نجوای شمع

دیشب در اتاق یک شمع خوش صحبت داشتم 

خسته بودم

ولی می خواستم با کسی حرف بزنم .

شمعی روشن کردم و به صدای آرام نورش گوش دادم

تا خوابم برد.

زن بابا

پخش سریال زن بابا دارد اثرش را روی زندگی ی خصوصی من میگذارد.

آن هم خیلی جدی و با شدت و حدت بالا.

با دیدن این سریال پدر 70 و اندی سالِ بنده هوس ازدواج کرده و عرصه را به برادرم آنقدر 

 تنگ کرده ست که برادر بنده به تب و تاب پیدا کردن خانمی مناسبِ پدرم افتاده

و نمیدانم از خوش شانسی پدرم ِ یا از بد شانسی من کیس مورد نظر هم فی الفور یافت 

شده.من زمانی که اتفاقی چند قسمت از این سریال را دیدم معتقد بودم که عزیز آقا حق دارد 

ازدواج کند و از تنهایی عاطفی در بیاید...از حالت تدافعی عالیه هم تعجب میکردم و از 

 عملکردش ناراحت میشدم...ولی وقتی دیروز برادرم زنگ زد و درخواست پدر و تمام قضایا را 

 برایم توضیح داد نا خواسته فریاد می کشیدم و با عصبانیت مخالفت میکردم ...

از عصبانیت نفسم بند آمده بود و بدنم به لرزه افتاده بود...از آن زن ِ ندیده و نشناخته بشدت  

بیزار شدم...و حس میکردم اگه با آن زن روبرو شون حتما کارمان به درگیری خواهد کشید.

چند دقیقه ای هم با پدرم صحبت کردم ...بهانه اش تنهایی بود و اینکه بعد از تصادف شدید

سال گذشته که باعث شد 1 ماه بیهوش در icu بماند و 1 ماه هم بخش و بعد از ان هم

سختی های جسمی که به تنهایی از عهده اش بر نمیاید .

برادرم خیلی تلاش کرد با شوخی و خنده مجابم کند اما من دیوانه وار فریاد میزدم که همه تان 

مسخره اید و دارید با من شوخی میکنید.

همسرم که وضیعیت نامناسب مرا دید گوشی تلفن را از من گرفت و با برادر و پدرم صحبت

کرد و با قهقهه عمل آنها را تائید میکرد... تبریک می گفت و آواز مبارکباد میخواند.

از دیروز هم به تمسخر میگوید در حال مادردار شدنی...برادر و خواهر دار میشوی....

و رفت . امدمان تکمیل و از این جور خزعبلات...

گرچه مادر خودم 30 و اندی سال ست که پیش مان نیست...اما هنوز هم قادر به دیدن زن 

 دیگری کنار پدرم نیستم.