سلام بر صبح و سلام بر اهل نماز.
ساعات آخرین است که در رحم مادر هستم و تا ۴_۳ ساعت دیگر وارد رحم دنیا می شوم تا این بار روحم رشد و پرورش یابد و آماده شود برای عالم واقعی.
امیدوارم وقتی در عالم بعدی متولد میشوم ناقص الخلقه پا به عرصه ملکوت نگذارم و همانطور که جمسا کامل و بی نقص از مادر متولد شدم ،در تولد روحانی ام هم کامل و بی نقص باشم.
.........
سالی که گذشت، سال ساده ای برایم نبود.سالی بود عجیب که در آن شاهد تغییرات شگرفی در خودم بودم که مهمترینش آشتی و صلح درونی با خودم بود، با خودم و البته با پیرامونم که شامل موارد عدیده ایست که هر کدام نوشته ای جدا میخواهد.فقط میتوانم بگویم سالی بود سخت و پر از تفکر و تعمق در باره خودم و آنچه برون از من است.
سالی که گذشت یکی از مهمترین و سازنده ترین سالهای عمرم بود.شاید بتوانم آن را نوعی بلوغ روحی،روانی،یا دگردیسی روحی اطلاق کنم. و شاید بتوانم بگویم علت اینکه در یک سال گذشته در محاق نوشتن بودم همین پیله ای بود که بدور خود پیچیده بودم تا دوران تغییر را سپری کنم که البته همچنان ادامه دارد.
اما بزرگترین و سخت ترین کاری که توانستم از پسش برآیم بخشیدن خودم و مادرم و به بایگانی سپردن خاطرات تلخ کودکی و نوجوانی و بی مادریم بود. بطوریکه حالا به مادرم حق میدهم که چرا ناسازگار یا تندخو بود و نمیتوانست مادری کند و اصلا حق داشت که برود و باید میرفت ،.حالا میدانم چه بر مادر کم سن و سالم گذشته که بیزار بود از زندگی با پدرم که ترجیح داد سه کودکش که یکی شیرخواره بود را رها کند تا روح و جسمش را از زندان پدر برهاند.مسائلی که آن موقع عقلمان به درکش نمیرسید .
پدر و مادرم هر دو عالی بودند ولی به درد هم نمیخوردند، و عجیب است که مادر بعد از ۴۵ سال جدایی میگوید هنوز پدرم را دوست دارد آنقدر که نتوانست همسر بعدی اش را دوست بدارد و حالا افسوس میخورد که کاش میتوانستم بیشتر صبر و تحمل کنم تا به بلوغ فکری و روحی برسم و زندگی را کنترل کنم.و باز عجبا که پدرم هم تا آخرین روز زندگی اش عاشق مادرم بود و هرگز نتوانست زن دیگری را جایگزین او کند.
خب..... از این داستان که بگذریم امروز ساعت ۹ صبح از جسم مادرم عبور میکنم و زندگی ظاهری من آغاز میشود.
پسرم کیک کوچکی با اعداد سنم خرید و آورد خانه و ما در تماس تصویری با مادرم دور همجمع شدیم و من کلاه بوقی بر سرم گذاشتم و ریسه های پر زرق و برق را دور گردن خودم و پسر و همسر آویختم و همراه مادرم ساعتی را با هم گذراندیم و جلوی دیدگانمادرم هم هدیه تولدم از جانب او را به گردنم آویختم.هر چند هدیه را خودم انتخاب و خریداری کردم ولی وجهش را مادرم از طریق صرافی به کارتم واریز کرده بود و من آن را دو هفته در جعبه نگه داشته بودم تا شب تولدم و مقابل دیدگان مادرم به گردن بیاندازم. و خب هدایای دیگر از اهل بیت هم بود که هر کدام برایم عزیزند.
بگذریم....
فقط پیامی که دیشب در جواب تبریک مادرم نوشتم را اینجا کپی میکنم تا به یادگار بماند.
مامان،ممنون که به من وجود و حیات دادی تا زندگی کنم،خدا رو بشناسم و برم به سمت نور و ابدیت الهی.
ممنون که وجود منو ۹ ماه در درون وجودت پروروندی و حمل و تحمل کردی تا متولد بشم و شیره جانت رو به من نوشاندی و ازم مراقبت کردی.
افتخار میکنم که در جسم تو رشد کردم و خون تو در رگهام جاری بود و هست.خوشحالم که تو مادرمی و از پوست و گوشت و استخوان تو بوجود اومدم و باعث مباهاتمه که وجودم از وجود توست.
منو بابت همه سختی هایی که برات داشتم و دارم به حق مادریت حلال کن و ببخش و دعای خیرت رو بدرقه باقی مانده عمرم کن.
دوستت دارم مامان.
سایه ات بر سرم مستدام.
برات آرزوی صحت و سلامتی و خوشبختی و خوشحالی میکنم و یقین کن تا نفس میکشم کنیز درگاهت خواهم بود.
ان شاء الله به لطف پروردگار در بهشت مجددا کنار هم باشیم و اونجا به اهالی بهشت با افتخار نشونت بدنم و بگم این مامان زیبای منه.مامان زمینی و ابدی من.
❤
امروز روز جهانی عاشقان کتابه.
بخودم و اونهایی که کتب خوب رو خوب میخونن تبریک میگم.
اگه از من بپرسن بهترین کتابی که خوندی کدوم کتابه قطعا میگم:
قرآن.
و بعدش قطعا کتب فلسفی خصوصا اسفار اربعه جناب صدرا(تو ورژن ساده ترش شواهدالربوبیه)و البته اشارات و تنبیهات جناب ابن سینا و بعد حکمه الاشراق جناب سهروردی.
رسالات فلاسفه یونان باستان و فارابی و ابن عربی ووووو کتب کلامی اعم از کلام مسیحی قرون وسطی و کلام اسلامی از معتزله و اشاعره تا تشیع،و ..... بخوام بنویسم بحث عوض میشه.
خلاصه امروز مبارک کسانی که کتاب مفید میخونن.
مثل صحرا