ببخشید،یک سکه دوزاری دارید؟


ببخشید،یک سکه دوزاری دارید؟
میخواهم به گذشته ها,زنگ بزنم!
به آن روزهای دور...
به دل های بزرگ،
به محل کار پدرم،
به جوانی مادرم،
به کوچه هاى کودکى،
به هم بازیهاى بچگى.

میخواهم زنگ بزنم به دوچرخۀ خسته ام،
به مسیر مدرسه ام که خنده های مرا فراموش کرده،
به نیمکت های پر از یادگاری،
به زنگ هاى تفریح مدرسه،
به زمستانی که با زمین قهر نبود،
به بخارى نفتى که همۀ ما را با عشق دور هم جمع میکرد،
میدانم آن خاطره ها کوچ کرده اند...
می دانم...

آری میدانم که تو هم،دنبال سکه میگردى !!
افسوس...هیچ سکه ای در هیچ گوشی تلفنی،
دیگر ما را به آن روزها وصل نخواهد کرد...
حیف...
صد افسوس که دوزاری مان بموقع نیفتاد!
...............................................................

من و برادرم یک سال فاصله سنی داشتیم.همه فکر میکردن دوقلوییم.مادرمم خودشو راحت کرده بود و به همه میگفت دوقلوان.

برادرم یه دوچرخه داشت که هیچوقت نمیذاشت سوارش بشم.منم راستش در حسرت دوچرخه میسوختم ولی از اونجایی که خیلی آروم بودم هیچوقت نتونستم با برادرم کل کل کنم.

احتمالا این حسرت منو مادرم دیده بود چون هفته ای که امتحانات خرداد پنجم ابتدایی رو تمام کردم،ظهری یدفه گفت پاشیم بریم اسباب بازی فروشی اونور خیابون.

هنوزم اون اسباب بازی فروشی رو بیاد میارم.یه مغازه بزرگ روبروی پارک کوروش تو خیابون کوروش که الان بهش میگن شریعتی.خونه ما چنتا کوچه پشت پارک کوروش بود و پاتوق من و برادرم و بچه های محلم تو زمین بازی پارک بود و اگه یه روز نمیرفتیم انگار تو سیاهچال حبسیم.

نمیدونم چرا دم دمای ظهر مادرم یدفه بلندمون کرد بریم برای من دوچرخه بخریم.شاید پدرم اون روز صبح بهش پول دوچرخه رو داده بود.هرچی بود که اون روز روز من بود.

من و برادرم و مادرم 3 تایی راه افتادیم و کوچه ها رو طی کردیم و رفتیم اون طرف خیابون و وارد بهشتتتتت شدیم.یعنی اون مغازه با اون عظمت و وفور نعمت برای من یا هر بچه ای حکم بهشت رو داشت.ته ذهنم یه تصویر گنگ از اسم اون اسباب بازی فروشی هست. دنیای کودک.

وارد که شدیم یراست رفتیم سمت دوچرخه های رنگارنگی که هوش از سر آدم میبرد.اون روزا دوچرخه دنده ای مد روز محسوب میشد و قیمتشم از همه دوچرخه ها گرون تر بود.خب منم ارزوم  داشتن چنین دوچرخه ای بود.چون هم میتونستم به روز باشم هم پوز برادر کنسمو بزنم که دوچرخش از اون قدیمیای پشت بلند بود.

از بین اون همه دوچرخه به توصیه فروشنده یه دنده ای طلایی متالیک رو انتخاب کردم و از لای دوچرخه ها اومد بیرون و داده شد به دستم.دیگه من از ذوقم هیچی نمیفهمیدم و البته از حرصی که برادرم تو اون سن کم داشت میخورد هم کیف میکردم.اما لای تمام این هیجانات مثبت و منفی خیلی خوب یادمه که قیمت اون دوچرخه پونصد تومن بود و خیلی گرون محسوب میشد.لااقل برای منی که سنی نداشتم، رقم 500 زیاد بود.چون بیشترین پول ما همون هفته ای بیست تومن بود و عیدی هامون که بزور دویست تومن میشد.

