زنده و زندگی

زنده بودن حرکتی ست افقی از گهواره تا گور

و 

زندگی‌ کردن حرکتی ست عمودی از زمین تا آسمان.


زنده بودن، اشتراک ما با گیاه و جانور است؛ اما زندگی کردن، خاص انسانِ آگاه است.

در نگاه اسلامی و عرفانی، زنده بودن صرفاً دم و بازدم و حرکت در زیست‌گاه دنیا نیست؛ حیوان نیز زنده است. اما زندگی کردن یعنی آگاهانه زیستن، هدف‌مند بودن، و سفر از خود به خدا.

 در قرآن، خداوند از کسانی یاد می‌کند که "دل دارند، اما نمی‌فهمند؛ گوش دارند، اما نمی‌شنوند؛ چشم دارند، اما نمی‌بینند" (اعراف: ۱۷۹) و آن‌ها را همچون چارپایان، بلکه گمراه‌تر می‌داند. این یعنی می‌توان زنده بود، اما از حقیقت زندگی بی‌بهره.

در عرفان، زندگی کردن یعنی عبور از پوستِ ظاهر و رسیدن به مغزِ معنا. مولانا می‌گوید:

«ای بسا کس را که جان افزای تست 

زنده‌اند و جانشان در پای تست»

زندگی کردن یعنی دیدنِ خدا در هر چیز، و زنده بودن یعنی فقط عبور از کنار چیزها.

پس زندگی واقعی، وقتی آغاز می‌شود که دل زنده شود، آگاهی زاده شود، و جان آدمی از خواب غفلت برخیزد. تنها آن‌گاه است که زنده بودن، به زندگی بدل می‌شود.

کاری میکنن کارستون

طبق‌ روال پست های صبحگاهی اینستاگرامی ام؛

سلام بر صبح، و سلام بر اهل نماز.

چند ماهی‌ست که در نمازهایم، در همان باء بسم‌الله — اگرچه به استعاره — در آیه‌ی چهارم سوره فاتحه، چیزی درونم می‌لرزد و اگر جرات کنم بگویم، نه تنها روحم، بلکه جسمم نیز به لرزه می‌افتد.

قبلاً با اینکه به معانی آیات توجه داشتم، اما خواندنشان برایم یکنواخت و ریتمیک بود. اما این آیه‌ی چهارم… ماه‌هاست عجیب یقه‌ی روحم را گرفته و رها نمی‌کند. نه‌فقط رها نمی‌کند، بلکه در میلیونیومِ ثانیه، تمام جزء سی‌ام قرآن را برایم تصویرسازی می‌کند.

و این آیه همان"مالکِ یوم‌الدین"یا به لفظی ادبی تر"ملکِ یوم‌الدین" است.یک جمله‌ی ساده و فضایی‌ اما به‌شدت سنگین.
بله… سنگین واژه‌ی دقیق‌تری‌ست. چون این جمله وزن دارد، و من این وزن را با تمام جانم احساس می‌کنم.

راستش، مدت‌هاست دلم می‌خواهد جزء ۳۰ قرآن را برای صدمین‌بار از نو آغاز کنم و باز هم به زبان مادری‌، چنان که گویی دارم نوولی آسمانی از خدایم می‌خوانم.چرا که من عاشق جزء آخر قرآنم، همان جزئی که انگار حسن‌ختامِ داستان زندگی انسان است.

برگ‌های قرآنم در این جزء، طی ۱۴ سال از اشک‌هایم مچاله شده‌اند. و درست همان‌طور که کاغذ مچاله می‌شود، روح من نیز زیر بار این آیات بارها درهم فروریخته.اما با تمام این له‌شدن‌ها،من عاشق رفتن به زیر  آوار آیات الهی م..

پینوشت:
سوره‌های "نبأ"، "یس" و "الرحمن" برایم حال و هوای خاصی دارند که شرحش برای دیگران ممکن نیست.برای هرکدام باید یکی دو ساعت وقت بگذارم. چرا که آن‌قدر حالِ عجیبی به من می‌دهند که فقط من و خدایم از آن باخبریم.گرچه سوره یس در جزء ۲۲ و الرحمن در جزء ۲۷ هستند، اما این سه سوره با من کاری می‌کنند کارستان.

پ.ن: و امرداد آغاز شد…
ماهی که در آن، پا به این عالمِ اسفل گذاردم.