دیشب...

دیشب در فرودگاه کلی بد ذات شدم.نشسته بودم و مردم را نگاه میکردم.از این همه تنوع شخصیت مبهوت بودم.بعضی ها انگار امده بودند عروسی...دقیقا با همان لباس ها....بعضی ها انگار امده بودند روی استیج فشن...دقیقا با همان نوع گام برداشتن ها..بعضی ها انگار امده بودن پارک....دقیقا با همون بند و بساط ها ....بچه هاشان هم دهان پله برقی را سرویس کرد....بعضی ها هم با اسکیت هی روی اعصاب آدم سر میخوردند...بعضی ها هم انگار امده بودم سر کوچه زباله بگذارند.....دقیقا با همون پوزیشن....بعضی ها  هم امده بودن باشگاه ورزشی ...دقیقا با همون فرم باشگاهی...اما من فقط و فقط در کف پاشنه های هم جنسان عزیزم بودم.معلوم بود با هر قدمی که  برمیدارند انگار یک ضربه تازیانه به کمرشان می خورد.....چشمان باز مانده بود و باور نمیکردم این موجودات نحیف و بعضا قلچماق بتوانند تعادلشان را روی این ارتفاع شیب دار حفظ کنند.یا اینکه این موجودات عزیز چطور میتوانند موهایشان روا به زور و ضربِ 7-8 مرحله دکلره کردن و رنگ ساژ کردن چیزی شبیه به رنگ ِبلوند در بیاورند.....(عمرا بتوانند)ما خودمان را هم بکشیم نمیتوانیم اروپایی شویم حتی در حد شباهت.کاش کمی عقل هامان خوب کار میکرد تا راه شبیه شدن به اون ها را پیدا کنیم .!نه فقط از طریق ِبور کردن موهامان و گذاشتن لنز به چشمامان.کاش می فهمیدیم ......خیلی چیزارو.......

-------------

این را نیز فهمیدم که هر کس بخواهد هنرپیشه ها و خواننده ها و مجری ها را ببیند باید برود  در بست بنشیند فرودگاه امام...باور کنید سر یک هفته همشان رو خواهید دید...حال چه مسافر باشند چه مستقبل.دیشب من چند تاشان رادیدم.2تا شان که زن و شوهر بودند بیشتر منو به حیرت انداختند....چون آقا شدیدا شخصیت مذهبی در تی وی دارند.خانم هم که همیشه با چهره پوشیده نمایان میشده دیشب موهایش را افشان کرده بود و با یک بلوز مردانه ی کوتاه که فکر کنم مال آقایش  بود امده بودند استقبال.البته تا اینجایش که طبیعی و عادی بود.اما چیزی که بیشتر باعث جلب نگاه ها میشد این بود که خانم بازیگر اصلا دوست نداشتن دکمه های ان بلوز را ببندند و انگار تعمداُ میخواستند ان پوشیدگی اجباری سر صحنه هاشان را اینجا جبران کنند.من که دقیقا رنگ وسایز لباس زیر خانم هنرپیشه را متوجه شدم.....

------------------------

من به این نتیجه رسیدم که این بعضا بت ها را باید در احوالات طبیعی شان دید و باور دارم که این بتهای تصویری با دیده شدن متلاشی میشوند.

و اینکه فرودگاه ها دقیقا کلاس روانشناسی ست.

----------------------------

خلاصه ی کلام....من امروز نابودم......

.......................................................


باز من میمونم

هنوز خستگی دیروز از تنم در نیومده.خیلی گیج و خواب آلودم.از وقتی بیدار شدم دارم کار خونه انجام میدم.خب تعطیلات منم یه جورایی تموم شد و باید برگردم به روال عادی زندگیم. 
امشب باید برم فرودگاه امام دنبال آق بابا.سارا 1 ساعت دیگه میره تهران(خوابگاهش) و دارا هم میگه فردا صبح میرم .چون کلاسش ظهر شروع میشه.
بازم من می مونم و یه آق بابای نصفه نیمه لا و گربه هام.

====================================================

چند روزِ که هوس کردم برم بلاگفا.نمی دونم چرا ...!

از طرفی بد جوری به آرامش اینجا عادت کردم.میترسم برم اون طرف بعد پشیمون بشم.

میترسم برم اون طرف مثل وبلاگ اولم دچار شلوغی بشم و کلافگی.

سخت دچار تردیدم.