دبیرسنانی بودم.
دبیر ادبیاتمون یه زن بشدت عقده ای و عوضی بود.زن اون کردوانی ی کویرشناس که قبل از فوتش مدام تو تلویزیون میاوردنش و از بحران آب حرف میزد بود.
این دبیر ما خیلیم شیک و پیک میومد مدرسه و با بقیه دبیرا فرق داشت.ادعاش هم خفمون کرده بود بس که از محافل ادبی و شعری که میرفت و با بزرگان ادب و فرهنگ نشست و برخواست داشت حرف میزد.
اما چرا دارم این خاطره رو مینویسم!
یبار یکی از دخترا دیر وارد کلاس شد.این زن هم مثل روانیا شروع کرد به توهین و تحقیرش و کلاس تو سکوت عجیبی فرو رفت.جوری ترسیده بودیم که نفسمون بالا نمیومد.این زن عوضی یقینا اونروز دلش از جای دیگه پر بود که ده پونزده دقیقه یه بند پیله کرد به اون دختر بدبخت و من بدبخت تر که دلم سوخته بود براش تو اون فضای ترس و سکوت یهو گفتم خانم بخاطر ما ببخشینش.
یکباره مثل شیر درنده برگشت سمت من و گفت: تو کی هستی که من بخاطر تو ببخشم؟! هاااا؟! آخه تو کی هستی؟! شماها کی هستین؟! یه مشت خنگ و بدرد نخور که من دارم بخاطرتون عمر هدر میدم و و و و ادامه داد شماها لیاقت دانشگاه رفتنو ندارین،ته تهش شوهر کنید و برید کهنه و ک..ن بچه بشورین.دختر من میره فلان دبیرستان(یادمنیست) و میخواد کنکور پزشکی بده و پزشک بشه و هی تعربف از خانم دکتر بعد از این.
خلاصه اون ساعت درس نداد و عین بخت النصر نشست پشت میزش و نزدیکای آخر ساعتم کیفشو برداشت و رفت.
اون روز روز بدی بود برام،از ادبیات و اون زن که مدام شوهر دیوانه و دختر درسخونشو به رخمون میکشید بیزار شدم و هر وقتم شوهر بی ملاحضه و بی ادب و روانپریشش رو تو تی وی میدیدم یاد زنش میوفتادم و میگفتم این زن و شوهر چقدر از نظر شخصیت و بیان شبیه هم و بی لولن.
اسم اون دبیر فریده گلبو بود و خوب یادمه که اسم دخترشم هاله بود که سال بعد شد دکتر هاله کردوانی.
پ ن: هدفم از بیان این خاطره این بود که بگم سالهاااا پیش اون زن روانی سوال درستی پرسید ...من کیم آخه!
و جوابشو تو میانسالی و از الاهیات و فلسفه گرفتم.
بعدا نوشت:خانممعلم بازم راست گفت.من زود شوهر کردم و افتادم به کهنه و ک..ن شوری.درسته اون زمان نتونستم درس بخونم و تو جامعه هم کسی نشدم(که البته برای خودم و خانوادم شدم)ولی بجاش دختری دارم که فوق تخصص بیهوشی و هییت علمی قویترین مرکز پزشکی ایران شد.