تاریخی را که در پست پیش در باره اش نوشتم مربوط بود به ایام قمر در عقرب این ماه که سنگینترین و نحس ترین قمر در عقرب امسال محسوب میشود.
سعی کردم کارهایی که در این ایام کراهت دارد را انجام ندهم.حتا از خانه هم بیرون نرفتم و سرم بیشتر به خودم گرم بود.اما به طرز عجیبی از روز جمعه احساس سنگینی وحشتناک و بی دلیلی را در روح و روانم حس میکردم.شب ها را تا صبح نمیتوانستم بخوابم،خیالات و افکار عجیب و غریب و دور از واقعیتی با چاشنی ترس در ذهنم جولان میداد که با هیچ ترفندی نمیتوانستم از آنها رها شوم.
سر نمازها گریه ام میگرفت و گویی روحم در قفس تن گرفتارست و بی تابی میکند و این بیتابی روح حتی جسمم را هم به درد میاورد.نمازهایم که تمام میشد به سجده میرفتم و فقط اشک میریختم.بی دلیل و گاهی با دلیل.
با خدا حرف میزدم و میگفتم که از زمین خسته ام،از خودم خسته ام،از آدم ها خسته ام،اصلا از دنیا و هر چه در آن است خسته ام و احساس میکنم دیگر دوست ندارم در این دنیای ناسوتی باشم،هرچند ساحت ناسوت کشتگاهیست که فصل براشتش ملکوت است و برای بعضی حتا لاهوت،اما من بی اندازه از اینجا خسته ام و اگر وابستگی به خانواده و اشتیاقم به یادگیری نبود نمیدانستم در چه برهوتی گرفتار میشدم؟!!!!
باری....
شبها تا صبح بیدار بودم و بیشتر در گوشی ام به آیات و تفاسیر قران گوش میدادم و اشک میریختم ولی باز آرام نمیشدم تا شنبه ساعت 6 صبح که از شدت سنگینی به دو نفر از آقایانی که در مخاطبین تلفنم هستند و جایگاهی دارند پیام دادم که آیا میتوانند واسطه دیدار من با شخص بزرگی که از ذکر نام و مقام او معذورم شوند؟ نوشتم نیاز دارم ایشان را ببینم و حرف بزنم.نفر اول بیدار بود و فورا جواب داد غروب منتظر خبرم باشید،ممکنه بیان هیئت. بعد پرسید چهشده؟ گفتم چیز خاصی نیست،فقط حس میکنم لازمه با ایشون در موردی صحبت کنم. نوشت پاشید الان بیایید هیئت....خودی ها همه هستند.شاید این محیط آرامتان کند. گفتم چشم.کمی بعد میایم.(الکی)
نیم ساعت بعد نفر دوم پیام داد میتوانم تماس بگیرم؟ نوشتم خودم تماس میگیرم،فقط لطفا زمان مشخصی رو اعلام کنید.نوشت همین الان. زنگ زدم و بعد از حال و احوال از هم که سالهاست هم را ندیدیم پرسید چه شده؟بلکه بتوانم کمک کنم. گفتم فقط مرا به فلان شخص وصل کنید همین. گفت سعی م را میکنم و این مکالمه تا ساعت نزدیک 1 بعد از ظهرادامه پیدا کرد و من از حالات و وقایعی گفتم که به تنهایی از آن ها سر در نمیاورم و نیاز به کمک دارم.
مکالمه ما بی اراده پیش میرفت، از آن نوع حرف هایی که حرف حرف میاورد.مواقعی من یکسره حرف میزدم و او سکوت میکرد به طوری که گاهی فکر میکردم مکالمه مان قطع شده و میپرسیدم هستید؟ و او میگفت: ادامه بدید.چندین بار در اتاق توسط پسر و همسرم باز شد و در آستانه در ایستادند و مرا چپ چپ نگاه کردند که یعنی با که صحبت میکنی و من با دست اشاره میکردم بریدبیرون و آنها هم از ظاهرم میفهمیدند که باید بروند و الا منفجر میشوم سرشان. هر چندمتوجه بودم که هر جفتشان هزار بار از جلوی در اتاقی که در آن بودم عبور میکردند و بعبارتی فالگوش میایستادند و محتوای گفتگو را هم متوجه شدند.
بعد از اتمام مکالمه پسر آمد و پرسید با کی این همه مدت حرف میزدی؟گفتم فلانی. گفت چرا آخه؟ گفتم میشه از من توضیح نخوای.برو به باباتم بگو برین بیرون غذا پیدا کنید بخورید یا خودتون بپزید چون من امروز میخوام تو خودم باشم.و این شد که دیگر دم پر من پیدایشان نشد.چون در چنین حالاتی من حوصله خودم را هم ندارم چه رسد به امر و نهی و غرغر پسر و پدر یا هر بنی بشری.
بعد از مکالمه نماز خواندم و باز تا آیات را میخواندم اشکانم سرازیر میشد.البته نه از آن اشک های دنیوی که باطل الصلاه است.بعد هم خوابیدم و عصر بیدار شدم و همچنان حس کردم حالم سنگین است.شبکه های مجازی،حیاط،گربه های باردارم،کتاب های باز روی میزم ،رسیدگی به آشپزخانه، کل کل با پسر و پدر،هیچکدام آرامم نمیکرد.فقط برمیگشتم به اتاق چهارم خانه که مختص به خلوت من است دراز می کشیدم و گه گاه خوابم میبرد و گاه بیدار با چشمان بسته در درونم سیر میکردم و هر چه دنبال علت این حال میگشتم به بن بست میرسیدم.
