-
گاو در کلاس آموزش هنر
1388/10/09 11:48
هوای خوب مثل زن خوبه همیشه پیش نمی آد وقتی هم بیاد برا همیشه نمی مونه مرد اما قرص تره : اگه بَده بخت اینکه همونطور بمونه بیشتره اگه هم خوبه که خب خوب می مونه ولی زن عوض می شه با بچه سن و سال رژیم غذایی حرف ماه بود و نبود آفتاب یا لحظه های خوش * زن حیاتش به تیمار عاشقانه ی توء در حالی که مرد رو اگه نفرت بدی قوی تر می...
-
۶۷/۱۰/۷
1388/10/07 00:01
اینروز رو یعنی 6 دی از صبح برای خرید لوازم مورد نیازم بیرون از خونه سپری کردم... هوا خوب بود و منم راحت و سبکبال...دغدغه ام فقط خریدن چیزایی بود که خودمم نمیدونستم چی اند...بدونِ اینکه بدونم چی نیاز دارم فقط تو خیابونا راه میرفتم تا شاید لوازم مورد نیاز خودشون خودشونو بهم نشون بدن. از عصر هم آق بابا با من همراه شد و...
-
پر از خالی
1388/10/03 05:38
سفر چقدر آدم و پر و خالی میکنه... هم پر شدم هم خالی.
-
توارث
1388/10/02 00:13
این که چطور شاعر شدم خود رازی ست ! راستی این همه استعداد را از کجا آوردی ؟ می گویم : من دو عمو داشتم , ابی و اسی یکی شان الکن بود , یکی شان احمق .
-
بند
1388/10/01 16:28
این روزها از هر چه بند بیزارم...ازقیدوبند...ازکمربند...ازبندهای خیاطی که دستهای مادرم را می برند...ازسینه بندم که جای بندش روی شانه ام مانده است...ازدوستهای نیم بند...ازبند...ازقید...ازپند...شانه ای می خواهم ...شانه ای...کاشانه ای...
-
شوهرم...
1388/10/01 11:33
شوهرم با لباسهایش غیب شده...فقط دو جوراب به جا گذاشته و شانه ای که پشت تخت افتاده. باید جوراب های خوشگلش را نشانتان دهم...و این موی سفید سفت که لای دندانه های شانه گیر کرده.جوراب ها در کیسه ی زباله می اندازم. شانه را نگه می دارم و استفاده می کنم.فقط تخت است که غریب افتاده و نمیشود بی خیالش بود.
-
تمدید
1388/10/01 00:54
تمدید کاش می شد عشق را تهدید کرد لحظه های عشق را تمدید کرد در هوای عاشقی بود و نبود گر چه عاشق بود ولی تنها نبود مهربانی را همیشه می سرود از تو و از سادگی ها می سرود رقص هر حس لا به لای شعر بود عاشق و بی ادعا پر شور بود در نوای عاشقی دل را گشود سوی معشوق یک نوای دل گشود
-
یلدا مبارک
1388/09/30 16:59
و خدا شب را آفرید و ستارگان را و آنگاه طولانی ترین شب را به عاشقان هدیه داد. شب یلدای خوبی داشته باشید.
-
خلوت با خودم
1388/09/29 23:28
مدتی بود که نیاز به یه گریز داشتم تا دوباره به خودم بیام ...و از خوش شانسیم این خلوت برام پیش اومد. 10 روز رو خارج از روال معمول زندگیم گذروندم.اتفاقات جالبی برام افتاد...آدمای تازه ای رو دیدم... مطالب جدیدی شنیدم . یاد گرفتم...این چند روز که 5 روز آخرش منتهی به سفر شد با دخترم بودم و بهم خیلی نزدیکتر شدیم....البته...
-
برای یک مرد
1388/09/25 01:01
مرز در عقل و جنون باریـــک است کفر و ایمان چه به هم نزدیک است عشق هم در دل ما سردرگم مثل ویرانی و بهت مــــــردم گیسویت تعزیتی از رویـا شب طولانی خون تا فردا خون چرا در رگ من زنـجیر است زخم من تشنه تر از شمشیر است مستم از جام تهی حیرانی باده نوشیده شده پنهانــــی عشق تو پشت جنون محو شـده هوشیاری است مگو سهو شده من و...
-
شب دهم
1388/09/24 23:08
مرز در عقل و جنون باریـــک است کفر و ایمان چه به هم نزدیک است عشق هم در دل ما سردرگم مثل ویرانی و بهت مــــــردم گیسویت تعزیتی از رویـا شب طولانی خون تا فردا خون چرا در رگ من زنـجیر است زخم من تشنه تر از شمشیر است مستم از جام تهی حیرانی باده نوشیده شده پنهانــــی عشق تو پشت جنون محو شـده هوشیاری است مگو سهو شده من و...
-
باقری
1388/09/24 23:06
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی عدم چشم تو را هیچ از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن بُد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که...
-
غم پنهان
1388/09/22 16:33
دیشب در آینه به صورت ساده و بی آلایشم خیره شدم , هر چه گشتم , هیچ نیافتم ,نه خستگی ,نه بیزاری ,نه حتی یک تکه کوچک از چروک غم . هر چه بود ,هر چه یافتم ,خنده بود , امید بود , اشتیاق بود , برگشتم , رفتم و ندیدم , که در پس آن تکه ای سکوت , لا به لای موهای مواجم , در رنگ خرمایی آن , پنهان شده بود.
