امروز آلبوم عکسای تلگرامم رو حذف کردم.بعدشم اون تعدادی که فالوم کرده بودم رو ریموو کردم.
راستش دیگه رغبیتی به عکاسی ندارم.به بودن آدم ها هم میلی ندارم.برای همین علی رغم اینکه اصل خیلی از اون عکسا رو ندارم ولی ازشون چشم پوشی کردم.
شاید اگر صادقانه بخوام در موردش بنوسم میتونم جرقه این تصمیم رو ازجانب شخصی بدونم که یقین دارم بطور پنهان کانالم رو چک میکرد. اینکه یه عده غریبه پنهانی و با استفاده از لینک رصدم کنن برام مهم نبوده و نیست ولی اینکه دوست ندارم افراد خاصی که میشناسمشون رصدم کنن برام مهمه و این شخص علی رغم اینکه رابطه ی دوستانه باهام داشت ولی حسادت و به تبع اون رفتارهای غیرعادی رو تو برخی رفتارهاش حس میکردم.به عبارتی امواج منفیشو دریافت میکردم و حتی میتونم بگم طول موج بالایی هم داشت که باعث میشد گاهی اذیت بشم و بهش فکر کنم در حالیکه نه تا حالا من دیدمش نه اون منو دیده.فقط مقداری چت در مورد بعضی اتفاقات و درس و دانشگاه بود و چند بار هم مکالمه پیرو همون مسائل.
بهرحال...داستان کانال تلگرامم بسر رسید و حالا باید منتظر همچین حسی باشم برای نابودی عکس های اینستاگرامم با همین اسم تلگرامی.البته اون شخص الان دیگه تو اینستام هم نیست و خیالم راحته که دیگه نه اسمشو میبینم نه حضوشو حس میکنم ولی یقین داشتم تلگرام رو میبینه بدون اینه فالوم کنه.ولی حالا دیگه هیچ جور به من دسترسی نداره و همین حال ذهنمو آروم میکنه.
سال 98 هم همین کار رو با یه کانال تلگرامم که محتوای اونم عکس بود کردم.اون موقع هم همین حس بهم دست داد.حس نفرت انگیز رصد شدن از سمت آشناها و در و همسایه ها و فک و فامیل.
مخلص کلام اینکه دیگه مثل گذشته درگیر عکاسی نیستم.حس میکنم علاقم خیلی خیلی خیلی به عکس . عکاسی کم شده.
منم مثل همه به اپیدمی شبکه های مجازی مبتلام.شاید آدم های جدیدی که منو میبینن متعجب بشن که اواااا، تو این سن! مگه میشه زنی تو این سن با کامپیوتر بتونه کار کنه یا با برنامه های مختلف تو گوشی اشنا باشه و دارای عضویت های مختلف باشه!
راستش منم نمیتونم این تعجب اونها رو درک کنم.به زعم من نسل من چیزهایی رو تجربه کرده که اونها نکردن.بطور مثال یقینا میلیون ها نفر تجربه پاتیناژ روی یخ اونهم بطور مختلط رو ندارن. یا تجربه سینمادرایو و تماشای فیلم داخل ماشین رو ندارن.اینکه بری سینما و موقع خرید بلیط یه عینک سه بعدی بهت بدن تا فیلم سه بعدی نگاه کنی ،یا با کل خانوادت بری دریا و استخر روباز و با پدر و برادرات و دایی ها و عموهات و مامان بزرگ و خاله و عمه و بچه هاشون مسابقه شیرجه بدی یا توپ بادی بازی کنی یا پدر و دایی و عمو و برادرت بره زیر اب و تو رو روی دوشش بلند کنه و توام از اون بالا شیرجه بری تو اب یا تو ریلکسترین حالتش رو تشک های بادی دراز بکشی و روی اب چرت بزنی و صدها تجربه قشنگ و خاص دیگه.
