باقری

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی عدم چشم تو را هیچ از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن بُد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

غم پنهان

دیشب در آینه به صورت ساده و بی آلایشم خیره شدم ,

هر چه گشتم , هیچ نیافتم ,نه خستگی ,نه بیزاری ,نه حتی یک تکه کوچک از چروک غم .

هر چه بود ,هر چه یافتم ,خنده بود , امید بود , اشتیاق بود ,

برگشتم , رفتم و ندیدم , که در پس آن تکه ای سکوت , لا به لای موهای مواجم ,

در رنگ خرمایی آن , پنهان شده بود.