عاقل و دیوانه

عاقلی، دیوانه‌ای را داد پند کز چه بر خود می‌پسندی این گزندمیزنند اوباش کویت سنگها میدوانندت ز پی فرسنگهاکودکان، پیراهنت را میدرند رهروان، کفش و کلاهت میبرند یاوه میگوئی، چه میگوئی سخن کینه میجوئی، چو می‌بندی دهن گر بخندی، ور بگریی زار زار بر تو میخندند اهل روزگارنان فرستادیم بهرت وقت شب نان نخوردی، خاک خوردی، ای عجب آب دادیمت، فکندی جام آب آب جوی و برکه خوردی، چون دواب خوابگاه، اندر سر ره ساختی بستر آوردند، دور انداختی برگرفتی زادمی، چون دیو روی آدمی بودی و گشتی دیو خویدوش، طفلان بر سرت گل ریختند تا تو سر برداشتی، بگریختند نانوا خاکستر افشاندت بچشم آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشمرندی، از آتش کف دست تو خست سوختی، آتش نیفکندی ز دست چون تو، کس ناخورده می مستی نکرد خوی با بدبختی و پستی نکردمست را، مستی اگر یک ره بود مستی تو، هر گه و بیگه بود بس طبیبانند در بازار و کوی حالت خود، با یکی زایشان بگویگفت، من دیوانگی کردم هزار تا بدیدم جلوه‌ی پروردگار دیده، زین ظلمت به نور انداختم شمع گشتم، هیمه دور انداختم تو مرا دیوانه خوانی، ای فلان لیک من عاقلترم از عاقلان گر که هر عاقل، چو من دیوانه بود در جهان، بس عاقل و فرزانه بود عارفان، کاین مدعا را یافتند گم شدند از خود، خدا را یافتند
من همی بینم جلال اندر جلال تو چه می‌بینی، بجز وهم و خیال من همی بینم بهشت اندر بهشت تو چه می‌بینی، بغیر از خاک و خشت
چون سرشتم از گل است، از نور نیست گر گلم ریزند بر سر، دور نیست گنجها بردم که ناید در حساب ذره‌ها دیدم که گشته است آفتاب
عشق حق، در من شرار افروخته است من چه میدانم که دستم سوخته است چون مرا هجرش بخاکستر نشاند گو بیفشان، هر که خاکستر فشاند تو، همی اخلاص را خوانی جنون چون توانی چاره کرد این درد، چون از طبیبم گر چه می‌دادی نشان من نمی‌بینم طبیبی در جهان
من چه دانم، کان طبیب اندر کجاست میشناسم یک طبیب، آنهم خداست”


پروین اعتصامی

بدون شرح...

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد .
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای .
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت .

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد .

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند .
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت .
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد .
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند .
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است .
یک فرد خوش بین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی .

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد.