نمیدونم چرا دارم تریبون خودمون رو نگاه میکنم....
نمیدونم چرا باید اینجا دنبالش بگردم....
نمیدونم چرا خودم رو احمق احساس میکنم....
نمیدونم چرا این حماقت رو دارم ادامه میدم.....
نمیدونم چرا اینقد احساس میکنم گوشام دراز شده....
نمیدونم چرا احساس میکنم آدم نیستم.....
نمیدونم چرا فکر میکنم به باورهام پابند زدن و تو سیاهچال اسارت حبسش کردن....
نمیدونم چرا این مبارک خیمه شب بازی ی ذهنم خفه نمیشه.....
نمیدونم چرا مدت هاست زندگی نمیکنم....ادای زنده ها رو در میارم....
نمیدونم چرا دچار سندرم منگولیسم اعتقادی شدم.....
نمیدونم چرا اونا اونجان.... من اینجام...یا من اونجام ....اونا اینجان.....
نمیدونم چرا نیستم....اما هستم...و هستم.....اما نیستم....
نمیدونم چرا میفهمم....اصلا میفهمم...؟ یا فکر میکنم که میفهمم...شاید اصلا نمیفهمم....
نمیدونم چرا این نه منم نه من منم...این سرم و این بدنم خوبه که من روشن سرم.....
نمیدونم چرا اینا رو اینجا دارم مینویسم...مگر با خودم قرار نذاشته بودم که خفه شم....
نمیدونم چرا تلخ است میوه ی بینایی ...(شریعتی)
نمیدونم چرا میخواهم بمیرم اما سازش را نپذیرم...(شعار)
نمیدونم چرا......
نمیدونم چرا......
نمیدونم چرا......
نمیدونم چرا نمیدونم...!!!!!!!!!!!
