23 مرداد(روز تولدم) با یکی از اساتید حوزه ام ملاقات داشتم.در واقع درخواست دیدار از جانب استادم مطرح شد و منِ آدم گریز با اکراه پذیرفتم.میدانستم بخاطر تولدم است ولی راستش حالم بهم میخورد از این تولد های زورکی و سورپرایزی که دیگران برای آدم تدارک میبینند.علی ایهاالحال قصدم مکتوب کردن گفتگویی که بین ما گذشت نیست.بلکه میخواهم تفاوت دو نسل را بیان کنم.
مادری فارغ التحصیل سطح 3 جامعه الزهرا که اینک مدیریت یکی از حوزه های کرج را بر عهده دارد،با کلی پوشش مختص به خود،با پس زمینه ای از عرفان و بنوعی شاگرد جناب حسن زاده،و در یک جکله زنی مومنه از نوع واقعی،همراه دختری 17 ساله،بدون روسری و لباس پوشیده،با موهایی بلوند و افشان،همراه آرایشی غلیظ با یک عدد کیک و دسته گل.
راستش هر دو تیپ را دوست دارم.هم آن را و هم این را.تفاوت در باورها و درجات ایمانشان برای من مساله نیست.با استادم هم میتوانم همراه باشم با دخترش هم نیز.
خوبی تغییرات من اینجاست که چون در هر دو دنیا زیسته ام،توانایی تطابق با هر دو دنیا و آدم هایش را دارم.
هنگام رفتن وقتی استادم سوار ماشینش میشد به دختر گفت روسریتو سر کن.و دختر تمرد کرد.استاد رو به من گفت:باعث سرافکندگیه که بگم به خاطر دخترم ماشینم اخطار حجاب گرفته.
گفتم:خیلی هم عالی.از نظر من هیچ اشکالی نداره.
پیونشت: در تمام مدت دم و دود دختر را دیدم.نباید از دین بیزار شود.