تموم شد

امروز تموم شد.

دومین ارشدم رو به سرانجام رسوندم و جالبه که بهش حسی ندارم.یعنی اون همه سختی و جون کندن و شب بیداری و چالش و اعصاب خردی و نفهمیدن ها و فهمیدن ها و کنفرانس و امتحانات تموم شد؟

یعنی همه چی اینجوری یهویی تموم میشه و یدفه میبینی اون سختی مثل خوابی بود که ازش بیدار شدی!!!

البته عنوان دانشجوییم تموم شد ولی هنوز عنوان طلبگی رو دارم و با اون حالا حالاها هستم.سطح ۳ حوزه مثل دو سه تا ارشد دانشگاهه و این یعنی همچنان باید تلاش کنم و پیش برم.

پ.ن: از در دانشگاه که خارج شدم برگشتم و به تابلو دانشگاه نگاه کردم و غم وجودمو گرفت.این خروج،خروج همیشگی نبود. این خروج دیگه ورودی نداره و این حس خیلی سنگین بود.

و اینکه هنوز هیچی بلد نیستم،هنوز خودمو بیسواد میدونم. منظورم اینه که هنوز خیلی چیزا رو نمیدونم.

خدایا شکرت.

رفتم که بخوابم....جوری میخوابم که برام مهم نباشه کی بیدار میشم.

ترم بعدی حوزه هم یکی دو هفته دیگه شروع میشه. 

برف و ابن سینا

مسائل مملکتی و قطعی اینترنت و برف و بورانم نتونست امتحانات ما رو نحازی یا کنسل کنه و لذا باید سریعا خودمو میرسوندم قم.

با برفی که شروع شد صلاح ندونستم رانندگی کنم،به همین دلیل پسدم منو رسوند ترمینال و منم با سواری راهی قم شدم که تو جاده با عجیب ترین برف عمرم مواجه شدم.

قطعا تو دل نیمه شب  با کتابایی که مقابلم پهنه و دغدغه فردا رو دارم نیومدم اینجا از شکل و شمایل برف گیرکردن تو جاده بنویسم.بلکه فقط اومدم جمله ای که تو ذهنم تقش بست رو ثبت کنم و برم پنجره رو باز کنم ببینم به وقوع پیوست یا نه.

رو کتاب و کاغذام چنبره زدم و کمرم خشک و دردناک شده. همینجا کنارشون دراز کشیدم تا یکم استراحت کنم.بعد یادم افتاد از ساعت ۷ که رسیدم خونه قم،از زمین و آسمون بی خبرم. میخوام برم پنجره رو باز کنم. تصور اینکه ببینم محله خشک ساعت ۷ پوشیده از برف شده خیلی رمانتیکه.

پ ن: هیچی.... فقط خواستم حضورم رو برای این موقعیت ثبت کنم.