بزرگترین تنهایی انسان زمانی آغاز میشه که گمان میکنه در محاصرهی دیوارهای این جهانِ مادی،رها شده؛بین روزمرگیها، رنجهای عبور از مسیرها و دلتنگیهایی که هیچ کلمهای برای تعریفشون نداره. اما درست در نقطهای که سکوت مطلق میشه، طنین یک حقیقت فلسفی و عرفانی در جان هستی میپیچه:
«وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ» (و او با شماست، هر جا که باشید…)
در حکمت و فلسفه به ما یاد میدن که هستی، یکپارچه تجلی اوست.ما موجوداتِ مستقل و بریده از اصلِ خود نیستیم؛ما همچون سایههایی هستیم که هستیمان تماماً به آفتاب وابسته ست. فیلسوف از این حقیقت به «معیت قیّومیه» یاد میکنه؛ یعنی خداوند چنان به آفریدههایش نزدیکه که وجودِ ما، ثانیه به ثانیه، به نفسِ حضور او بستگی داره.ما به او متصل نیستیم، ما در حضور او غوطهوریم.
عرفا اما این حقیقت را با زبان دل روایت میکنن. از دیدگاه عرفان، «أَیْنَ ما کُنْتُمْ» (هر جا که باشید) فقط یک موقعیت جغرافیایی یا مکانی نیست. این عبارت، احوالِ درون ما رو میگه:
هرجا که باشی؛ در اوجِ شادی یا در قعرِ اندوه، در لحظههای پر از ایمان یا در شبهای تاریکِ تردید و تنهایی،در شلوغی بازار کار و زندگی، یا در خلوتِ گزندهی یک اتاق تاریک…او با توست.
حضور او از جنس حضورهای بشری نیست که با آمدن و رفتنی تموم بشه.او تماشاگرِ دورایستادهی رنجهای ما نیست؛او در تاروپودِ بودنِ ما جریان داره. از رگ گردن به ما نزدیکتره، یعنی حتی پیش از اینکه خودمون به درکِ خویشتن برسیم، او در عمقِ وجودمون خونه داره.
شاید رهایی حقیقی و فلسفهی آرامش در همین یک جمله خلاصه شده باشه: وقتی بدونی که هرگز، در هیچ حالتی و در هیچ نقطهای از جهانِ هستی تنها نیستی، نگاهت به رنجها تغییر میکند. دیگه دنیا یک تبعیدگاه سرد نیست،بلکه محرابی بزرگه که در هر گوشهاش، حضورِ بیکرانِ حق، تو رو در آغوش کشیده.
کافیه چشمها رو ببندیم، از هیاهوی بیرون عبور کنیم و در سکوتِ جانمان زمزمه کنیم:
«او با من است… همینجا، همین حالا.»
تنها چیزی که باید از ازدست دادنش بترسی،رضایت خداست.
بقیه چیزا از اول محکوم به نابودی ان.