بهرحال....با افسوس فراوان در از دست دادن اون شادی ها و اسایش وارد دوره ای اجباری شدیم و تر و خشک با هم سوختیم.
از این خاطرات میگذرم چون میخوام برم سر اصل مطلب و اونم اینه که وقتی کامپیوتر وارد بازار عمومی ایران شد جزء اولین خانواده هایی بودیم که مطب رو مجهز به کامپیوتر کردیم و بعدشم یه کامپیوتر غول پیکر برای خونه خریدیدم که مثلا بچه ها باهاش نقاشی بکشن.خخخخخ...چه دوران مشمئز کننده ای بود.یه مانیتور وحشتناک با سیسم عامل داس....سیاه و سفید و دیسکت و اینجوز مزخرفات.این یعنی اون موقع کسی نمیدونست کامپیوتر چیه و تازه تازه داشت وارد ادارات دولتی میشد ما کامپیوتر داشتیم و منم میرفتم کلاس کامپیوتر.
خب به تبع چنین زنی الان تو این سن عاجز از استفاده تکنولوژی نیست به این دلیل که هر وسیله الکترونیکی که سی سال پیش وارد ایران شد جزء نفراتی اولی بودیم که اون وسیله رو میخریدیم تا حدی که دوست یا اقوام گیج میشدن که عهههه این چه وسیله ایه!
و نکته مهم این داستان این بود که من زنی کنجکاور و پویا بودم و همیشه در حال یادگیری بودم و اگر روزی بیکار میبودم فکر میکردم چه کار و کلاس جدیدی برای خودم بتراشم که بیکار نمونم.همین ذات تلاشگرم بود که الانم در من زندست منتهای مراتب به دلیل زندگی اجباری تو شهرستان نکبت و شومی که به واسطه شغل همسرم محکوم به زندگی درش بودیم باعث شد جلوی خیلی از پیشرفت ها و پروازهام گرفته بشه و قطع به یقین میتونم بگم چرک ترین دوره زندگیم بود و من هنوز از اینکه عمرم رو تو اون شهر لعنتی صرف کردم خشمگینم.
همه این حرفا مقدمه ای بود برای اینکه بگم تو شبکه های مجازی علی الخصوص اینستاگرام خانم ها و بعضا اقایونی هستن که خونه و زندگیشون رو به نمایش گذاشتن و یجورایی دوست دارن دیده بشن.مثلا از رستوران رفتن و غذاهایی که میخورن فیلم و عکس میذارن یا از سفرهای داخلی و خارجی و خرید ماشین و ظرف و ظروف و لباس و و و ..... و اونچه بشدت منو دچاز تهوع میکنه اینه که دقیقا همین ادم ها مدام پست و استوری میذارن که خدایا شکرت. خدا با ماست. خدایا زندگی زیباست.خدایا میدونم حواست به من هست و فریاد خدایا خدایاشون گوش فلک رو کار کرده.
حالا حرف من اینه که آخه زنیکه و مرتیکه عوضی....میخوام بدونم اگر اون رفاه و پول و خونه و زندگی و سر و وضع و قر و فرو نداشتی بازم یاد خدا میوفتادی!یا از بیخ و بن منکر خدا میشدی و خدا رو به ظلم و ستمکاری متهم میکردی و کلا دست به انکار وجودش میزدی و وارد جرگه منکرین میشدی؟! شماها خدا رو موجودی میدونید که بهتون رفاه و پول و مقام و منصب و ووو داده و دارید حالشو میبرید و غیر از این چیزی از خدا رو باور ندارید. یعنی خدا وجود دارد چون ما در رفاهیم.
