عذاب وجدان دارم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بالاخره آمد...

بالاخره بعد از ماه ها آمد. وقتی درون دستانم گرفتمش لرزه ای به جان و تنم افتاد . اما کمی که گذشت از آن خوشم آمد و خوشحال شدم از رسیدنش. چند ماهی بود که داشتم برای به دست آوردنش با خودم کلنجار می رفتم و بالاخره یک روز تصمیمم را گرفتم و خودم را تقدیمش کردم. همیشه از آن می ترسیدم اما از حالا به بعد با هم دوست هستیم و شدیم 2یار جدا نشدنی با یک راز بین من و او . فکرش را بکن وقتش که برسد همه شوکه خواهند شد.اما بگذار بشوند .اینطور زیباتر است. اینکه در آن زمان هم این منم که تصمیم میگیرم ... برای خودم ...حتی با آن حال. باور کن فقط به خاطر تو بود که این عمل از من سر زد .اجازه بده آن دم آخر هم کاری برایت انجام دهم. زیرا من هر گونه به تو تعلق دارم و این تو عزیزم هستی که برایم تصمیم می گیری و من لذت می برم از این توجهی که به من داری. از حالا  تا آن روز که اجازه بدهی از آن نگهداری میکنم. کارت اهدای اعضاء بدنم را می گویم.