بهای عطش

سلام بر صبح و سلام بر اهل نماز

از شدت سر درد نتوانستم بخوابم.برخواسته و کلافه پشت میز نشسته و نوشتن را ادامه دادم و اینک جزوه نویسی دو درس تمام شد.

نماز بخوانم میخوابم.دیگر نای هیج کاری ندارم.

باید تاب بیاورم.تابستان تنبلانه ای را سپری کردم و به خاطر آن یللی تللی ها، هفته اول در کلاس هایی که پی در پی بود ضربه فنی شدم.

از صندلی که بی میخیزم چشمانم سیاهی میرود،گوش هایم سوت ممتد میکشد،کلاس و اتاق دور سرم میچرخد و با بدنی خشک سکندری میخورم و  با این حال باید خودم را حفظ کنم که روی زمین پهن نشوم.

این بهای عطشیست که دارم.

دانستن و مردن خیلی بهتراست از ندانستن و مردن.

خب.... صدای موذن هم درامد.

الهیات کوانتومی

هر روز بیشتر به بیسوادی خودم پی میبرم.

علم آنچنان با سرعت در حال پیشرفت و تکامل است که با این عمرهای کوتاه و ذهن های پر از دغدغه و زندگی های پر مشغله نمیتوان به گرد آن رسید.به نظر می رسد برای عالم شدن یا حداقل برای فهمیدن های بیشتر و عمیق تر نیاز به زمان بیشتر و البته یک ذهن آرام و بی اشتغال هست و گر نه ما که میدانیم نمیدانیم،یک جورهایی لنگان خرک خویش به منزل می رساندیم.اما افسوس که ایام شباب طی شد و در آشپزخانه فرسودیم.

الغرض....در وادی علم به مباحثی بر میخورم که جدا درمی مانم که آیا عمر و ذهن و زمان مرا برای آموختن یاری خواهد کرد؟یا عطش دانستن را به گور خواهم برد؟

علم جدیدی با عمر حدود 30 ساله در جهان و 5 ساله در ایران در حال رشد است که به نظرم هم زیر مجموعه فلسفه علم است و هم زیر مجموعه فلسفه ذهن و هم زیر مجموعه فلسفه دین و چندان شناخته شده برای عموم هم نیست.

بگذریم....کتاب جالبی به دستم رسیده که بنا دارم کم کم بخوانمش و لذا اگر تاب و توان و وقت داشته باشم گاهی در موردش اینجا خواهم نوشت.در حال حاضر آنقدر خسته  و دچار سر دردم که گویی در حال جان کندنم.نیاز به خواب عمیقی دارم ولی خمیده وار در حال جزوه نویسی ام.

پینوشت:در ارشد اولم، فلسفه ذهن را بعنوان زبان تخصصی، فلسفه علم و فلسفه دین را به عنوان واحد های درسی غیر تخصصی خواندم.راستش برای فلسفه ذهن و فلسفه علم جانم درامد یا بهتر است بگویم جانمان درامد.درسی بشدت سنگین و نافهم که منابعش کتب و مقالات نویسندگان خارجی بود ولی در عوض با فلسفه دین کلی لذت بردم.حالا فکرش را بکن....این 3 فلسفه با هم مخلوط شود.چه کمپلکسی !!! یعنی  بهتر است بمیرم تا این حسرت را به دوش بکشم.

آخر چرا من باید در سراشیبی عمر با علم مواجه شوم.لعنت به این عمر کوتاه.

*فلسفه فیزیک*