چند ساعت پیش همراه بغض و اشک بر سر مادرم فریاد زدم چرا مرا به دنیا آوردی؟چرا مرا سر به نیست نکردی؟ و هق هق گریستم و ارسال را لمس کردم.
نمیدانم چطور آن جملات گزنده از دهانم خارج شد،ولی میدانم علتش چه و که بود.
انتقام چنینجملاتی را که قلب مادرم را سوزاند از باعث و بانی اش میگیرم.
یکی از دقایق دل انگیز پاییز و زمستان زمانیست که مشغول مالیدن کرم نرم کننده به دست و صورت خود هستی و بوی مطبوع آن مشامت را پر میکند.و اما اوج لذت ثانیه های آخر است که دستانت را مقابل بینی میگیری، چشمانت را می بندی و با ولع آخرین دم معطر را به عمق درونت میکشی.
چنین ساده میشود حظ وافر برد.