تا شد یکشنبه و عاشورا ......
اذان صبح را گفتند..... من بروم نماز بخوانم و برگردم برای ادامه.
.....
خب برگشتم ....
عاشورا روز بشدت سنگینی برایم بود. از اتاق بیرون نیادم و به اهل خانه اعلام کردم حالم خوش نیست بروید پی کارتان.(همسر و پسر عادت کردنده اند به اینگونه احوالم) خوابیدم بیدار شدم خوابیدم بیدارشدم، سر درد وحشتناک امانم را بریده بود. حتا در این 3 روز با مادرم هم صحبت نکردم و صرفا مکاتبه ما خلاصه شد در صبح بخیر مامان قشنگم و شبت بخیر مامان عزیزم.مسکن ها هم سر دردم را تسکین ندادند .تنها خواب بود که دقایقی و ساعتی مرا نجات میداد ولی عصر عاشورا خواب عجیبی دیدم و تحت تاثیر این خواب منگ و گیج بودم و به دنبال تعبیرش در نت میگشتم ولی بیشتر سردرگم میشدم. تا اینکه خسته شدم و آخرین دقایق یکشنبه بالاخره از اتاق خارج شدم و جای مشخص خودم در هال نشستم و تی وی را که از آن 12 روز روی شبکه خبر بود روشن کردم و مواجه شدم با مستندی بنام آسیدمهدی.
و این دقیقا همان چیزی بود که من به آن نیاز داشتم.زندگی یک عارف بالله که دقیقا نقطه عطش من است و همینطور که شرح آسیدمهدی قوام را از زبان دوستان و مریدانش میشنیدم به پهنای صورت اشک میریختم تا حدی که نفسم بالا نمیامد و کبود میشدم تا پدر و پسر از گریه های من بیدار نشوند.راستش گاهی دوست دارم با صدای بلند ضجه بزنم و ناله کنم و اشک بریزم ولی همین قورت دادن بغض و فشار آوردن به سر و گردنم که صدایم درنیاد خودش بیشتر باعث نفس تنگی و حال سنگینم میشود.(یعنی من حتا نمیتوانم راحت با خدا حرف بزنم یا برای گناهانم اشک بریزم و از خدای خودم طلب بخشش کنم)(والله سر به بیابان زدن برای همین مواقع خوب است و ایکاش میشد چنین کاری کنم)
خلاصه کنم....مستند آسیدمهدی تمام شد و من حس کردم به این نوع اشک نیاز داشتم و اینجا بود که حدس زدم گرفتار نحسی و سنگینی این قمر در عقربم و سریع مبلغی به عنوان صدقه کارت به کارت کردم برای شخصی که میدانم نیازمند است.بعد هم اشک هایی که باعث شد برای شخصیت عرفانی آسیدمهدی بریزم و البته اشک هایی برای خود خطاکارم و اشتیاقم برای تعالی روح باعث سبک شدنم شدند و به یکباره آن سر درد و سنگینی روح و روان از وجودم رخت بر بست.تتمه اش هم سر نماز صبحم در دقایقی پیش بود و حالا احساس میکنم خیلی آرام گرفته ام.
این 3 روز یعنی 13 تا 15 قمر در عقرب که بی نهایت سنگین بود مربوط بود به برج عقرب و از 16 تا 18 تیر هم همچنان در صورت فلکی عقرب هستیم. دعا میکنم حال این 3 روز ابتدایی دیگر در من ادامه نداشته باشد(3 روز اول که مصادف بود با تاسوعا و عاشورا بشدت سنگین بود). رفتنم به قم را هم به تعویق میاندازم تا بطور کامل از این روزها و شب های سنگین خارج شویم.
پ ن: چون تصمیم داشتم روی اوضاع این تاریخ دقتی داشته باشم ببینم چه حس خواهم داشت،دوست دارم بدانم دیگران هم سنگینی این سه روز را حس کردند یا خیر! چون میدانم که دوستان نادیده اینجا را میخوانند میخواهم خواهش کنم اگر حس ناخوشایندی در این ایام داشتند برایم تعریف کنند. هرچندبا عرض معذرت تمایلی به باز کردن قسمت نظرات ندارم ولی ممنون میشوم زحمت بکشید از طریق گزینه تماس با من صحبت کنید و حتما نشانی وبلاگتان را برایم بگذارید تا اگر نیاز به گفتگو بود بهتان سر بزنم.
پی نوشت الان آرامم. خدا را شکر.اگر دوست داشتید مستند آسید مهدی را سرچ و تماشا کنید. البته اگر به چنین موضوعاتی علاقه مندید.
بعدا نوشت:بروم قم اولین کاری که انجام خواهم داد رفتن بر سر مزار آسید مهدی در وادی السلام است. من با روح او دوست شدم.
منجم میگه باید از ۴ تا ۹ جولای رو تاریخ های مهم و جدی در نظر گرفت.
میخوام روی همه اتفاقات ریز و درشت این محدوده یعنی از جمعه ۱۳ تیر تا چهارشنبه ۱۸ تیر رو زیر نظر بگیرم ببینم چه احتمالات یا اتقاقاتی که خودشون میدونن ولی به ما نمیگن میخواد به وقوع بپیونده.
پ ن: بقول میرفندرسکی، صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی.
من به هیئت و نجوم یقین دارم.