در حال مرور درسم.به مطلبی رسیدم که چند پست قبل در موردش نظر داده بودم.تناسخ.
جناب فارابی قائله نفس حادثه(حادث است) و اینطور نیست که قبل از شکل گیری بدن نفس موجود بشه.به عبارتی نفس جسمانیه الحدوثه (جسمانیه الحدوث است). یعنی چی؟! یعنی جسم خلق و ایجاد میشه و نفس هم همون موقع ایجاد و حادث میشه( ملاصدرا قائله نفس جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاست)(اختلاف در این نورد زیاده).این دیدگاه یعنی همون موقع که جسم آماده شد،همون موقع نفس حادث میشه،پس نفس قدیم نیست و وجودش سابق بر جسم نیست و واهب الصور که همون عقل فعال یا عقل دهم یا به نظر فارابی عقل یازدهم و عقل مربوط به عالم عناصره این نفس رو ایجاد میکنه و این نفس رو به بدن افاضه میکنه و این نفس انسانی هم منطبع در بدن نیست(برخلاف انطباع نفس حیوانی بر بدن حیوان).یعنی چی؟! یعنی نفس انسان حلول کرده در ماده نیست ( یعنی با ماده یکی نیست) و به بدن خاص تخصص پیدا میکنه و خاص این بدنه و نمیتونه به بدن دیگه تعلق داشته باشه و به همین جهت تناسخ محاله.
پ ن: حالا باز حادث چیه قدیم چیه عقل فعال و دهم و یازهم چین و واهب الصور چیه و صورت چیه و ماده چیه باز بچث های پایه ست.
فلسفه رو نمیشه اینقدر ساده کرد.اصلا هچلهف میشه.
دارم نظرات فارابی رو در مورد قوه متخیله و ارتباط اون با وحی و نبوت بررسی میکنم.یقینا اینجا جای توضیح قوای نفسانی انسان نیست و فقط میتونم بگم یکی از قوای نفس انسان قوه خیاله.قوه خیال چیه؟!باید بگم قوای حسی بدنی انسان اون موارد پنجگانه ست که همه میدونیم.یعنی دریچه ارتباط با دنیای بیرون به درون.به عبارتی قوه ادارک محسوسات.اونچه که ورودی های جسم ادارک میکنن منتقل میشه به قوه نفسانی به نام قوه متخیله یا به عبارت ساده خیال.بطوری که حتا با قطع ارتباط با محسوسات اون ادارک حسی تو قوه خیال ثبت و ماندگار میشه.به نوعی قوه معرفتی.و این کوتاهترین و عامیانه ترین توضیحی بود که تونستم برای قوه نفسی انسان به نام خیال بنویسم.
حالا دغدغه فلاسفه از جمله فارابی تایید وحی نبی ست که ابن سینا تا ملاصدرا هم به اون پرداختن.البته فارابی اولین کسی بود که به بیان چنین تحلیلی اقدام کرد.ایشون معتقده که عقل مستفاد نبی بعد از تعالی و اتصال با عقل فعال،معرفت وحیانی دریافت میکنه و به مدد قوه تخیل به حقایق و امور معقول،صورت میده.به عبارت ساده،نبی حقایق تخیلی رو دریافت کرده و به این حقایق از طریق قوه متخیله صورت میده.
حالا اینکه عقل مستفاد و عقل فعال و معقول و قوه خیال و صورت چیه ،باید فلسفه رو از پایه دونست.اما کدی که میتوتم الان و اینجا بدم اینه که مفهوم خیال عوام با مفهوم خیال فلسفه فرق داره.
نتیجه این چیزایی که نوشتم این شد که از نظر فلاسفه مسلمان،انسان متعالی قادر به درک وحی که جنسش مادی نیست هست.(به کلمات کلیدی این جمله دقت بشه)
پ ن:فلسفه رو نمیشه به همین سادگی به کسی که فلسفه نخونده منتقل کرد. برای همنیه که من مدت هاست دیگه به سوالات فلسفی سائلِ فلسفه نخونده پاسخ نمیدم. و یه نکته خیلی ی ی ی ی مهم دیگه اینکه فلسفه اسلامی با فلسفه غرب تفاوتش از زمین تا آسمانه. لذا حتا نمیتونم با کسی که مبانی فلسفه غرب رو پیش میکشه هم وارد گفتگو بشم.چون جنس و قاعده بحث و گفتگو یکی نیست.مثل این میمونه یکی از هندسه حرف بزنه یکی از جبر.البته حتا این تشبیهم هم دچار ایراده.