-
افلاطون میگه
1388/11/13 00:38
افلاطون میگه: اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش چون ارزشی نداره...چون کار دل دوست داشتنه...مثل کار چشم که دیدنه...اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی یعنی اگه عقلت عاشق شدبدون که داری چیزی رو تجربه میکنی که اسمش عشقه.
-
گرسنه...
1388/11/12 14:18
پیر مردی گرسنه و بیمار گوشه ی قهوه خانه ای می خفت رادیو باز بود و گوینده از مضرات پرخوری می گفت.
-
یادی از گذشته
1388/11/12 00:03
امروز برای یه مشاوره پزشکی تهران بودم....(1 ساعته رسیدم) مطب دکتر در محله ای بود که کودکی من آنجا گذشت...بزرگ شدم...مراحل تحصیل رو طی کردم....و ازدواج کردم. وقتی از مطب بیرون آمدم ...ناخود آگاه به سمت کوچه پس کوچه های کودکیم رفتم... دبستان قدس را رد کردم...که روزگاری دبستان کودک امروز بود....و هر سه مان یعنی من و دو...
-
مرد....زن
1388/11/10 14:52
مرد روی مدار صفر زمان ایستاده است زن در کنار خیابان رها ! مرد تیتر می زند تمام روزنامه های شهر را زن تمام نوشته را رها ! مرد می خواهد ستاره شود اوج بگیرد زن در زیر زمین خانه رها ! حالا ساعت ۵۰ سال بزرگتر شده مرد که مدفون می شود زیر بارش یک برف و زن که فرشته می شود در قاب عکس مادری رها ...
-
والعصر ...
1388/11/08 12:19
عدد اول بودن کار ما نیست ، شاید رقمی باشیم در تصاعد نا متناهی روزگار . حد من به بی نهایت میل می کند ، لیک در یک همگرایی مجهول ثابتم . حدسم اینست که شاید بی نهایت یک رویاست و تساوی یک تحریف مطلق . خواه ناخواه برای رادیکال استحمار یک اتحاد ساده هستیم . گهگایی همگرایی را می شکنیم و می رویم ولی افسوس که از نو اکیدا"...
-
اعلام برنامه
1388/11/05 00:05
مجری جعبه ی جادو که منُ یاد بزبز ِقندی قصه ها میندازه ! ناشتایی یه عصای درسته قورت داده و حالا هم داره فهرست بالا بلند برنامه های مزخرفُ دیکته می کنه ! کمی موسیقی تهوع آور با خواننده های کمرنگ و سازای نامرئی ! کارتون پلنگ صورتی که پنداری پیر نمی شه ! فیلم سینمایی پناهنده که می خواد رکورد هفت سامورایی رُ بشکنه !...
-
گفتگوی اعضاء
1388/11/03 22:43
پاهام گفت : بریم برقصیم . زبونم گفت : یه چیزی بخوریم . مغزم گفت : بریم کتاب خوبی بخونیم . چشمام گفت : یه چرتی بزنیم . گوشام گفت : بریم موزیک گوش کنیم . ساق پاهام گفت : بریم قدمی بزنیم . نشیمنم گفت : من همین جا می شینم تا شما تصمیم بگیرین.!
-
طبیعتِ پزشکی
1388/11/02 07:58
دوشنبه...فرودگاه اهواز...لمیده بر صندلی های انتظار...انتظار چمدان... به واقع یک ساک کوچک.... و نظاره گر رو بوسی و احوال پرسی 55 پزشک و چندین پرستار. و شدیدا فکور...با قدرت تمام سلول های خاکستری مغزم... به اینکه انگار طبیعت بی ریخت ترین...خپل ترین...کچل ترین....بد لباس ترین...بی کلاس ترین... بی معلومات عمومی ترین...شکم...
-
زبان زنانه
1388/10/27 12:08
بله = نه نه = بله شاید = نه متأسفم = تو متآسف خواهی شد ما احتیاج داریم = من می خواهم تصمیم با توست = تصمیم درسِت دیگر باید معلوم شود هر کاری دلت می خواهد بکن = نتیجه اش را بعدا می بینی ما باید حرف بزنیم = من شکایت دارم بسیار خب ادامه بده = نمی خواهم ادامه بدهی اصلا ناراحت نیستم = البته که ناراحتم مرتیکه این آشپزحانه...
