مرز در عقل و جنون باریـــک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مــــــردم
گیسویت تعزیتی از رویـا
شب طولانی خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنـجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانــــی
عشق تو پشت جنون محو شـده
هوشیاری است مگو سهو شده
من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم ســیاه
از من تازه مسلمان بگذر ، بگــذر
بگذر ، از سر پیمان بگذر ، بگذر
د ِین دیوانه به دین عشق تو شـــد
جاده ی شک به یقین عشق تو شد
مستم از جام تهی ، حیرانی
باده نوشیده شده پنـــــــهانی
************************
می خواهم از همین جا به بزرگترین مرد زندگی ام سلام کنم.
مردی که اگر نبود هستی چیزی کم داشت.
مردی که مردانگی اش نیاز تاریخ بود.
مردی که به مردانگی معنا بخشید.
مردی که مَرد بود...مَردِ مَرد.
مردی که یادم داد آزاده باشم حتی اگر دینم متزلزل است.

مرز در عقل و جنون باریـــک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
عشق هم در دل ما سردرگمگیسویت تعزیتی از رویـا
شب طولانی خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنـجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر استمستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانــــی
عشق تو پشت جنون محو شـده