دردِ سرم هنوز خوب نشده است و به طرز وحشیانه ای دارد درون سرم جولان میدهد....من هم که عادت دارم...پس برای چه نق میزنم...دهنت را ببند و تحمل کن تازیانه های حماقتت را .!
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است * آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
........................................................................................................................
مدتی ی وضعیت ذهنیم یه کم آشفته شده و بعضی ها هم متوجه شدین...اما میخوام بگم حالم خوبه و خوبتر هم میشم.
--------------------------
صبح رفتم بالا...(بالا یعنی بیرون از شهر...لای کوهها...یه ده که هیچکس توش زندگی نمیکنه جز چند تا باغبون).....اگه بتونم برای چند روز از این همه غل و زنجیر وابستگی خودم رو رها کنم میرم میمونم اونجا....چون بهش خیلی احتیاج دارم...دلم تنگه برای اون تنهایی....برای اون پاکی..برای اون خاک....برای اون دود هیزم....صدای قارقار کلاغ ها.....صدای عوعوی سگ ها....صدای اون خروس بی محلی که دائم داره میخونه...و چقدر هم رو نت میخونه.....برای اون نسیم سوز دار که بخوره رو گونه هام و سرخش کنه...برای صدای سپیدار وقتی توش باد جمع میشه.....دلم حتی برای تنهایی خودم هم تنگ شده....تنهایی ای که به هیچکس و هیچ چیز فکر نکنم و خودم رو غرق کنم تو این خلسه ی روحانی.
رفتم بالا و 2 ساعتی بالا بودم...چشمام چه زیبایی هایی رو که ندید...درختانی با رنگهای پاییزی....یه کمی سبز...زرد...نارنجی...قهوه ای...قرمز...درخت هایی که دارن بارشون رو زمین میذارن و غزل خداحافظی رو میخونن....
میدونین قشنگترین درخت کدومه....؟
درخت گردو.....این درخت تو هر موقعیتش زیباست ...حتی وقتی لخت و عریان میشه....
کلاغ ها هم عاشقش اند.....مثل پروانه دورش میگردن....به این نیت که اون لا به لاها گردوی پنهانی رو از زیر برگها بیرون بکشن....و میکشیدند....تو نوک هر کدوم یه گردو بود که فاتحانه حملش میکردن....
کاش من جای اونا بودم.....به خدا بهترین دنیا رو دارن....آزاد و رها....بی قید و بند....و آسمانی.
**********
گاهی از خودم خیلی دلگیرم....از اینکه هنوز دچار حماقت میشم.....گاهی باور نمیکنم این منم....اما وقتی یه کشیده میخوره تو صورتم...تازه عقلم میاد سر جاش.
گاهی کشیده که چه عرض کنم نیاز به پس گردنی مشدی دارم....
گاهی رهگذرها برای آدم نقش یه معلم رو دارن ....تو یه لحظه درسشون رو میدن و رد میشن....بدون پس دادن.
گاهی از خودم بیزارم گاهی از آدما منزجر.......گاهی دوسشون دارم ...گاهی متنفر.
این ریخت و قیافه ی آدما نیست که باعث میشه دوسشون داشته باشم یا ازشون بیزار باشم...این روح و ذهن اونهاست که من رو یا جذب میکنه ...یا دفع.
********
سن خودم رو خیلی دوست دارم....خیلی باهاش (به قول جوونا) حال میکنم.
دیدگاهم به هیچ چیز سطحی نیست...عمیقِ عمیقم....
زاویه دیدم متفاوته....خوب میبینم.....کاستی ها برام رنگی ندارن....
با روحم زندگی میکنم ....و با روحم هم لذت میبرم.....
میدونم با این روح لطمه زیاد میخورم...اما روحه دیگه چیکارش میشه کرد....
با همین روحم عاشق همه چی هستم ...و عاشقا باید درد بکشن ...وگرنه عاشق نیستن.
تمام.