خب ب ب ....اون مطلبی که ماه ها پیش بصورت سربسته براش پست گذاشتم بارداری دخترم بود که مقداری سخت گذشت ولی خداروشکر هرطور بود گذشت و چهارم مهر ماه دخترم دخترشو به دنیا آورد و وارد جرگه مادران شد.نوه ام شباهت زیادی به دخترم داره و البته درصدی هم به من شبیهه.دختر آرومیه و من با تجربه ی مادرانه ای که دارم آروم بودن یا شیطون بودن بچه ها رو از همون حرکات ابتداییشون میتونم بفهمم.
خلاصه اینکه یک عنوان دیگه به عناوین من اضافه شد و ملبس شدم به کسوت مادربزرگی.
این حس برام کمی غیر ملموس و ناآشناست که البته باید مقداری بگذره تا ارتباط واقعی بینمون شکل بگیره.اما چیزی که منو خیلی به فکر فرو برده یاد مادربزرگ خودمه که بشدت در من زنده شده،به این دلیل که من مادربزرگم رو مادر خودم میدونم تا مادر بیولوژیکم رو.اونهم به این دلیله که مادر بزرگ عزیزم منو بزرگ کرد.ولی هزاران هزار افسوس که خیلی زود از دست دادمش و در واقع با مرگ اون من به معنای واقعی یتیم شدم بطوری که بعد از گذشت 40 سال از مرگش هنوز نبودنش قلبم رو به درد میاره و هر وقت بیادش میوفتم اشکام سرازیر میشه و ارزوم اینه که تو عالم بعدی ببینمش و کنارش باشم.
خب دیگه ه ه ....نک و ناله نمیکنم...من مادربزرگ شدم.مادربزرگ یه دختر خوشگل و بانمک.