-
قوانین من
1388/10/25 14:17
اگه می خوای با من ازدواج کنی باید این کارا رو بکنی : باید یاد بگیری چطور سوپ مرغ خوشمزه بپزی جوراب هامو وصله کنی وقتی ناراحتم آرومم کنی یاد بگیری پشتم رو بخارونی کفش هام رو برق بندازی وقتی دارم استراحت می کنم برگ ها خشک حیاط رو جمع کنی برف و تگرگ که بیاد راه و برام باز کنی تا بتونم رد بشم وقتی حرف می زنم ساکت باشی و...
-
شار
1388/10/24 00:10
بهتره بخورم زرشک تا اینکه برم دندان پزشک بهتره بخورم سُر تا که برم پیش دکتر بهتره بازی کنم شار تا اینکه برم سر کار. شار...؟! شار...؟! این دیگه چیه؟! نمی دونم اما هر چی که هست خیلی بهتر از کاره.
-
چسب زخم
1388/10/23 00:01
یه چسب روی انگشتم دارم یکی رو زانوم , یکی رو دماغم یکی رو پاشنه , یکی رو شونه ام سه تا روز آرنج نه تا رو انگشت پام دو تا رو مچم و یکی رو قوزکم چهار تا رو شکم , پنج تا رو پشتم یکی رو پیشونیم , یکی رو چشمم یکی رو گردنم , و برای روز مبادا یه بسته ی پر هم دارم سی و پنج تا توشه. اما چقدر حیف که دیگه جائی ندارم اونا رو...
-
...!
1388/10/22 00:08
حالم چقدر خوب است دنیا را دنیاتر می بینم زیبا را زیباتر می بینم گل ها را گل هاتر می بینم ! گاهی چند قدمی به عقب برمی دارم...این اشکالی نداره...حتی گاهی ضرورت داره... گاهی به عقب قدم برداشتن یه بخش از حرکت به جلوست.
-
دست یاری
1388/10/21 23:21
دست یاری به علف دادم و ذرت شد دست یاری به آتش دادم و موشک شد مردد و محتاط دست یاری می دهم به آدم ها بعضی آدم ها.
-
برام نامه بنویس
1388/10/21 22:13
ارسال کن برای من با نامه ی سفارشی یک خرده مهربانی * بیا این هم نشانی.
-
سکوت
1388/10/21 14:00
سکوت سرشاری ناگفته هاست؟ شاید گفته هایی ست چنان سرشار که در حجم صدا نمی گنجد مثل سفید که سرشاری رنگهاست که در حجم نگاه...جماعتی مگر منگ که نفهمد اینهمه فریاد نهان را فریادی را آیا به سکوت بر خواهد تافت؟
-
چرا امروز به جای صحبت فریاد زدم...!
1388/10/21 00:00
فریاد نمی زنم... نزدیک تر می آیم... تا صدایم را بشنوی.
-
پیرمرد
1388/10/20 23:51
پیر مردی گرسنه و بیمار گوشه ی قهوه خانه ای می خفت رادیو باز بود و گوینده از مضرات پرخوری می گفت.
-
ذهن من
1388/10/20 11:57
ذهن این زن اتاقک زیر شیروانی ست . اتاقکی که در آن چیزها سالیان سال بر هم تلنبار شدند. گه گاه چهره اش در پنجره های کوچک زیر سقف نمایان می شود . چهره ی غمگین او که در به رویش قفل بوده و از یادها رفته است.
-
یک زن =مادر زن 2
1388/10/20 00:26
شاید بد نباشه خواستگاری های رسمی و غیر رسمی سارا رو تو وبلاگم بنویسم. به گمونم سالها بعد که ازدواج کرد و سرگرم خونه و زندگی خودش شد,خواندن این ماجراها براش جالب باشه....اولین مورد رو که حتما خوندید...و حالا دومین درخواست خواستگاری رسمی و اعلام رضایت از طرف سارا جهت نگارش این ماجراها. چند روز پیش یکی از بانوان محترمه...
