کاش مرده بودم


دل من با این وسیله های که از گذشته دارم خوشه.هر چیزی که منو به گذشته متصل کنه برام باارزشه.چه شی ء باشه چه شخص.
حس من از نوع شعار دادن های دهه شصتی ها نیست که مدام خودشون رو نسل سوخته معرفی میکنند. نسل سوخته ما دهه چهل و پنجاهی ها هستیم که زمان پهلوی متولد شدیم،رفاه رو دیدیم و بعد یکباره همه چیز از بین رفت.
الان این ها روی میز و کنار دستمه.من با اینها مدرسه میرفتم،با همین مدادها مینوشتم،روی همین دفترها و با همین تراش و پاک کن مداد میتراشیدم و کلمات اشتباه یا بدخطم رو پاک میکردم.
راستش هنوزم که هنوزه تو این سن و سال پاک کن دم دستمه و واژه هایی که حس میکنم خوش نیست رو پاک میکنم و دوباره مینویسم. تنها تفاوت اینه که حالا با اتود مینویسم هرچند مداد قرمز همچنان حکم نشانه گذاشتن روی قسمت های مهم کتاب و دفترم رو داره.
میدونی آرزوم چیه؟کاش سال 57 میمردم.

بمونه برای بعد

احتمالا از معدود افرادی باشم که درس خوندن باعث ترس و هراس و افسردگیش شده.

راستش هر چی بیشتر میفهمم، یا  درست تر هر چه بیشتر جلو میرم،جسم و روحم بیشتر دچار ثقل و سنگینی و هراس میشه و بالتبع همه وجودم زیر چنین فشاری در محنت و رنجه.

بارها لا به لای نوشته هام به علاقه ویژم که موضوع مرگ و معاد و چگونگی اونه اشاره کردم.باید بگم الان هم در تکرار چنین اوقاتی بسر میبرم و از اینکه ذهنم بیش از اندازه درگیر این مساله ست اذیت میشم.این موضوع دقیقا مثل یه بیماری مزمن شده که فراخور شرایط مناسب مستعد عوده و چند صباحی درگیرم میکنه و بعد به آرومی فروکش میکنه.

حقیقت گاهی فکر میکنم دچار مالیخولیا شدم و نیازه به روانپزشک مراجعه کنم تا دارودرمانی بشم اما فقط در حد چند ثانیه میتونم بهش فکر کنم چون میدونم داروهایی که خواهم گرفت مناسب شرایط  شخصیتی و تحصیلی من نیست.خصوصا که دو بار دارویی بهم دادن که منو تا حد مرگ شکنجه داد،یعنی منو میبرد به کرختی و عدم قدرت حرکتی،چیزی شبیه به حس فلجی و بدتر از اون،دو نیم شدن بدنم از جهت دما.اینطور که دقیقا از یه خط فرضی و منظم تو کمر، بدنم دو دما رو حس میکرد.از خط  کمر به بالا دچار تعریق و گرمای وحشتناکی میشدم که چیزی شبیه سوختن بود و از همون خط کمر به پایی دچار سرما و لرز در حد یخزدگی میشدم.

بار اولی که این دارو رو بهم دادن زمانی بود که بخاطر مشکلات ریوی تو بیمارستان، ایزوله ، بستری و زیر سرم بودم.زمان دارو که میشد پرستار میومد بیدار و بلندم میکرد و یه سری دارو بهم میداد که بخورم و الباقی دارو هارم داخل سرم میریخت و عجیب بود که بلافاصله همون حالی که توصیف کردم بهم دست میداد و من تا مدتی خودم رو معلق در خلاء حس میکردم که دچار اون شکنجه متضادم.بار دوم هم متخصص مغز و اعصاب بخاطر دردهای کمرم داروهایی بهم داد که با اولین بلع دقیقا همون شرایط برام ایجاد شد و من بعد از اینکه حالم عادی شد همه داروها رو روانه زباله و به مسکن اکتفا کردم.

چقدر طولانی شد و چقدر از موضوعی که قصد ثبت داشتم دور شدم،ولی برمیگردم به موضوع اصلی.

راستش گاهی فکر میکنم اگر وارد این راه نمیشدم حالم آرامتر بود.یعنی همون سه سال اول تحولاتم که بخشی قبل از حج واجب رخ داد،در واقع شروع شد و تداومش 2سال ونیم بعد از برگشت از حج بود که جمعا 3 سال شد که من بدون اینکه متوجه باشم این احوالات من چگونه احوالاتیست داشتم در وادی عرفان عملی سیر میکردم و مسائل عجیبی رو شاهد بودم که نمیدونستم چه هستن ولی بدون آگاهی یا حتا ترس باهاشون در آرامش عجیبی روبرو بودم.

همیشه فکر میکنم اون حال خیلی خالص تر و واقعی تر بود.میشه گفت من گرچه علمی منسجم نداشتم اما اونچه رو که با شهودم حس و درک میکردم واقعی بود و خب یکی دو بار همینجا نوشتم که با شروع تحصیلم همه اون حالات ناپدید شد.یعنی با گرفتار شدنم به امور مادی از جایی که بی اختیار بهش صعود کرده بودم سقوط کردم و حالا بعد از 11 سال تحصیل پیوسته به جایی رسیدم که در حال جنونم،چرا که حالا با خدایان متعدد مواجهم،با مرگ و معادی که تفاسیر مختلفی داره روبروام و من سال هاست در رفت و آمد بین تفکرات خسته و درمانده ام.

آشفتگی این  نوشته نشان از آشفتگی درون منه،چون باز هم نتونستم حرف اصلی رو بنویسم،حرفی که بیشتر از جنس حسه تا لفظ. سعی میکنم دفعه بعدی که گرفتار چنین حالاتی شدم یکراست برم سر اصل مطلب.اما یک چیز رو دوست دارم به عنوان تکمله حرفام اضافه کنم که یقینا و یقینا،قطعا و قطعا مسائل ماورالطبیعه وجود داره.اینو به عنوان یک شاهد زنده بیان میکنم و روش قسم میخورم.

شایدم؛ تا زمستان نگذرد گندم نمیروید ز خاک، قد کشیدن های ما تاوان جان فرسودن است.

باقی حرفام بمونه برای بعد.

چه باد سردی وزیدن گرفت.