خلاصه ...حدودای ساعت 1 از مغازه اومدیم بیرون و راهی خونه شدیم.یادمه عرض خیابون دوچرخمو دستی حمل کردیم و وقتی اونور رسیدیم سوارش شدم و جلوتر از مادر و برادرم میرفتم و دور میزدم و برمیگشتم و این کار تا در خونه تکرار شد و چهره برادرمم خیلی خوووووب تو ذهنم نقش بسته که عین بخت النصر شده بود و یجورایی قهر کرده بود با من و مادرم.

روزهای رویایی من شروع شده بود و هر روز صبح میزدم بیرون و کل محله رو دوچرخه سواری میکردم و چون خونه ما خیابون جلفا بود و یه جورایی رو تپه های شیب دار عباس آباد محسوب میشدیم مرض گرفته بودم سربالایی و سرپایی کوچه ها رو برم و مدام دنده عوض کنم.

مدتی بعد،مثل همه روزه رفتم دوچرخه سواری.برادرمم با پسرای محل شروع کردن فوتبال بازی کردن.من برای رفت و آمدم مجبور بودم از بین این مزاحمین عبور کنم چون از پایین کوچه میرفتم تو کوچه پس کوچه ها و از محله بالا برمیگشتم تو کوچه خودمون و تو یکی از این برگشتا که حااال میکردم از اینکه با سرعت و مهارت سرپایینی کوچه بالایی رو میپیچم تو کوچه خودمون  و با سرعت از بین بازی پسرا عبور میکنم،برادرم عصبانی شد و توپی که زیر پاش بود رو سمت چرخ جلوی دوچرخه من شوت کرد و توپم به رینگ اصابت کرد و رینگ عقبی بلند شد و منو دوچرخه تو هوا معلق زدیم و کوبیده شدیم زمین و چند متر کشیده شدیم رو اسفالتی که پوست دست ها و پاها و صورت منو پاره کرد.بخوبی یادمه یه شلوارک پام بود با تیشرت استین کوتاه و برای همین هر دو دست و هر دو پاهام آسیب دید تا جایی که مدت ها دست چپم تو بانداژ بود و نمیتونستم خوب راه برم و زخم هایی که ماه ها طول کشید تا دلمه بست و خشک شد و ترمیم شد.


اون آخرین روزی بود که من سوار دوچرخم شدم.چون حدود دو ماه به خاطر آسیب های دست و پام نتونستم دوچرخه سواری کنم و بعدم که یجورایی برادرم دوچرخمو مالک شده بود و انقدر زده بود زمین و دنده و رنگ طلایی متالیکش رو نابود کرده بود که دیگه جذابیتش رو برام از دست داده بود و بعدم که مدارس شروع شد.

اینطوری شد که دوچرخمو از دست دادم بعدشم که کمی بزرگتر شدیم یعنی بعد از واقعه 57 فروخته شدن.

.................................

پ ن: من سال هاست وقتی از درس خسته میشم گوشیمو برمیدارم و میرم داخلش و بازی میکنم.این تنها کاریه که برای رفع سنگینی و خستگی ذهنیم  میتونم انجام بدم.انگار مغزم ری استارت میشه و تمام خونده هام منظم و قفسه بندی میشن.من عاشق بازیای فکریم.

پ ن: من هیچوقت بازی دومینو و شطرنج بلد نبودم.تصمیم دارم برم فدراسیون شطرنج و آموزش ببینم.امروزم هم اینترنتی یه دومینو خریدم. بیاد ببینم این چه بازی ایه که تمام عمرم مهره هاش تو خونمون بود ولی هیچکسم بازیشو بلد نبود و مهره های یکی یکی میرفتن تو سطل زباله تا یه بسته دیگه خریده بشه.

پ ن: همیشه از مطالب طولانی بیزار بودم اما نمیدونم چطور میشه نوشته ها تا این حد طولانی میشن.

پ ن: من با بیان خاطراتم سعی دارم درون ناارامم رو آرام کنم.درونی که در گذشته جا مانده.