری می کنم به تو فکر می کنم. وقتی که بند سوتین ام زیر مانتو باز می شود به تو فکر می کنم. وقتی که در تاکسی مانتو ام را از زیرم می کشم تا صاف شود به تو فکر می کنم....
-
از عشق دم بزن
1388/08/02 21:09
تا اطلاع ثانوی از عشق دم بزن لطفا بدون فاصله با من قدم بزن گاهی به روی پنجره ی کوچکم بخند گاهی جهان کوچک من را بهم بزن خطی به نام عشق به پیشانیم بکش یک سرنوشت تازه برایم رقم بزن اصلا بیا به خاطر این روزهای خوب از هفته روزهای بدم را قلم بزن بی فکر درس و کار همین چند لحظه را با من نشسته ای فقط از عشق دم بزن
-
شنیده هایم از سکوت...
1388/08/02 17:08
با بغضی در گلو روی تخت سارا خوابم برده بود.وقتی چشم باز کردم اولین چیزی که حس کردم سوزش گلویم بود...گر چه نیازی به چشم نبود...اما چشمانم به من فهماندند که زنده ام.به آشپز خانه میروم....به طرف چای اما نه... حوصله ی صبر تا خنکی اش را ندارم....به طرف یخچال می روم...شیر برایم بهتر است...1 لیوان و تنظیم تایمر روی 1 دقیقه و...
-
من نیستم...اما هستم...
1388/08/02 13:55
-
آقا رضا ظرفی
1388/07/30 13:31
-
مادرانه
1388/07/29 13:37
-
ممد آقا سبزی فروش
1388/07/25 13:07
-
۲تا حس
1388/07/25 07:52
دوست دارم بدونم .... آیا مردها هم مانند ما زنها زیاد اشتباه می کنن.........؟ آیا اشتباه میکنن و صداش را در نمیاورن............؟ من هر وقت اشتباه میکنم خیلی دردم میگیره.......................! یک مرد وقتی اشتباه میکنه چه حسی میکنه.....................؟
-
حس و حالم
1388/07/25 03:37
گاهی حالم خوب ست گاهی بد..... و........ چند روزست که بدم......... این بدی را دوست ندارم...با آن بیگانه ام... من خوب هستم...و خوشی را دوست دارم... * کاش میشد ذهنم را هم مثل وسایل خانه گردگیری کنم...... یا مانند لباسای تنم بشورمشان تا حسابی تمیز شوند انگاه روی بند آویزان کنم و بعد بگذارمش داخل سرم....... * کاش میشد مثل...
-
قابلمه ی رویی (روهی)
1388/07/19 17:00
میخواهم غذا بپزم ...آق بابا در آشپزخونه ست.....بسته ی گوشتی را که گذاشته بودم یخش باز شود میبیند و باز شروع میکند به دخالت در کارهای روزانه ی من. میگوید گوشت کم بذار..برنج فقط 3 قاشق....و و و من هم مثل بز سرم را تکان میدهم که یعنی باشد..... اما به خدا با ان سایزی که او سفارش میدهد نمیتوانم غذا بپزم.......... در این...
-
اسمال
1388/07/18 21:32
دارا سال دوم دبیرستان عضو تیمِ رباتیک شهر بود و به کلاسهای پژوهش سرا ی آموزش و پرورش می رفت.در حین مکالمه با دوستان هم گروهش خیلی می شنیدم که اسمال امد....اسمال رفت...اسمال ...اسمال.... چند بار هم که smsهایش را چک میکردم دیدم که راجع به قرار مدار با اسمال در فلان ساعت و سر فلان خیابون بودست. خیلی ترس برم داشته بود و...
-
دیشب...
1388/07/18 10:57
دیشب در فرودگاه کلی بد ذات شدم.نشسته بودم و مردم را نگاه میکردم.از این همه تنوع شخصیت مبهوت بودم.بعضی ها انگار امده بودند عروسی...دقیقا با همان لباس ها....بعضی ها انگار امده بودند روی استیج فشن...دقیقا با همان نوع گام برداشتن ها..بعضی ها انگار امده بودن پارک....دقیقا با همون بند و بساط ها ....بچه هاشان هم دهان پله...
