یه خلوت دنج

امروز طول آماده کردن ناهارم رو تو آشپزخونه سپری کردم و یه جورایی برای خودم یه مهمونی آروم برگزار کردم.خوبی آشپزخونه ی من اینه که یه پنجره ی بزرگ رو به کوچه ی اصلی داره ...و همین پنجره دریچه ی ارتباطی من و دنیای بیرونِ...و گاهی هم خلوتگاه من ِ...میز و صندلی آشپزخونه رو که زمانی وسط بود بردم کنار همین پنجره تا لحظه های تنهایی مو بنشینم و گذر زمان رو برای مدتی حس نکنم.

امروزم بیشتر از همیشه به این گوشه ی دنجم وابسته بودم...غذام رو که بار گذاشتم کار خاصی برام نموند...و این بهترین فرصت بود برای خلوتی جانانه.

برای خودم چای دم کردم...2 تا از شیرینی هایی که دیشب برام آوردند (توضیح داره) رو گذاشتم داخل پیش دستی...یه شمع کوچولو روشن کردم...یه عود خوشبو هم دود کردم...نشستم پاهامو چسبوندم به شوفاژ و یه بند چشم دوختم به بیرون...

3 تا درخت توت جلوی خونه ام لباس زرد پوشیدن که این زردی خودش رو شدید به رخ ِ چشم میکشه ...بارون ریزی هم وقتی میخوره رو تن این برگها صدای گوشنوازی ازشون شنیده میشه...و مطمئنم این صدا صدای معاشقه ی اونهاست ...صدای شادی به وصال رسیدنشون.

از لای پنجره هم یه سوز ظریف میاد تو و میخوره به صورتم...هماهنگیش با پاهای گرمم یه لذت خاص رو میریزه تو تنم...

عابرین رو میبینم که گردنشون رو تا جایی که تونستم فرو بردن تو یقه ی کاپشن شون ...شونه هاشون از سرما جمع ِ و دستاشون هم از هراس سرما تو جیب.

اما بچه مدرسه ای ها انگار نه انگار ....با خودم فکر میکنم این بچه ها رو با تی شرت هم بفرستی بیرون فصل رو درک نخواهند کرد.

بخار پخت غذا شیشه ی آشپزخونه رو میپوشونه و پرده ای جلوی دید من میکشه...ولی من با اونم مشغول میشم...روش اسمم رو مینویسم...اسم بچه هام و شوهرم رو هم مینویسم...با خط شکسته یه بیت شعر هم مینویسم...

مصرعی از قلب تو با مصرعی از قلب من * شاه بیتی میشود در دفتر و دیوان عشق

شیشه گریه اش میگیره....اشکاشو پاک میکنم...و بلند میشم...

ایندفعه یه نسکافه...بدون شکر...و تلخ تلخ...تلخیش ناراحتم نمیکنه...با لذت میخورم...و یاد تلخی بعضی آدمها میافتم که با همه ی  تلخیشون دوستشون دارم.

وقتی بخودم میام که غذام پخته و پسر عزیزم و همسرم هم از راه رسیده اند.

بلند میشم و بساط مهمونیم رو جمع میکنم...وقتم تموم شد و حالا مال خودم نیستم...مال اونهام.

************

پنچشنبه یه کاسکوی خوشگل تو حیاط خونم پیدا کردم ...آوردمش پیش کاسکوی خودم و مشغول تایپ شدم... یک پرنده پیدا شده...چند تا پرینت و بردم دادم مغازه سر کوچه...دیشب هم صاحبش پیدا شد...و با 5 کیلو شیرینی خیلی تازه اومد خونه ام برای تحویل گرفتنش. از صاحبش خواستم خودش بیاد داخل و کاسکوش رو ببره.... میخواستم عکس العمل هر دو رو تو مواجهه ببینم...فقط همین قد بگم که صاحبش نیم ساعت کاسکو رو گرفت تو بغلش و گریه کرد...کاسکو هم ادا و اطواری نمونده بود که در نیاره.

تفریح تازه

دیشب تفریح تازه ای اختراع کردم , و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند ,

بر در ِ خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح ِ تازه ی من با هم جنگیدند ,

یکی فریاد می زد که ; این گناه است ;

دیگری می گفت ; عین تقوی ست .;