من نمی دانم....

نمیدونم چرا دارم تریبون خودمون رو نگاه میکنم....

نمیدونم چرا باید اینجا دنبالش بگردم....

نمیدونم چرا خودم رو احمق احساس میکنم....

نمیدونم چرا این حماقت رو دارم ادامه میدم.....

نمیدونم چرا اینقد احساس میکنم گوشام دراز شده....

نمیدونم چرا احساس میکنم آدم نیستم.....

نمیدونم چرا فکر میکنم به باورهام پابند زدن و تو سیاهچال اسارت حبسش کردن....

نمیدونم چرا این مبارک خیمه شب بازی ی ذهنم خفه نمیشه.....

نمیدونم چرا مدت هاست زندگی نمیکنم....ادای زنده ها رو در میارم....

نمیدونم چرا دچار سندرم منگولیسم اعتقادی شدم.....

نمیدونم چرا اونا اونجان.... من اینجام...یا من اونجام ....اونا اینجان.....

نمیدونم چرا نیستم....اما هستم...و هستم.....اما نیستم....

نمیدونم چرا میفهمم....اصلا میفهمم...؟ یا فکر میکنم که میفهمم...شاید اصلا نمیفهمم....

نمیدونم چرا این نه منم نه من منم...این سرم و این بدنم خوبه که من روشن سرم.....

نمیدونم چرا اینا رو اینجا دارم مینویسم...مگر با خودم قرار نذاشته بودم که خفه شم....

نمیدونم چرا تلخ است میوه ی بینایی ...(شریعتی)

نمیدونم چرا میخواهم بمیرم اما سازش را نپذیرم...(شعار)

نمیدونم چرا......

نمیدونم چرا......

نمیدونم چرا......

نمیدونم چرا نمیدونم...!!!!!!!!!!!

از کتاب مرد معلق نوشته سال بلو :

 جهان واقعی جهان هنر و اندیشه ست.فقط یک نوع کار با ارزش وجود دارد ان هم تخیل ست.احساس میکنم نوعی نارنجک انسانی هستم
که ضامن اش کشیده شده است د رحال انفجارم و پیوسته زمان ان را پیش بینی میکنم  زندگی مستمر به معنای انتظار است مرگ لغو انتخاب است هر چه انتخاب محدودتر شود به مرگ نزدیک تر می شویم بزرگترین بی رحمی کاستن از انتظارها بدون قطع زندگی به طور کامل است مثل دوران زندگی در زندان بهترین راه حل این است که طوری زندگی کنی که انتظارات معمول ، کورکورانه از زندگی روزمره حذف نشوند اما این امر مستلزم تسلط بیش از حد بر خود است.خارج از زندگی هیچ ارزشی وجود ندارد.خارج از زندگی هیچ چیز وجود ندارد. مراقب خودت که باشی جهان بهتر در خدمتت خواهد بود.اگر من کت ام را دو نیم کنم تا آن را با بیچاره فلک زده ای قسمت کرده باشم.هیچ یک نفعی نمی بریم.هر دو از سرما میلرزیم.