-
باز من میمونم
1388/07/17 16:35
هنوز خستگی دیروز از تنم در نیومده.خیلی گیج و خواب آلودم.از وقتی بیدار شدم دارم کار خونه انجام میدم.خب تعطیلات منم یه جورایی تموم شد و باید برگردم به روال عادی زندگیم. امشب باید برم فرودگاه امام دنبال آق بابا.سارا 1 ساعت دیگه میره تهران(خوابگاهش) و دارا هم میگه فردا صبح میرم .چون کلاسش ظهر شروع میشه. بازم من می مونم و...
-
شهر من تهران
1388/07/16 23:26
بینهایت خسته ام...شقیقه هایم در شُرُف انفجارند... گلوم میسوزید...چشمانم دارند از کاسه بیرون می آیند...پاهایم دارد آتش میگیرد...و کلی درد و سوزش و گز گز و سرفه و...این همه مصیبت فقط برای6 ساعت قدم گذاشتن به تهران بود . بالاخره رفتم و آمدم اما مطمئنم که مثل همیشه 2 روز با این عوارض باید دست و پنجه نرم کنم. این آن تهرانی...
-
خفه شدم
1388/07/14 19:11
تق تق تق....تق تق تق...تق تق تق.....وی سوختن چیزی....بوی دود....این دو تا چیزائی بودن که هم میرفت تو ریه ام هم می خورد تو کله ام....تا منو از اون ور بکشه این ور... اولی که صدای رسیدن smsام بود دومی هم بوی وحشتناک دود بود که از پنجره ی باز اتاقم میرفت تو حلقم. به خدا باورم نمیشه....من دیگه شورش رو درآوردم....همش...
-
عذاب وجدان دارم
1388/07/12 00:04
-
بالاخره آمد...
1388/07/10 21:54
بالاخره بعد از ماه ها آمد. وقتی درون دستانم گرفتمش لرزه ای به جان و تنم افتاد . اما کمی که گذشت از آن خوشم آمد و خوشحال شدم از رسیدنش. چند ماهی بود که داشتم برای به دست آوردنش با خودم کلنجار می رفتم و بالاخره یک روز تصمیمم را گرفتم و خودم را تقدیمش کردم. همیشه از آن می ترسیدم اما از حالا به بعد با هم دوست هستیم و شدیم...
-
عذابم بدهید!
1388/07/08 11:08
با شمایم شنیدید , جوابم بدهید ! تشنگی کشت مرا , جرعه ی آبم بدهید تشنه ام . وای اگر آب به دستم نرسد دست کم آب ندادید , سرابم بدهید سالهاست که این شهر به خود مست ندید عقل ارزانی تان باد , شرابم بدهید درد عشق است که جز مرگ ندارد مرهم چوبه ی دار مهیاست , طنابم بدهید خواب تا مرگ کسی گفت فقط یک نفس است قسمتم مرگ نشد , فرصت...
-
یه لحظه بهش فکر کن....
1388/07/07 21:15
بیشترین استفاده قرآن بین ما:تو مجالس ترحیم و قبرستونها برای مرده هامون !یه کتاب دکوری روی طاقچه ها و قفسه کتابهامون! رد کردن مسافرامون از زیرش برای دفع بلا !چهار قل و ان یکادشو سر در خونه ها و مغازه هامون برای برکت ورفع چشم زخم آویزون میکنیم ! یکی از ملزومات تزئین سفره عقد ، هفت سین ، شب چله و....!کسب انواع عناوین و...
-
دخترم و پسرم
1388/07/07 00:24
-
کولی و برنج
1388/07/06 15:22
-
تفاوت تیپ دو رشته
1388/07/06 00:36
-
در باز کردن من از امشب
1388/07/05 22:40
-
بچه هایم را میخواهم
1388/07/05 18:57