جایی که جان ها جرات تولد دارند

امروز، در گوشه‌ای از خانه‌ام، دو  موجود چشم بسته به دنیا آمدند.

نه با فریاد و نه با هلهله…فقط صدای نرم نفس‌ها و رد لطیف شیر مادرشان، شاهد این تولد بود.

یکی‌شان دختر است و دیگری پسر.هنوز نامی ندارند، اما حضورشان مثل صدای آبیِ شب، آرام و عمیق است.

مادرشان، گربه‌ای بی‌صدا بود که ماه‌ها پیش، در یک غروب بارانیِ زمستان، به خانه‌ی ما پناه آورد.نه در زد، نه خواست. فقط آمد.و من، بی‌آنکه بدانم، خانه شدم برای تنِ خسته‌اش.لانه‌ای ساختم، غذایی دادم و او ماند.

حالا، در دل تابستان ، او نیز "خانه" شد؛خانه‌ای برای دو جان تازه.

می‌گویند گربه‌ها هر جا احساس امنیت کنند، همان‌جا به دنیا می‌آورند.
پس شاید… شاید، من امن بودم.
نه فقط در ظاهر، که در باطن.
شاید خدا خواست یادم بیندازد:
اگر هنوز جان کوچکی، بی‌پناه، تو را برای تولدش انتخاب می‌کند،
یعنی هنوز
تو
پناهی.
یعنی هنوز
تو
رحمی از جنس آرامش خدایی.

 خوش آمدید جان های کوچکِ بی‌نام.

۰۴/۰۵/۰۶

قشنگه.