سوال !

آقا ! اجازه !

یه سوال داشتیم :

ما کلاس اولیا 

که هر روز تو مراسم صُب گاه

ده تا زنده باد و مرده باد می گیم 

وقتی بزرگ شدیم

می تونیم آدمای دیگه رُ دوس داشته باشیم ؟


وقت زایمان...

سال هاست آبستنم 

یک بارداری نا خواسته 

با بد ویاری ی تمام و کمال و ۲۴ عیار 

آنقدر که روزی صد بار می مردم و زنده می شدم  

آنقدر که روزی صد هزار بار آرزوی مرگ می کردم 

می دانستم دوران بد ویاری گذراست 

فقط باید بتوانی تحملش کنی 

و من تحمل کردم 

سختِ سخت 

آنقدر سخت که یادش هم سخت ست 

با تهوعی به شدت انزجار آلود  ... از همه چیز و همه کس 

اما گذشت 

اما گذراندم 

کمی آرام شدم... 

اما جنین حادثه در بطنم رشد می کرد 

و من بزرگ شدنش را با تمام وجودم حس می کردم

و من آمدنش را با تمام وجود انتظار می کشیدم

حالا دیگر بطنم گنجایش جنینم را ندارد

او آماده است

من هم آماده تر

آماده ایم تا او بیرون بیاید و من فارغ شوم

اما....

در مرحله چهار دردم

باید درد بکشم هر ثانیه , هر دقیقه , هر ساعت , هر روز ,هر هفته , هر ماه

شایدم هر سال !

درد می آید و می رود

درد می رود و می آید

می آید تا پیکرم را متلاشی کند

می آید تا مرا به زانو درآورد

هجوم درد امانم را بریده

درد داغم می کند

درد می سوزانتم

درد توانم را کاسته

درد تمامی ندارد

گویی تا مرا از پای نیندازد قصد آمدنش نیست

اما من از پای نخواهم افتاد

نقشه ی شومش را نقش بر آب خواهم کرد

من حریف قدری برایش هستم

او می داند که هرگز نتوانست آخ مرا بشنود

حالا هم نخواهد شنید

او بی انصافانه دردم می دهد

می خواهد به دنیا بیآید

می خواهم به دنیا بیآید

نفس عمیق می کشم

زجرم می دهد

نفس عمیق می کشم

می کُشدم

جان نمی دهم

من باز هم لب گزیده درد را در درونم حبس می کنم تا نابودش کنم

وقت زایمانم رسیده

نفس عمیق...عمیق ِعمیق

چار درد را که پشت سر بگذارم

او می آید

و من او را سر راه می گذارم 

تا بتوانم با فراغ بال پرواز کنم.