۶۷/۱۰/۷

اینروز رو یعنی 6 دی از صبح برای خرید لوازم مورد نیازم بیرون از خونه سپری کردم...

هوا خوب بود و منم راحت و سبکبال...دغدغه ام فقط خریدن چیزایی بود که خودمم نمیدونستم چی اند...بدونِ اینکه بدونم چی نیاز دارم فقط تو خیابونا راه میرفتم تا شاید لوازم مورد نیاز خودشون خودشونو بهم نشون بدن.

از عصر هم آق بابا با من همراه شد و من مثل روزهای معمول زندگیم سربالایی رفتم...تو سراشیبی ریز ریز میدوییدم...جوبای عریض رو میپریدم...و پله ها رو دوتا یکی بالا و پایین میکردم...

اونقدر لاغر و سبک بودم که حس میکردم حتی نسیم هم میتونه منو با خودش ببره...

آق بابا دیگه شاکی شده بود که این همه ورجه وورجه نکن...اما کی گوش میداد.

شب با کلی خرید و بار و بندیل رفتیم خونه...باید دوش میگرفتم از بس که تو خیابون wc رفته بودم (آخه خانمها تو اون شرایط باید تند تند ...!!!)ساعت 11 وقتی از حمام اومدم بیرون یه کم دلم پیچ میخورد...آق بابا برام شربتی درست کرد و  داد دستم اما میلی به خوردن نداشتم...احساس کردم از بخار حمام حالم خراب شده برای همین ترجیح دادم یه  کم دراز بکشم...اما باز دلم پیچ های ریزی میخورد..فکر کردم از غذای بیرون ممکنه معده و روده ام بهم ریخته باشه...اما انگار این پیچ ها جاش یک کم پایین تر ِ....میرم wc....و با اعلام یه خون مختصر برمیگردم...آق بابا منو دراز میکنه و میگه بگیر بخواب از بس که راه رفتی اینم دست مزدت...اما من از سوزش یه ناحیه که اصلا جاش رو هم درست تشخیص نمیدادم آروم و قرار نداشتم...بعد از نیم ساعت از این دنده به اون دنده شدن آق بابا میگه پاشو برو ببین بازم خون داری یا نه....میرم و این بار با دستای خونی برمیگردم... به خاطر ندارم چطور به سرعت نور داخل ماشین بودم و تو راه بیمارستان...وقتی آق بابا منو تحویل اتاق عمل میده اصلا حاضر نبودم پا اون تو بذارم...التماس میکردم که بذارین من برم بخدا درد ندارم...اما پرستار سگی دست منو گرفت کشید تو اتاق و در رو بست.

بیشعور بهم میگه برو اون اتاق لخت شو تا من بیام...

منم مثل برج زهر مار همون جا واستادم گفتم لباسامو در نمیارم.

اونم از دستم عصبانی شد و سرم داد زد...

دوست داشتم گریه کنم ...اما نمیدونستم از چی ...!از رفتار ماه این پرستار یا از فضای ناشناخته و رعب آور و سردی که اونجا حاکم بود ...یا از وضع گند خودم.

یه خدمه به دادم رسید و منو با مهربونی راهی یه اتاق کرد ...خواهش کرد لباسامو در بیارم و لباسی که اون بهم داد رو بپوشم...منم به خاطر اینکه خیلی مهربون بود به حرفش گوش کردم و یه لباس مسخره پوشیدم و نشستم رو تختی که اونجا بود...دقیقه شماری هم میکنم تا زود از اون زندان سرد فرار کنم...

شنیدم همون پرستار ماه داره با دکترم حرف میزنه و بهش میگه زود خودتون رو برسونید...چند دقیقه بیشتر وقت نداره....منم که گوشامو تیز کرده بودم به خودم میگم این دری وری ها چیه داره برا خودش میبافه...داشتم با خودم نقشه میکشم که چه جوری حسابشو برسم که میاد میگه دنبالم بیا...

 میگم کجا...سرم داد میزنه میگه: حالیت نیست؟ داری میزای...!

به سمت در ورودی یا همون خروجی برگشتم و گفتم خودت داری میزای...من سزارینیم و زایمانمم 10 روز دیگه ست......اومد دستمو گرفت و کشید ...از من که  مقاومت میبینه باز خدمه رو صدا میزنه  . میگه : بیا اینو ببر بخوابون دستاشم ببند....

و من باز در مقابل مهربونی اون زن باهاش رفتم...رو تخت مسخره تر ار لباسی که پوشیدم هم خوابیدم....دستامم گذاشتم ببنده به تخت...

احساس خواب شدیدی یکباره به سراغم میاد...اونقدر شدید که نمیتونم در برابرش مقاومت کنم...

بر اساس عادت هم دوست داشتم به یه طرف بغلتم و بخوابم اما چون دستم بسته بود نتونستم...برای همین سرم رو به یه طرف برگردوندم و تکیه دادم به شکم گنده ی اون خانم خوش اخلاق و خوابم برد....وقتی به خودم اومدم که دیدیم دکترم داره آروم آروم میزنه به صورتم میگه:

خوابی...؟ پاشو ...باید بهم کمک کنی...!

میگم: آقای دکتر ...تو رو خدا خوابم میاد....دردم ندارم...بذارین برم بخوابم.

میگه: لوس نشو....پاشو زور بزن ...!!

میخوام بلند شم که تازه میفهمم دستام بسته ست...میترسم...میگم چه زوری دکتر جون.

من اصلا نمیخوام بخوابم یا بزام....فقط بذارین برم.

بهم میگه دو تا زور بزن تا بذارم بری....منم گولشو خوردم و دو تا زور زدم و ... احساس کردم تو آسمونا دارم پرواز میکنم...هیچی نفهمیدم تا اینکه تو ریکاوری گوشم شنید که :انگار بیدار شد...اصلا درد نکشید...حتی نفهمید چی زایید...

منم دارم فکر میکنم که مگه من زاییدم...من که فقط خوابم برده بود.

یادمه اولین چیزی که پرسیدم این بود ...ساعت چنده؟

 **********

دوست دارید بدونین ساعت چند بود؟

ساعت 12:30 بامداد بود....به تاریخ1367/10/7

تولد دختر عزیزم مبارک....

پر از خالی

سفر چقدر آدم و پر و خالی میکنه...

هم پر شدم هم خالی.