-
گفت...گفتم...
1388/10/18 00:00
گفت:.....................................................................................! گفتم:.....................................................................................! گفت:.....................................................................................!...
-
خیاطی روح
1388/10/16 10:14
این روزها احساس می کنم روحم کمی دِمُده شده... می خواهم به روحم سر و سامانی دهم... باید وارسی کنم.... به خوبی هایش اِوَزمان دهم... بدی هایش را درز بگیرم... سرکشی اش را با ساسون رفع کنم... نخ نمایی اش را رفو کنم... قدش را اندازه کنم... شستو دهم...خشک کنم...اتو کنم...بپوشم... و دوباره به انسانیت ادامه دهم.
-
آموختن
1388/10/15 17:10
می گوید : اگر نمی توانی قواعد بازی رو عوض کنی... پس خفه شو و بازی کن. * ...و من خفه می شوم ...بازی می کنم ...تا قواعد بازی را بیاموزم. ...... سخن دوم جواب یک زن ست در سخن معروف اول.
-
حرف های نگقته...
1388/10/14 16:41
از روزی که من و آق بابا با هم ازدواج کردیم... سر سفره ی غذا دائما از بچه های نداشته مون صحبت می کردیم... وقتی هم که بچه ها اومدن سر سفره از اونا و با اونا حرف می زدیم... حالا هم که نیستن باز سر سفره داریم راجع به بچه ها حرف می زنیم... مطمئنم.... وقتی هم که خودشون دارن راجع به بچه هاشون صحبت می کنن... باز من و آق بابا...
-
زن روز....
1388/10/13 16:01
دوره ی بسیار بدی شده...دیگر نمی شود اصل را از بدل تشخیص داد... من که زن هستم...ولی وای به حال مردان فلک زده...گاهی دلم برای این بیچاره ها کباب میشود. چرا...؟! لنزهای رنگی دور دار و بی دور..تک رنگ و دو رنگ...ستاره دار و گربه ای... مژه های مصنوعی پا سوسکی و تُُُُنک و نگین دار و اکلیل دار...زاویه دار و مدور... موهای...
-
کیوسک
1388/10/13 03:01
میلاد صدیقی عزیز.... تولدت مبارک
-
حج خودم
1388/10/12 22:48
عده ای رفتند حج حاجی شدند---عده ای ماندند و اخراجی شدند. خدای عزیزم امسال هم به انجام حج خوانده شدم و باز سر پیچی میکنم.این سومین سالیه که نوبتمه و من بازاینجام.عزیزم منو ببخش اما من هنوز آماده اومدن نیستم.تو برام اونقدر ارزشمند و والائی که خودم رو لایق پا گذاشتن به خونه ی مقدست نمیدونم.عزیزم من نمیخوام از اون دسته...
-
بازی ی زندگی
1388/10/12 00:25
زندگی مثل بازی می مونه... * مثل بازی ی مار و پله می مونه... گاهی خیلی خوب پیش میری... اما یه جا می رسی که باید سقوط کنی. * مثل بازی ی هفت سنگ می مونه... زندگیت رو خوب سر هم می کنی... اما یه تلنگر از راه می رسه و همه شو متلاشی می کنه. * مثل بازی ی قایم باشک می مونه.... گاهی باید پنهان باشی تا پیدات کنن... گاهی هم ممکنه...
-
حماقتِ همیشه جوان...
1388/10/10 22:04
وَسمه و سُرمه و سرخاب و سپیداب و سایه وعطر و گیسوان زرد کرده ...عجوزه ای رنگین را دیدم که هفت صنعتِ مَشّاطه خود را آراسته بود...زیر لب گفتم : الحق آن چه پیر نخواهد شد حماقت است حماقت...
-
افکار روزانه
1388/10/10 01:16
هر روز...به مردن فکر می کنم. به مریضی , قحطی , خشونت, تروریسم ,جنگ . به آخرالزمان. و همین کمک می کند به هیچی فکر نکنم.