-
خفقان
1388/09/22 11:31
کاش می شد روزی انگشت بلند بی طاقتیم را فرو برم در گلوی خفقان و سکوت را بالا بیاورم.
-
نور صدا حرکت
1388/09/22 11:26
نور... رفت! صدا... رفت! تصویر... رفت! ســه دو یک! حرکت!!! . . . دیگر چه مانده است از من برای حرکت؟ . . . کات! از نو...
-
حیران
1388/09/21 13:44
نمیدانم... اگر عبور کنم , وارد شده ام یا خارج ! نمیدانم...اگر گام بردارم , دور شده ام یا نزدیک ! ایستاده ام حیران...! نمیدانم...بخندم یا گریه کنم!
-
عاقل و دیوانه
1388/09/19 16:18
عاقلی، دیوانهای را داد پند کز چه بر خود میپسندی این گزندمیزنند اوباش کویت سنگها میدوانندت ز پی فرسنگهاکودکان، پیراهنت را میدرند رهروان، کفش و کلاهت میبرند یاوه میگوئی، چه میگوئی سخن کینه میجوئی، چو میبندی دهن گر بخندی، ور بگریی زار زار بر تو میخندند اهل روزگارنان فرستادیم بهرت وقت شب نان نخوردی، خاک خوردی، ای عجب...
-
بدون شرح...
1388/09/19 14:16
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد . یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای . یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت . یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد . یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند . یک پزشک برای او دو قرص آسپرین...
-
یه خلوت دنج
1388/09/18 18:11
امروز طول آماده کردن ناهارم رو تو آشپزخونه سپری کردم و یه جورایی برای خودم یه مهمونی آروم برگزار کردم.خوبی آشپزخونه ی من اینه که یه پنجره ی بزرگ رو به کوچه ی اصلی داره ...و همین پنجره دریچه ی ارتباطی من و دنیای بیرونِ...و گاهی هم خلوتگاه من ِ...میز و صندلی آشپزخونه رو که زمانی وسط بود بردم کنار همین پنجره تا لحظه های...
-
تفریح تازه
1388/09/18 00:40
دیشب تفریح تازه ای اختراع کردم , و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند , بر در ِ خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح ِ تازه ی من با هم جنگیدند , یکی فریاد می زد که ; این گناه است ; دیگری می گفت ; عین تقوی ست .;
-
من نمی دانم....
1388/09/17 08:21
نمیدونم چرا دارم تریبون خودمون رو نگاه میکنم.... نمیدونم چرا باید اینجا دنبالش بگردم.... نمیدونم چرا خودم رو احمق احساس میکنم.... نمیدونم چرا این حماقت رو دارم ادامه میدم..... نمیدونم چرا اینقد احساس میکنم گوشام دراز شده.... نمیدونم چرا احساس میکنم آدم نیستم..... نمیدونم چرا فکر میکنم به باورهام پابند زدن و تو سیاهچال...
-
از کتاب مرد معلق نوشته سال بلو :
1388/09/16 16:39
جهان واقعی جهان هنر و اندیشه ست.فقط یک نوع کار با ارزش وجود دارد ان هم تخیل ست.احساس میکنم نوعی نارنجک انسانی هستم که ضامن اش کشیده شده است د رحال انفجارم و پیوسته زمان ان را پیش بینی میکنم زندگی مستمر به معنای انتظار است مرگ لغو انتخاب است هر چه انتخاب محدودتر شود به مرگ نزدیک تر می شویم بزرگترین بی رحمی کاستن از...
-
این یک فریاد ست.
1388/09/15 17:41
نمیتونی تصور کنی وقتی چند تا مرد دوره ام میکنن تا تملکشون رو بهم ثابت کنن چه حال مزخرفی بهم دست میده....3 روزه که مبتلا به همون حال مزخرفه شدم... چون پدرم...برادرم....همسرم...پسرم......دوره ام کردن...و برای تصاحب من گاهی واسه هم دندون نشون میدن....گاهی هم دست به یکی میکنن و مادر نداشته ام رو میارن جلوی چشام....میخوام...
-
...!؟
1388/09/15 16:48
من شب ها با فکر تو میخوابم... تو شب ها با که میخوابی...؟
-
خووووبه
1388/09/14 20:06
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟ چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب
-
هیس
1388/09/14 17:21
تَصَدُقَت عزیز , هیسسسسس...!
-
مگس
1388/09/14 13:46
جایِ دیگر آواز بخوان, و خلوتِ مرا در هم مریز , جناب مگس !
-
تهوع...
1388/09/14 00:25
حالم خوب نیست این روزا مدام حالت تهوع دارم.... انگشت اشاره و وسطمو فرو کردم توی حلقوم ذهنم و از ته دل عووووووووووق زدم تموم گذشته مو بالا آوردم... . . . آخیش........ راحت شدم!!!
-
مقصد...
1388/09/12 18:25
مقصد بهشت بود.... ولی انگار راهش از جهنم میگذرد !
-
روزمرگی...
1388/09/11 23:07
بر صندلی موریانه زده ی زندگی نشسته ام و حساب میکنم..... 8 ساعت خندیده ام... 8 ساعت گریسته ام.... و 8 ساعت خوابیده ام!! و روی تاریخ عمر امروز را خط می زنم.