قابلمه ی رویی (روهی)

میخواهم غذا بپزم ...آق بابا در آشپزخونه ست.....بسته ی گوشتی را که گذاشته بودم یخش باز شود میبیند و باز شروع میکند به دخالت در کارهای روزانه ی من.

میگوید گوشت کم بذار..برنج فقط 3 قاشق....و و و

من هم مثل بز سرم را تکان میدهم که یعنی باشد.....

اما به خدا با ان سایزی که او سفارش میدهد نمیتوانم غذا بپزم..........

در این مدت که بچه ها رفته اند مصرف مواد غذایی مان خیلی پایین آمده ست.

با مقدار کم غذا درون قابلمه ته میگیرد و می سوزد...برای همین این اواخر کلی غذا  

سوزاندم و قابلمه داغان کرده ام.....

اینطور مواقع قابلمه را جای امنی پنهان می کنم و بعد یک غدای سمبلی..........

زیر ظرفشویی هم پنهان نمی کنم چون اولین جائی که سرک میکشد انجاست.....

دیروز هم پرکارترین روز سوزاندنم بود....

غذا را در 4 مرحله جزغاله کردم و خیلی طبیعی نیمرو گذاشتم جلوی آق بابا.........

اصلا هم بوی سوختن غذا در خانه مان به مشام نمی رسید....

در این بین دلم فقط برای قابلمه هایم میسوزد که لت و پار میشن.

اما به یک نتیجه هم رسیدم... اینکه برای ما زن ها یا ببخشید شخص خود ِمن قابلمه ی 

هوشمند فلان مارک  و این سوسول بازی ها مناسب نیست......

میخواهم بروم از ان قابلمه های رویی(روهی) تو سایز سیسمونی بخرم.... 

بله این برای من مناسب ترست.

اسمال

دارا سال دوم دبیرستان عضو تیمِ رباتیک شهر بود و به کلاسهای پژوهش سرا ی آموزش و پرورش می رفت.در حین مکالمه با دوستان هم گروهش خیلی می شنیدم که اسمال امد....اسمال رفت...اسمال ...اسمال....

چند بار هم که smsهایش را چک میکردم دیدم که راجع به قرار مدار با اسمال در فلان ساعت و سر فلان خیابون  بودست.

خیلی ترس برم داشته بود و در دل می گفتم دیدی بچه ام از دست رفت....هر چه ریسیده بودم این اسمال پنبه کرد......دیگر کارم شده بود فال گوش ایستادن و کنترل گوشی پسرم.....تا اینکه یک روز زنگ خانه را زدند و دارا رفت جلو در و نیامد.......

بعد از چند دقیقه نگرانی رفتم پشت پنجره ایستادم و تا آخرش مشغولِ تماشای ان دو تا شدم که دارند به هم جزوه میدهند  و cd میگیرند.......دارا که امد داخل گفتم این پسر کی بود؟ گفت مربی رباتیک مان .دانشجوی سال دوم فلان رشته اس....گفتم اسمش چیست ؟ چرا تا به حال از اوحرف نزده ای؟

میگوید اسمال ست دیگر.....میگویم کی.......؟میگوید فامیلش اسماعیل پور ست ولی ما به او میگوییم اسمال.......

یک پسر بچه با قد 150 و وزد 40 کیلو.........

اصلا این نمی تواند ان اسمال ذهن من باشد...

اسمال ذهن من این بود: یک آدم 120 کیلویی با قد 180....گردن کلفت و سیبیل از بنا گوش در رفته....قیافه خلاف و خط خطی با موهای فرفری بلند و ابروهای آویزون .....که مثل بختک اقتاده روی پسر ساده و چشم و گوش بسته ی من.!