وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی عدم چشم تو را هیچ از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
هر چه گشتم , هیچ نیافتم ,نه خستگی ,نه بیزاری ,نه حتی یک تکه کوچک از چروک غم .
هر چه بود ,هر چه یافتم ,خنده بود , امید بود , اشتیاق بود ,برگشتم , رفتم و ندیدم , که در پس آن تکه ای سکوت , لا به لای موهای مواجم ,
در رنگ خرمایی آن , پنهان شده بود.