یا لطیف
اینک من نیز متوجه شده ام آگاهی سنگین است و یقینا عمل به آگاهی و داشته های روحی در وانفسای دنیا سخترین حالت برای انسانی آگاه و معتقد و البته متعهدست. باری ............... ماه مبارک توفیق داشتم تا نگاهی به تفسیر جزء سی قرآن بیاندازم. سُوری که آیاتش بیشتر مربوط است به دگرگونی هر چه در آسمان ها و زمین است , احوالات رستاخیز و آماده شدن بستر زمین برای محشر و ورود انسان از اولین تا به آخرین. اعتراف میکنم توصیفات حتی تا همین اندازه که در قالب کلمات و جملات بیان شده وحشتناک و خارج از حد و توان آدمیست و مسلماً واقعه کوبنده بسی عظیم است.
حالا روزهایم به تفکر میگذرد, به سنجیدن نیات و اعمالم . به اینکه کجاها از خطوط قرمز الهی خارج شده ام و کجاها را در محدوده ی الهی قدم زده ام. به دیگران هم فکر میکنم.! به آنهایی که میشناسم و حتی نمی شناسم. دیگر صرف زمان برای تلویزیون عذابم میدهد, هر چند قبلا هم اهلش نبودم, اما حالا بیزارم از آن برای غارت اوقاتم که عمر و زمانم همه متعلق است به او.
دیگر به راحتی قادر به خندیدن نیستم, دیگر تا لبانم میخواهد به خنده باز شود یاد وحشت آخرت میافتم و قسم میخورم که همان دم نه تنها لبخند از چهره ام میگریزد, که غمی هم بر چهره ام مینشیند و تا مدتی با آن درگیرم. حالا دیگر دار و تخته های بی ارزش خانه ام مرا میخورند. لوازم تزئینی و بی خاصیت خانه آزارم میدهند. و در یک کلام سامانِ خانه ام که روزی تمام فکر و ذکرم بودند زجرم میدهند. حالا مینشینم گوشه ای و تسبیح بدست ذکر میگویم و آرام اشک میریزم. دیدگانم که از پس پرده ی اشک به وسائل خانه میافتد به هق هق میافتم و سر به زیر میاندازم و طلب بخشش میکنم. دیدن آنها مرا یاد زمان و هزینه ای میاندازد که برایشان صرف کردم و حالا خوره ای هستند بر جسم و جانِ سوخته ام.
و نمازهایم.....دیدنیست...برای او. به مالک یوم الدین که میرسم از شدت بغض و گریه بدنم به رعشه میافتد و راه نفسم بند میاید, آنچنان که قادر به اتمام سوره نیستم. چنان دردی به قلبم هجوم میاورد که یقین میکنم در حال ایست قلبی ام. اینروزها خیلی گرفته ام. نه که غصه ی امور دنیوی را بخورم که بیزارم از این عجوزه ی هزار داماد. نه که افسرده شده ام که هوشیار و بینا گشته ام در این کارزار دنیای فانی. نه که غمزده شده ام که تازه حالِ جسم و جانم جاااااااااا آمده است.
آگاهی ای که به من عنایت میشود روز به روز بیشتر تغییرم میدهد, و وقتی به عمرِ طی شده ام مینگرم غم دنیا بر دلم می نشیند. غصه ی اینکه چطور عمری را که بزودی از صرف آن بازخواست خواهم شد را تلف کرده ام. اما از جهتی دلخوشم به یقینی که حالا تمام وجودم را سرشار از اعتماد کرده و به ایمانی که اکنون دارم تکیه کرده ام و میدانم که او هم همین مرحله از یقین و بندگی را میخواست. اینروزها دنیا آنقدر در نظرم پست و حقیر گشته که رنجم میدهد. ولی آرام و خرسندم که زنده ام برای بندگی بهتر و بیشتر که اینک بندگی ام با آگاهی و عشق همراه است, با مستی و شوریده گی.
