یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد

در حال خلاصه نویسی صفحاتی از فصوص الحکم ابن عربی،دلم به سوی گذشته ی زیبا پرواز کرد.به دوران قبل از پنجاه و هفت.به مدارسی که میرفتیم،به یونیفرم های قشنگ و شکیلی که داشتیم،به جوراب های سفیدمان که با روبان های سفید بسته شده به موشی ها یا دمب اسبی هامان ست بود.به مدادهای سه رنگی که نشان از پرچم ایران بود و سوسمار نشان های قرمزی که از تف هایمان در امان نمیماندند و زبان و لبانمان را سرخ میکرد و چه مزه گسی هم داشتند.از قلم فرانسه هایی که زنگ خط مجبور بودیم با آن تمرین خوش نویسی کنیم و چه عذاب الیمی بود برایمان، از آن الیم تر نشت جوهر و مرکب به کیف و کتاب هامان و یا حتا جیب یونیفر هامان بود که وامصیبتایی بود برای همه.از زنگ ورزش،زنگ موسیقی و دفتر نت،زنگ خیاطی و گلدوزی با آن دفترچه های چیت سفید جلد شده و نخ های رنگی گلدوزی که مامان هامان برایمان درست کرده بودند چه بنویسم که قلبم به در میاید. از بوی نارنگی و خیار بگویم یا نگویم؟! کافی بود نفر اول نارنگی اش  را پوست کند یا خیارش را گاز بزند،بوی لذیذ میوه تازه کل کلاس و راهرو وراه پله ها را برمیداشت و چقدر لطیف بود تاخت زدن نیمی از خوراکی هایمان با هم.از توصیف پیراشکی های خامه دار باید بگذرم.زیرا خامه ی بی رنگ و رویه ی نانی آن بشدت چرب و روغنی بود تا حدی که حتا از بوی آن حالم بهم میخورد و تاب دیدن خوردنش توسط همکلاسی ها و هم مدرسه های داخل حیاط را نداشتم.(هنوز هم بیزارم از پیراشکی)

گفتم حیاط...واااای .چقدر خانم و آقا دو به دو سه به سه مرتب و تغذیه خوران قدم و گپ میزدیم.راستش حرف ها به یادم نمانده ولی یک موضوع را بخوبی بیاد دارم و آن موخوره بود که ورد زبان دختران بود و من ساده فکر میکردم موخوره جانوریست که موهایمان را میخورد.طبق روال مدارس خانم ناظم هم با ما دور حیاط راه میرفت و تک به تک بچه ها را زیر نظر داشت یا گاهی وسط حیاط صندلی میگذاشت و مینشست به تماشا،خصوصا زنگ تفریح قبل از زنگ آخر که نیم ساعت بود و میبایست چیزی شکم پرکن میخوردیم اما در آن ساعت عشقمان زو بازی بود که همیشه پسرها برنده این بازی تنفسی و قدرتی بودند.

این روزها عجیب دلتنگ گذشته ام.دلتنگ پدرم.دلتنگ خانه بزرگمان مان در خیابان جلفا با آن حوض و درخت گیلاس و شاه توت و سیبش.و باغچه ای که پدرم مقید بود همیشه در آن بنفشه بکارد.

حالم حال جالبی نیست.از خبرهایی خشن و کثیفی که میخوانم و میشنوم،ازاین همه کینه و نفرتی که همه جا را فرا گرفته بیزارم.از واژه جنگ، مبارزه، مرگ،کشورهای پر آشوب که آبشخورشان سرزمین من است بیزارم.از اینکه زندگی نکردیم و نمیکنیم ،از اینکه آرزوهایمان با ما به گور خواهند آمد،از اینکه حسرت یک جامعه موقر و آرام و امن به دلمان ماند،از این همه گستاخی و نفاق و هزارچهرگی حالم بد است،بد.

* نمیخواهم  پیر شوم و نسیان آیدتا این خاطرات عزیز را فراموش کنم.


به یاد محبوبم

یکی دو روز است که یاد مرد محبوبم در ذهن جولان می دهد و او را بخوبی در روح و روانم حس میکنم.نیز پنهان نمیکنم که از فراق او غمگینم و گاهی بی اختیار چند قطره اشک از چشمانم سرازیر می شود و آهی از اعماق قلبم برمی خیزد.

کاش قدرت داشتم زمان را به عقب برم تا همه چیز از آنجا و با او ادامه یابد.کاش می توانستم  در زمان سفر کرده چشم باز کنم و او را بارها و بارها نظاره کنم. اصلا کاش قدرتی داشتم تا او را زنده کنم و بگویم برخیز و به زندگی ادامه بده،تو لایق صدها سال زنده بودنی.

اما افسوس که از او فقط تصویری به جا مانده و چشمان نمناک من که مدت ها خیره میشود بر اجزای چهره نجیب و مهربانش.