داشتن ثروت و رفاه و شوکت و مقام وووو نه تنها بد نیست بلکه نقطه مثبت زندگی هایی انسانیست اما اینکه تو این موقعیت چطور رفتار کنی حرف اصلی رو میزنه.اینکه در وضعیتی که دو سوم مردم در سختی و بنوعی فقر و محرومیت زندگی میکنن بطوریکه حتی توان رسیدن به ارزوهای متداول یک زنذگی عادی رو ندارن دقیقه به دقیقه زندگیتو به نمایش میذاری که چه بشه؟ اینکه رفتن به ترکیه و دبی رو لحظه به لحظه استوری و فیلم میکنی و تو فروشگاه قیمت اجناس رو برای ملت بدبخت میخونی و خریداتو نشون میدی یعنی چی؟
اینجور کارا فقط از تازه به دوران ها و ندید بدیدهایی برمیاد که به مدد اقتصاد فاسد این مملکت به نون و نوا و لفت و لیسی رسیدن و قطعااااا مالشون الوده ست .چون اونی که از کودکی تو خانواده مرفه و اصیل بزرگ شده باشه و گشت و گذار و خوردن غذاهای خوب و پوشیدن لباسای شیک و سفرها اونقدر براش عادیه که حتی متوجه نیست داره غذای خوب میخوره یا لباس برند میپوشه یا برای استراحت به کشورهای دیگه سفر میکنه. اون ادما تو بیزنس واقعی خودشون غرند و حتی اونقدر وجدان دارن که وقتی به خیریه کمک میکنن میخوان نامی ازشون برده نشه.این کارا نیازم به دین و مذهب و نماز و روزه نداره و مال ذات و خمیره انسان و به عبارتی مال اصالت آدمه.
مخلص کلام اینکه.... حالم داره از دنیای مجازی بهم میخوره و متاسفانه روز به روز بدتر و بدتر هم داره میشه.گوشی افتاده دست بچه های کم سن و سال و اون تو دارن تربیت میشن چون پدر و مادرها هم الوده فضای مجازی شدن و سرشون گرمه این دنیای کثیف شده و از خانه و زندگی و زن و شوهر و تربیت فرزند غافل شدن.در چنین فضای الوده ای هم مردان فاسد شدن هم زنان هم بچه ها و بلانسبت همه مثل حیوان بلکه اسفل از حیوان زندگی میکنن و این برای کشوری که دچار فقر فرهنگی و اقتصادی و علمیه یه فاجعه ست که نابودی کامل این جامعه تو یکی دو نسل دیگه خودشو نشون خواهد داد.
من این درد و دل رو لا به لای خوندن درسم نوشتم و قطعا نتونستم اونطور که باید و شاید عمق فاجعه رو با واژه های بهتر و یا با اصول روانشناختی یا جامعه شناسی بنویسم ولی با همین تجربه اندکم میدونم که متاسفانه مملکت ما دچار تومور بدخیمی شده که ذره ذره داره پیکره اش رو از داخل نابود میکنه و راه نجاتی هم براش وجود نداره.
میدونم که راه نجات نه طرح صیانته نه فیلتر و مقابله هایی که قطعا نتیجه عکس خواهد داشت. فرهنگ یک مملکت فقط دین و احکام و بعضا خرافه نیست. فرهنگ این سرزمین صدها سال پیش تو گلستان و بوستان و شاهنامه و حافظ ووووو نوشته شده ولی هزاران افسوس که مردانی متعصب و متحجر فرهنگ این مرز و بوم رو به نام دین سلاخی کردن.
درونم پر از خشم و کینه ست...بخاطر کشورم که همه چیزش رو نابود کردن و شرم بر ما که خودمون هم در این نابودی سهیم بودیم.
.....................
تصمیم دارم در کنار کتب فلسفی و کلامی که دارم من بعد کتب اصیل ایرانی رو بذارم تو کتابخونم و مهمتر اینکه اونها رو مطالعه کنم و اگر بتونم به خانواده و نزدیکانم هم سرایتش بدم. از نظر من دین کاملا یک باور و منش شخصیه ولی فرهنگ جامعه یه عرف و باور عمومی.
..............
از دینی که به زور چماق باشه باید ترسید و گریخت.