چند ماهی بود که تصمیم داشتم برم انجمن خوشنویسان پیش استادم برای ادامه ی خوشنویسیم...اما نمیشد.
2 هفته ای هم خودم تو خونه کار کردم اما بازم نمیشد.
اصولا کارای هنری طوری ی که حتما باید با یه استاد کار کنی...و من بدون دلگرمی استادم نمیتونستم با اشتیاق چیزی بنویسم.
امروز بعد از کلی سلام و صلوات رفتم انجمن خوشنویسان و یه راست رفتم به دفتر....
پسرهای جوون همه جا رو قرق کرده بودن....
من: استاد الف اومدن؟
اون :بله.تو اتاقشون هستن.
من:استاد شکسته(خط شکسته) کجاست؟
اون:رفت بیرون 1 ساعت دیگه میاد. دقیقا با کدوم کار دارین؟
من:با شکسته بیشتر کار دارم.
اون: میخنده....بشین میاد.
شاگرد الف بودی؟(استاد الف یکی از بزرگترین اساتید و خوشنویس ایرانه.)
من: آره...ولی 12 سال پیش...حالا میخوام شکسته رو ادامه بدم.حوصله ی نستعلیق رو ندارم.
اون: الف میدونه؟
من: نه...اگه بدونه نمیذاره پیش کس دیگه ای برم.
اون: نه بابا...کاری نداره...اون خودش شکسته ها رو میفرسته پیش ح.
من:اما اگه بفهمه من اومدم عمرا بذاره برم پیش غیر خودش.
*********
10 بار لای در اتاقش ایستادم که برم خودم رو نشون بدم ...اما نمیتونستم.
12 سال بود که به پیغام هاش و دعوت هاش اعتنا نمیکردم....به جورایی بی محلی...برو گمشویی....بهترین شاگردش بودم و بهم امید بسته بود...اما من یه دفعه زدم زیر همه چی....
چون....!!!؟؟؟؟
چون داره!!!!!!!!
*********
داشتم از لای در همون اتاقی که خودم توش شاگردی کردم رو نگاه میکردم که نامرد با حس تله پاتی منو گرفت...برگشت و رو هم میخکوب شدیم.
در حضور اون همه شاگرد به اسم صدام کرد....منم سر به زیر و آروم رفتم جلو....
پاشد و زل زد تو چشمام....به خدا چشماش نمناک بود....با لبخندی که از اعماق وجودش بود بهم خوش آمد گفت.....
دست و پام حسابی میلرزید....گمون کنم اونم همینطور..
استادی که به روی کسی نه نگاه میکنه و نه میخنده....جلوی همه شروع کرد به گلایه از من.....
من هم قطره قطره ...ذره ذره در شُُُُرُف ذوب بودم...
بعد از پرس و جو از همسران و بچه هامون گفت بشین تا کارم تموم بشه....منم مثل اون موقع ها که یه زن 29-28 ساله محجوب و آروم بودم نشستم رو ی همون صندلی ها....
مطمئنم که بقیه هنر جوها رو سمبل کرد چون یک ربع بعد همه رو انداخت بیرون و از من خواست بیام بنشینم روی صندلی کناریش.
وای خدای من.....شروع کرد...باز با زبان شعر از من گله کرد...ابراز محبت کرد....و من که حالا خیلی پر رو شدم شروع کردم به زبون ریختن براش....
*********
سریع دست انداخت تو کیفش و برام قشنگترین کاغذ ابر و بادش رو که مثل همیشه خودش میسازه رو در آورد و برام یه جمله نوشت.....
آه...شکسته تر مخواه...آئینه ی شکسته را.
یه دونه از همون کاغذ ها رو هم به خودم داد و گفت برای هفته ی دیگه برام بنویس....
بهش گفتم میخوام شکسته کار کنم و بهم گفتن که استاد شکسته آقای ح هست ...گفتم تا اینجا اومدم شما رو هم ببینم بعد برم.
******
خیلی رفت تو هم.....
گفت نمیذارم پیش کسی بری....درسته که من مسئولیت شکسته رو به ح دادم اما اجازه نمیدم پیش کسی غیر از من بری....
گفتم چشم....ولی آخه سرتون خیلی شلوغه...و درست نیست که برای من نظم کارتون رو بهم بزنید....
گفت....تو تویی....تو مثل همه نیستی...وقتی به تو چیزی یاد میدم خودم دارم یاد میگیرم....شور و حرارت تو به من انرژی میده....و من این انرژی رو با کسی تقسیم نمیکنم.
*******
گفت قلم داری؟ گفتم نه....جنس خوب ندارم....بازم دست انداخت تو کیفش و یکی از قلم های گرونش رو تراش زد و پرداخت کرد و داد دستم....
و گفت...
تو آسمون ها دارم پرواز میکنم...خوشحالم که اومدی....هفته ی دیگه و هر هفته منتظرت هستم....
*****
موقع اومدن بیرون همون آقای مسئول ثبت نام پرسید چی شد؟
گفتم: من که گفتم اون اگه بدونه من اومدم نمیذاره پیش کسی دیگه کار کنم....
*****************************************************
توضیحات:
زدم زیر همه چی....چون....!!!؟؟؟؟
چون باید بچه هامو بزرگ میکردم...و هیچ چیز به اندازه اونها برام ارزشمند نبود...چون باید 2 تا انسان رو میساختم...2 تا مغز....2 تا روح...2 تا جسم...وتحت هیچ عنوان نمیخواستم کسی...چیزی...جایی...جایگاهی...و....من رو از انجام رسالتم باز داره یا این روند رو برام کند کنه.
برای من شنیدن اینکه این زن مادر 2 نخبه اس خوش آیند تره تا اینکه بشنوم که این زن درجه ی فوق ممتاز خوششنویسی داره یا...هنر دیگه ای که دارم.
زیرا معتقدم خوشنویس زیاد داریم...هنر مند زیاد داریم....اما...
اما هنرمندانه تر از عشق مادری ...هنر دیگه ای میشه سراغ داشت؟
من ترجیح دادم مادری ممتاز باشم تا هنرمندی ممتاز...
همین.