اینروزها خیلی میترسم....اینروزها خیلی خوشحالم...اینروزها خیلی یاد جمله ی رسول گرامی اسلام میافتم که فرمود اگر میدانستید چه در انتظارتان است دیگر قادر به خندیدن نبودید. اینروزها به واقع دیگر قادر به خندیدن نیستم...اینروزها اگر بی اختیار اشک هایم سرازیر میشود همه از سر عشق است, از سر آگاهی.
وفادارتر از خدا خدا به پیمان خویش کیست؟ اکنون بشارت باد بر شما به داد و ستدی که با خدا کردهاید و این رستگاری و پیروزی بزرگی برای شما است . 111 توبه
اینروزها خیلی دلتنگم. خیلی. علت ؟ نمیدانم! یا شاید هم میدانم ! نمیدانم!
وقتی سعی در یافتن علت دارم میرسم به یک سال اخیر عمر و زندگی ام. از زمانی که دست و پا شکسته شروع کردم به خواندن مفهومی قرآن یعین تفسیر آن , زیرا دیگر معنای لغوی کتاب الهی برایم کم و نارسا بود. به طبع آن کتب دیگر نیاز بود, با همان ارتباط موضوعی. کتاب روی کتاب آمد و این شد که دایره ی ارتباطم با دنیا تنگ و تنگ تر شد. و هر چه بر انقباض مدار جسم و جانم افزوده شد , آدم های زیادی از دایره ی زندگی ام بیرون افتادند. در قبالش آموخته هایم افزوده شد. آموزه هایی از حقیقت و واقعیت. ( یقینا همان که در پی شان بودم.) مطمئن شدم که قدرت و توان مقابله با پلیدی ها و پلشتی های دنیای پیرامونم را ندارم. برای همین فرو رفتم در لاک تنهایی ی خودم تا روح و روانم را , و شاید جسمم را از تیررس حملات و ضربات دنیای مادی برهانم. آخر مرا با دنیا چه کار.!؟ هر انسان عاقل و احتمالا نا عاقلی میداند که اگاهی مرتبه ی بزرگ و زیبایی ست , زیبا نه برای چشم و ابرویش که برای مقام و ومنزلتش. اما....یقینا آگاهان می رسند به اینکه معرفت آنهم اگر معرفتی الهی باشد مسئولیت سختی را بر گرده ات مینشاند. چند ماه پیش بطور اتفاقی با روحانی جوانی برخوردم که خانواده ی مرا می شناخت.صحبت از دنیا و ما فیها شد. گفتم : مدت هاست در خانه ام را به روی دنیا بسته ام و با روحم زندگی میکنم.(همراه توضیحی که بعدا در همین پست مینویسم) او کاملا حرف مرا درک کرد و داستان واقعی دوست صمیمی اش را برایم اینطور نقل کرد.
دوست وی خواب میبیند که در صحرای محشر است و مردم در صف های طویل برای رسیدگی به اعمال ایستاده اند. او خوشحال از اینکه نفر اول است مواجه میشود با مأمور رسیدگی به آن صف که گردنش را میگیرد و به طرفه العینی می اندازتش ته صف. (منظور صف های محشری ست نه 50 نفر آدم ) او چون خودش را محق میدیده مجددا به اول صف مراجعه میکندولی باز مأمور همان عمل را انجام میدهد. وی برای بار سوم به طرف اول صف میدود و باز یقه گیری. اما قبل از اینکه پرت شود سوال میکند : چرا منو ته صف میندازید؟ من که از همه زودتر پای میزان ایستاده بودم. ! و پاسخ میشنود : تو باید بمانی برای آخر کار. چون حسابرسی به اعمال تو سخت است. میپرسد چرا ؟ میشنود : تو جزء کسانی بودی که علم و آگاهی داشتی ولی در اعمالت کوتاهی کردی, برای همین آگاهی و کوتاهی باید پاسخ گو باشی و .......ته صف. آن طلبه ی عزیز میدانید چه کرد ؟