ماجرای خانواده ف

ما یه همسایه داریم که آخر معرکه اند....خانواده ی ف.......شامل پدر ...مادر...4 دختر که کوچکترینشون 19 سالشه....حالا اگه اختلاف سنی دخترا 2-3 سال باشه محاسبه کنید سن اونها رو.

خانه ی اینها درست روبروی خانه ی  ماست و هر شب که آقای محترم به منزل تشریف میارن نمایش اهالی کوچه هم آغاز میشه و در این بین خانم دکتر یعنی بنده هم وارد این سناریو شده و پلاتو هایی رو اجرا میکنم.

این شب ها کوچه ی ما بسی دیدنی ست...         چون ما یعنی اونها و من سر برهنه ... پابرهنه... و با لباس برازنده ی منزل وسط سن که همان کوچه باشه در حال ایفای نقش هامون هستیم.

گاهی این پلاتوها توی پرده ی اول یعنی تو خونه ی اونهاست....گاهی تو پرده ی دوم یعنی تو حیاط ماست...پرده ی اصلی هم که قابل رویت برای همگانه....از رفتگر شریف محله مون گرفته تا رهگذران و موتور سواران و ماشین سواران و پیاده ها.....پشت بومی ها و پشت پنجره ای ها و پشت دری ها.

حدودای ساعت 9-10 با کوبیده شدن درب منزل با لباس منزل که دیگه حکم لباس خاص مثل سوپر من ....بت من....اسپایدر من....رو داره باید بپرم بیرون و 6 نفر رو از هم جدا کنم.

در این بین خودم هم از چک و لگد و توسری و روسری و پس گردنی و ایضا فحش خوار و مادر بی نصیب نمیمونم.

این آقای ف که قد و هیکلش خیلی ورزیده ست....1 گرم زبون نداره و خاک تو سر آی میخوره....آی میخوره....و من با تمام فیمینیست بودنم دلم برای این بابا کباب میشه و یه جورایی هوای اونو دارم که لااقل کتک کمتری میل کنه.

خانم هم آنچنان جیغایی میکشه و فحش میده که من گاهی اون وسط کپ میکنم.   

نمیدونم بترسم...نترسم  خوشم بیاد....بدم بیاد    یاد بگیرم....یاد نگیرم    ادامه بدم...ادامه ندم......و یه عالمه بد آموزی و خوب اموزی دیگه.....(البته در گوشی عرض میکنم...بد آموزی ی بیشتر روم اثر داره)

خلاصه بعد از تخلیه ی انرژی های تلمبار شده بر زبان و بر و بازوی این بانوان گرامی نمایش به پایان میرسه و همگی وارد عالمی میشن به نام لک....

این وسط فقط من میمونم و یک عالمه خجالت و صد جفت چشم که دارن منو وسط کوچه سر برهنه و پا برهنه و گاهی لگد مال شده تماشا میکنن.

فقط دعا میکنم بلوتوث از من در نیاد که این یه ذره آبرو و حیثیت مون هم دود میشه میره هوا.

آخرِ این ماجرا هم فقط برام زحمت یه دوش به همراه داره.

اینم اضافه کنم که در طول روز اگه ما دو خانواده همدیگه رو دیدیم اصلا به هم سلام نمیکنیم...یعنی ما همدیگه رو نمیشناسیم و واقعا هم جز اسامی از هم چیزی نمیدونیم.

انگار نه انگار خانم ف شبها از من کمک میخواد.

ای بابا...........یکی نیست به من بگه خانم دکتر دیگه سیخی چند...!!!!!!!

چاق یا لاغر...مسئله این است!!!

یکی به من میرسه میگه.....اِ اِ اِ ........خانم دکتر لاغر شدی....نکنه آقای دکتر اذیتت میکنه...؟

یکی دیگه منو میبینه میگه....اِ اِ اِ.......خانم دکتر چاق شدی....انگار آقای دکتر خوب بهت میرسه..!!!!

بیچاره آقای دکتر.....

یه روز آق بابا بهم میگه : خانم چاق شدی ها....مواظب نیستی ها....چاقی یعنی بیماری...هوای کارت رو داشته باش...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه روز دیگه بهم میگه : خانم لاغر شدی ها....خراب شدی ها....لاغری یعنی بیماری.......هوای کارت رو داشته باش....!!!!!!!!!!!!!!

بیچاره خانم دکتر.....

بلاخره من نفهمیدم توی این سن چاقی برام خوبه...چون قشنگ بشم....یا لاغری برام خوبه تا سالم باشم....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی اختلاف بین سلامتی و بیماری همش 5 کیلوست...؟؟؟؟؟؟؟؟

و من با این 5-6 کیلو این همه تغییر میکنم......؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بلاخره به سلامتیم فکر کنم ....یا به اون قشنگیه....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